گزارشی از سندیت کودتای رضاخان

قابل توجه سلطنت طلبان شیاد که به جز فریبکاری و فحاشی هنر دیگری ندارند ، و یک قزاق بی‌ سواد شوشکه کش زورگو را که تحت هدایت سفارت دولت امپریالیستی انگلیس و پول آن‌ها ، عامل کودتا ننگین سوم اسفند بود را ، " ناجی ایران " جا می‌‌زنند ، و به خصوص آن کسانی که در توهم به سر برده و تاریخ را ملعبه هوسرانی خود میکنند :

سوال : شب پیش از کودتا ، شب دوم حوت ، شما در کاروانسرا سنگی‌ با افسران قزاق شام خوردید ، روز بعد هم دوباره به آن‌ها ملحق شدید و به تهران حرکت کردید .... ؟

سید ضیا طباطبایی : کودتا شنبه شب اتفاق افتاد ، من از پنج شنبه ی پیش مرتب میان تهران و قزوین حرکت می‌‌کردم ، قصدم از حرکت این بود که نیروی قزاق را کاملا مطمئن کنم که از تهران اجازه ی مخصوص دارم ، و مخصوصا رضا خان بفهمد که خطری درجه و مقام او را تهدید نمی‌‌کند ، من قبل از همه به رضا خان که سخت متزلزل بود و با وجود آن که شب پیش دو هزار تومان از بیست هزار تومان مساعده سفارت را برای دلگرمی‌ تقدیمش کرده بودم و هنوز هم می‌‌ترسید ، گفتم که اول باید در مقابل کسانی‌ که می‌‌آیند سفت و محکم بایستد ، در گوشش خیلی‌ خواندم، در سفارت انگلیس جای شما خالی‌ غوغایی بود ، برای اولین بار یک سید عمامه به سر ایرانی‌ توانسته بود ارباب‌ها را به جان هم بیندازد .

سوال : یعنی‌ چطور ؟

سید ضیا طباطبایی : یعنی‌ اینکه فکر ایجاد یک حکومت مقتدر ضد بلشویکی مورد تائید سفارت انگلیس بود ،منتهی‌ همان طور که بار‌ها گفته‌ام ، دو دسته درباره ی نحوه ی اجرای آن روبروی هم قرار داشتند : دسته‌ای که معتقد بودند این کار باید به صورت یک قیام کوچه بازاری درآید ، و دموکرات‌ها و به اصطلاح وجیه المله‌ها در راس آن قرار بگیرند ، و دسته‌ای که معتقد بودند که کار باید به دست نظامی حل شود ، خواه ژاندارم ، خواه قزاق ، ، یک عده سیاستمدارانی هم بودند که می‌‌گفتند در یک مملکتی سنتی‌ ، کار را باید به دست اعیان و شاهزادگان اصلاح کرد ، جالب این است که طرفداران فکر قیام مردم عادی ، نظامیان سفارت انگلیس و در راس آن‌ها ژنرال دیکسن که رئیس کمیسیون نظامی ایران بر اساس قرارداد ۱۹۱۹ بود ، او از ژاندارم ها به دلیل عدم تخصص و خیلی‌ اروپا ماب بودن ، رضایت نداشت ، و از قزاق‌ها هم به دلیل سابقه ی بد سیاسی که در ذهن مردم از کلمه ی قزاق وجود داشت خوشش نمی‌آمد ، و معتقد بود اگر بشود آزادی خواهان را به حرکت واداشت ، سد مقابل کمونیست‌ها محکم تر خواهد شد ، در مقابل او مردان سیاسی سفارت که تجربه ی بیشتری داشتند و سیل کمونیسم را قوی تر از آن می‌‌دیدند که با سیل بند حکومت دموکراسی بتوان متوقف کرد ، یک جا طرفدار قزاق‌ها بودند و آقایان اسمارت مستشار و هاوارد کنسول سفارت از این فکر حمایت می‌‌کردند .

سوال : و شما با اسمارت و هاوارد کار داشتید ؟

سید ضیا : البته ، چون یادتان باشد مساعده ماهانه ی دولت را شخصی‌‌ها می‌‌پرداختند نه نظامی‌ها ، و من برای کودتا به پول احتیاج داشتم و برای موفقیت در آن ، به اسلحه ی قزاق‌ها .

گفته‌ها و ناگفته‌های تاریخ معاصر ایران از زبان سید ضیا طباطبایی ( صفحه ۸۹ - ۸۸ )

تدوین کننده ، صدر الدین الهی

نامه  سه امضایی 22 خرداد 1356

 

 

نامه تاریخی بختیار، سنجابی و فروهر به محمد رضا شاه پهلوی «۲۲ خرداد ۱۳۵۶»

 

فروهر, نامه, بختیار, تاریخی, سنجابی

 

 

 

پیشگاه اعلی‌حضرت همایون شاهنشاهی … فزایندگی تنگناها و نابسامانی‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفهٔ ملی و دینی در برابر خدا و خلق خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده، مسئولیت و مأموریتی غیر از پیروی از «منویات ملوکانه» داشته باشد نمی‌شناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمان‌ها انجام می‌شود و انتخاب نمایندگان ملت و انشای قوانین و تأسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلی‌حضرت قرار دارد که همهٔ اختیارات و افتخارات و بنابراین مسئولیت‌ها را منحصر و متوجه به خود فرموده‌اند این مشروحه را علی‌رغم خطرات سنگین تقدیم حضور می‌نماییم.

 

 

در زمانی مبادرت به چنین اقدامی می‌شود که مملکت از هر طرف در لبه‌های پرتگاه قرار گرفته، همهٔ جریان‌ها به بن‌بست کشیده، نیازمندی‌های عمومی به خصوص خواروبار و مسکن با قیمت‌های تصاعدی بی‌نظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشت‌آور گردیده، نفت این میراث گران‌بهای خدادادی به شدت تبذیر شده، برنامه‌های عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونت‌های پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق، فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشانده‌است.

حاصل تمام این اوضاع توأم با وعده‌های پایان ناپذیر و گزافه گویی‌ها و تبلیغات و تحمیل جشن‌ها و تظاهرات، نارضایی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایه‌ها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ می‌گردند و دست به کارهایی می‌زنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آن‌ها فداکاری و شرافت می‌نامند. این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که بر خلاف نص صریح قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر جنبهٔ فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کرده‌است. در حالی که «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنهٔ تاریخ ایران می‌باشد که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملت» و«شخص پادشاه از مسئولیت مبری» شناخته شده‌است.

در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیایی حساس کشور ما ادارهٔ امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانهٔ تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسان‌ها امکان‌پذیر می‌شود. این مشروحهٔ سرگشاده به مقامی تقدیم می‌گردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرموده‌اند: «نتیجهٔ تجاوز به آزادی‌های فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسان‌ها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش می‌گیرند تا ارتباط خود را با همهٔ مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیلهٔ رفع این سرخوردگی‌ها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقت‌هاست که انسان‌ها بردهٔ دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است». و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرموده‌اید «رفع عیب به وسیلهٔ هفت‌تیر نمی‌شود و بلکه به وسیلهٔ جهاد اجتماعی می‌توان علیه فساد مبارزه کرد». بنابراین تنها راه باز گشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آیندهٔ ایران را تهدید می‌کند ترک حکومت استبدادی، تمکین مطق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان و تبعید شدگان سیاسی و استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسئول اداره مملکت بداند.

تاریخ - تبار شناسی ( رضا میرپنج پالانی )

تبار رضاشاه

بازگشت »

سيد مصطفي تقوي

 

از آغاز تاريخ تا به امروز انسانهاي بي شماري متولد شده و مرده‌اند، اما هيچ گاه تاريخ تولد و مرگشان و يا ريشه و تبارشان دغدغه ذهن و فكر هيچ كس قرار نمي‌گيرد. در اين باره نيز همانند بسياري از امور ديگر، انسانها به هر پديده‌اي به همان اندازه اهميت مي‌دهند كه آن پديده در زندگي اجتماعي مردم تأثيرگذار بوده است. و همين اصل، علت اصلي آن است كه بسياري از انسانها از زاد و مرگ بسياري از انسانهاي ديگر بي خبر مي‌مانند. اصل يادشده، همچنين، نشان آن است كه برخي از انسانها، لحظه لحظه مرگشان ثبت مي‌شود در حالي كه نه تنها ديگران، كه خودشان نيز از تاريخ دقيق تولد خويش بي‌خبرند. زيرا اين دسته از انسانها كساني هستند كه به هر علت توانسته‌اند در عرصه فرهنگ يا سياست يا اقتصاد جامعه تأثيرگذار باشند در حالي كه در شرايطي ديده به جهان گشودند كه خود يا خانواده‌شان براي ديگران اهميتي نداشتند و ثبت تاريخ تولد و يا ريشه و تبارشان جلب توجه نمي‌كرد. بسياري از علما و مخترعان و مكتشفان و هنرمندان و سلاطين از اين گونه‌اند. تعدادي هم هستند كه هم هنگام تولد براي جامعه اهميت داشتند و هم هنگام مرگ.

 

در ميان گروه دوم، يعني آنهايي كه تولد و تبار روشني ندارند اما تا هنگام مرگ صاحب اشتهار شدند، آنهايي كه با عرصه قدرت و سياست سروكار نداشتند مشكل‌آفرين نمي‌شوند. اما از اين دسته، آنان كه بر كرسي حكومت و قدرت تكيه داشتند، برخي همچون نادرشاه افشار با پاك كردن صورت مسئله به حلّ آن مي‌پردازند و در پاسخ اين پرسش كه پدرت كيست و فرزند كيستي؟ در يك كلام پاسخ مي‌دهند: « فرزند شمشير». اگر صد بار از آنان همين را بپرسي، همين را نيز خواهي شنيد. اين دسته بدين‌گونه خيال خود و ديگران را راحت مي‌كنند. اما همه آنان از اين گونه نيستند. برخي از آنان نه تنها صورت مسئله را پاك نمي‌كنند، بلكه در پي مسئله‌سازي نيز هستند. اينان مي‌خواهند همان گونه كه اكنون خود را بزرگ مي‌بينند، تولد و تبار خود را نيز بزرگ بنمايند. به هر حال، روزي به عنوان تولد اين گونه افراد تعييين مي‌شود، اما آنچه تا حدودي دشوار مي‌آيد، تبارسازي است. اين دسته افراد معمولاً به كمتر از اين قانع نيستند كه خود را به يكي از اصيل‌ترين نژادهاي كشور متبوع پيوند داده و به سلاطين اوليه و نخستين بنيانگذاران كشور نسبت دهند.

 

رضاشاه پهلوي نيز يكي از كساني است كه در پي نيل به سلطنت، اشتهار سلاطين را كسب كرد اما ريشه و تبارش نه تنها از درخشندگي ويژه‌اي بهره نداشت، بلكه اصولاً مبهم و ناشناخته ماند. رضاشاه در آلاشت مازندران متولد شد و معمولاً عضو ايل پالاني معرفي مي‌شد. محمدتقي بهار در تاريخ احزاب سياسي نوشت : « نام اين طايفه در تاريخ خاني طبع پتروگراد برده شده است و تا جايي كه به ياد دارم غير از آن تاريخ كه وقايع حكام گيلان و لاهيجان و ظهور شاه اسماعيل و حالات خان احمد گيلاني را مي‌نويسد نامي از اين طايفه در تاريخ ديگر برده نشده است.» ظاهراً تاريخ خاني در 922هـ . ق نوشته شده و شرح حوادث سالهاي 880 تا 920هـ . ق ناحيه گيلان و لاهيجان، يعني دو دهه نخستين دوره صفويه و دو دهه پيش از تأسيس آن سلسله را در بردارد.

 

به تازگي در كتاب رضاشاه از الشتر تا الشت درباره تبار رضاشاه مطلبي عنوان شده است كه دو نكته از آن قابل تأمل است. يكي اينكه نياكان رضاشاه از الوار لرستان بودند و ديگر اينكه همين الوار، به وجودآورندگان ايل پالاني نيز بوده‌اند. درباره نياكان لُر رضاشاه اين گونه گفته شده است كه در زمان هجوم افغانها در اواخر دوره صفويه (1148-1135)، طوايف لر همانند بسياري ديگر از ايلات ايران، نادر را در سركوبي افغانها ياري مي‌دادند. طايفه حسنوند كه يكي از طوايف لك محسوب مي‌شد، نيز در اين جنگها شركت داشتند. يكي از افراد طايفه حسنوند به نام « رمضان» در جريان جنگهاي نواحي شمالي كشور، از لشكريان جدا گشته، راه را گم كرده و سرانجام در ناحيه آلاشت اقامت گزيد. رمضان با يكي از دختران طايفه اوجي ازدواج كرد و براي هميشه در آن ديار ماندگار گرديد و رضاشاه از نواده‌هاي ايشان است.

 

روايت يادشده درباره نياكان رضاشاه، قابل بررسي و در عين حال بسيار محتمل است. اما اينكه همين رمضان به علت اينكه در منطقه لرستان به لرها، فيلي (فهلو، فهلي، فهلوي) مي‌گفتند، ايشان هم در الاشت خود را پاهلون و پهلون به معناي پهله‌اي معرفي كرد و بدين گونه ايل پاهلوني يا پالاني را بنياد نهاد، مورد ترديد است و جاي بحث دارد. زيرا دست كم اگر روايت بهار درست باشد كه نام پالاني در تاريخ خاني آمده است، آنگاه روشن مي‌شود كه پيشينه كلمه پالاني در ناحيه مازندران و گيلان نزديك به 220 سال پيشتر از زماني مي‌رسد كه ادعا مي‌شود رمضان اقامت خود را در الاشت آغاز كرده بود. بدين ترتيب، باب تحقيق در اين باره همچنان باز است، اگرچه آنچه مهم است نه تبار رضاشاه، كه كارنامه خود او و جايگاهش در سير تحولات تاريخ و جامعه ايران است.

تاریخی

ديباچه

در تاريخ ايران كم خانداني به اندازه صفويان نامدار است . اين خاندان تاريخ ايران را برگردانيده و پادشاهان كارداني همچون شاه اسماعيل و شاه طهماسب و شاه عباس از ميان ايشان برخاسته . اين خاندان از پانصد سال باز به سيادت شناخته شده ، و اين تبار چندان استوار مي نموده كه كسي گمان ديگري نبرده ، و سخت ترين بدخواهان آن خاندان در اين باره خرده گيري نيارسته اند : تاريخ نويسان آن روزي عثماني ، كه جنگهاي پياپي ايران و عثماني را در زمان صفويان نوشته اند و به شيوه خود به بد زبانيهايي برخاسته اند ، مي توان گفت تنها چيزي كه از زخم زبان ايشان آسوده مانده همين تبار سيادت است كه در اين باره به خاموشي گراييده اند . از اين سو در ايران همگي كساني كه تاريخ صفويان را نوشته اند ، ايشان را به سيادت ستوده پيش از هر سخني به شمردن پدران شيخ صفي پرداخته ريشه او را به موسي الكاظم رسانيده اند ، و تا آنجا كه ما جسته ايم و مي دانيم كسي را از ايشان گمان ديگري به انديشه نرسيده و آن را از راست ترين تبارها شناخته اند : اسكندر بيك در عالم آرا ، « اتفاق جمهور علماي انساب » را ادعا كرده ، ميرزا ابوالفتح در تنقيح صفوه الصفا چنين گفته : « در كتب معتبره انساب به تفصيل سمت تحرير يافته » . اين هم مي دانيم كه سيادت يكي از افزارهايي است كه خاندان صفوي براي پيشرفت كار خود داشته اند و از اين سود بسيار جسته اند : در آن زمانها به سيادت ارج بسيار گزارده مي شد و مردم سيدان را بسيار گرامي مي داشته اند بيگمان يكي از شُوندهاي آن ، اين تبار سيادت مي بوده . با همه اينها چون من پارسال درباره زبان آذري ، يا زبان باستان آذربايجان ، جستجو مي كردم و از بهر دو بيتي هايي كه شيخ صفي ، نياي بزرگ صفويان ، با آن زبان سروده تاريخچه زندگاني او را مي جستم ، ناگهان به اين برخوردم كه شيخ صفي در زمان خود سيد نمي بوده ؛ به اين معني كه نه كسي او را به سيدي مي شناخته و نه او چنين تباري به خود مي بسته ؛ اين پس از مرگ او بوده كه پسرش صدرالدين به هوس سيدي افتاده و با خواب و كوشش مريدان چنين تباري براي خود بسيجيده . نيز به اين برخوردم كه شاه اسماعيل ، كه با شمشير ايران را از سنيان مي پيراست ، شيخ صفي نياي بزرگ او سني مي بوده . همچنين شيخ صفي و پدرانش ، تا آنجا كه به راست شناخته مي باشند ، از بوميان آذربايجان و زبان ايشان آذري مي بوده و تركي كه شاه اسماعيل با آن شعر مي سروده سپس در آن خاندان رواج يافته . مي بايد گفت : از شيخ صفي تا شاه اسماعيل ، كه دويست سال كمابيش گذشته ، در خاندان صفوي سه دگرگوني رخ داده : 1-    شيخ سيد نمي بوده و نبيرگان او سيد شده اند . 2-    شيخ سني مي بوده و نبيره او شاه اسماعيل شيعي سني كش درآمده . 3-    شيخ فارسي زبان مي بوده و بازماندگان او تركي را پذيرفته اند . درباره زبان جاي شگفتي نيست . زيرا به شُوند پيشامدهاي تاريخي ، سراسر آذربايجان زبان خود را ، كه آذري مي بوده ، از دست داده اين خاندان هم پيروي كرده اند ؛ درباره كيش هم ، از زمان مغول در ايران شيعيگري رو به رواج مي داشته و زمان به زمان هم فزونتر مي گرديده صفويان نيز همرنگي نموده اند .تنها دشمني بي اندازه شاه اسماعيل با سنيان شگفت مي نمود و در خور جستجو مي بود . اما سيدي سراپا شگفت مي بود و مرا تكاني داد . يك خاندان با آن شناختگي چگونه توانسته اند تبار دروغي به خود بندند و تبار راست خود را به يكبار از ياد ها سترده گردانند ؟... پيدا مي بود كه داستان ساده اي نيست و مرا وامي داشت كه در اين باره هم جستجو كنم . روي هم رفته تاريخچه شيخ صفي و جانشينان او تا زمان شاه اسماعيل نا دانسته و خود نيازمند جستجو مي بود . از آن سو راه گشاده اي براي اين كار ديده نمي شد . تاريخ نويساني كه تاريخ صفويان را نوشته اند و كتابهاشان در دسترس ماست ، در زمان پادشاهي اين خاندان بوده اند ، و اينان كه از شيخ و از پدران او و از جانشينانش به سخن برخاسته اند ، ناچار به چاپلوسي پرداخته اند . آنگاه چون زمان گذشته بوده جز به پاره اي بازگويي هاي گزافه آميز ، بلكه دروغ دسترس نمي داشته اند . روي هم رفته از اين تاريخها آگاهي راستي درباره شيخ صفي و جانشينان او كم به دست مي آيد . از زمانهاي پيش از پادشاهي نيز تنها يك كتاب به نام صفوه الصفا بازمانده و آن را داستان شگفتي هست كه باز خواهيم نمود . اين است معني آنچه مي گوييم : راه گشاده اي براي جستجو ديده نمي شد . با اين همه من راهي پيدا كردم . خدا را سپاس كه آنچه دشوار مي نمود با آساني انجام گرفت . زيرا چه درباره سيدي آن خاندان و چه در زمينه سني كُشي شاه اسماعيل آگاهي هاي ارجداري به دست آمد . درباره راست نبودن سيدي كه نخست جز دو سه دليلي در دست نمي بود ، پس از جستجو دليلهاي فراواني به دست آمد و اين بسيار روشن گرديد . از اين رو چنين خواستم آگاهي هاي خود را در اين زمينه ها به رشته نوشتن كشم و اين كتاب را پديد آورده شيخ صفي الدين و تبارش نام نهادم . من نمي دانم سيد بودن و نبودن شاهان صفوي چه هنايشي در تاريخ ايران تواند داشت . نمي دانم آيندگان چه ارجي به اين نوشته من خواهند گذاشت . من دوست داشتم كه يك دروغ را از تاريخ دور گردانم ، و اين شگفت كه آنچه مرا به دروغ بودن تبار سيادت صفويان راه نمود كتاب صفوه الصفا بود كه دليلهاي نخست از آن كتاب به دست آمد . در حالي كه اين كتاب در دستها مي گرديده و اين شگفت تر كه بيشتر تاريخ نويسان تبار سيادت شيخ صفي و « سلسله نسب » او را ، كه تا موسي الكاظم (ع) مي رسد ، از همان كتاب برداشته اند . دروغ به اين بزرگي در تاريخ ، باشد كه بدخواهان تاريخ را دلير گرداند و همان را دستاويزي به كاستن از ارج تاريخ گيرند . ولي اينكه پس از چند سال پرده از روي راستي برداشته شده و چگونگي به آشكار افتاده ، خود پاسخي به آن بدخواهان مي باشد و ارجمندي تاريخ را مي رساند . بي گفتگو است كه تاريخ ايران آلوده است . ولي راه پاك گردانيدن آن باز مي باشد ، و اين كتاب نمونه اي از آن به شمار است . تهران – سال 1306               احمد كسروي                 گفتار يكم صفوه الصفا و تاريخچه آن تنها كتابي درباره شيخ صفي كه پيش از پادشاهي نوادگان او نوشته شده و به دست ما رسيده ، كتاب صفوه الصفا نوشته ابن بزاز است . چنانكه در ديباچه گفتيم ، بيشتر تاريخ نويسان نوشته هاي خود را درباره تبار شيخ صفي و تاريخچه خود او و پدرانش ، از اين كتاب برداشته اند . ما نيز بي پايگي آن تبار را خواهيم نوشت . بسياري از دليلهاي ما از همان كتاب خواهد بود . اين است بارها نام صفوه الصفا را خواهيم برد و براي آنكه راه گفتگو را هموار سازيم بايد نخست اين كتاب را به خوانندگان بشناسانيم . از اين گذشته ، صفوه الصفا را داستاني هست كه كم كتابي آن داستان را تواند داشت ، و خود گفتگو از آن كتاب و شناسانيدن آن در خور ارج است و نمونه هاي نيكي را از گرفتاري هاي مردم در آن زمانها در بر مي دارد . اين است در گفتار يكم سخن از آن مي رانيم . ابن بزار – درويش توكلي ، پسر اسماعيل ، شناخته شده به نام « ابن بزاز » ، از مردم اردبيل و از پيروان صدرالدين ، پسر شيخ صفي ، مي بوده . از داستاني كه از فصل پنجم از باب هفتم كتاب ، درباره سفر خود به مراغه ، همراه شمس الدين توكلي ، در سال 726 آورده[1] پيداست كه در جواني شيخ صفي را دريافته است . ليكن شگفت است كه خود او سخني يا داستاني از شيخ در ياد نمي داشته ، و در هيچ جاي كتاب چيزي از ديدار خود نياورده . نيك دانسته نيست صفوه الصفا در چه زماني نوشته شده و آنچه از جستجو در كتاب توان دانست آن را در نيمه هاي زندگاني شيخ صدرالدين آغاز كرده و كم كم به رشته نوشتن آورده ، كه پس از 759 به پايان رسانيده . زيرا در باب دهم داستاني از عبدالعلي ، وزير اشرف چوپاني ، چنين آغاز مي كند : « در حالت تحرير، عبدالعلي كه در وزارت رتبت عالي داشت » و پيداست كه اين بخش از كتاب پيش از كشته شدن اشرف كه  در سال 758 رخ داده ، نوشته شده . از آن سو در همان باب ، آمدن جاني بيك پادشاه دشت قپچاق ، را به آذربايجان بازگفته و او را با دعاي « طاب ئرا » كه درباره مرده تواند بود ياد مي كند . اگر اين نوشته ها هر دو از ابن بزاز بوده پس او كتاب خود را كم كم مي نوشته ، و تا پس از مرگ « جاني بيك » كه در نزديكي هاي 759 رخ داده  به پايان نرسانيده بوده است . تاريخچه صفوه الصفا – بايد دانست كتاب ابن بزاز ، چنانكه در زمان خود او مي بوده ، به دست ما نرسيده و در زمانهاي ديرتر پيروان خاندان صفوي به دو انگيزه دست در آن برده اند : يكي آنكه چون كتاب درباره « كرامت » هاي شيخ صفي است ، كه در هر فصلي داستانهايي – يا اگر راست تر گويم : افسانه هايي – گرد آورده شده ، و در آن زمانها اين گونه افسانه ها درباره شيخ فراوان مي بوده و زمان به زمان فراوانتر مي گرديده و بي گمان هر پيروي چند داستاني در ياد مي داشته ، از اين رو چون كتاب ابن بزاز را رونويسي كرده اند هر رونويس يك يا چند داستاني از ياد خود به هر فصلي از آن كتاب افزوده ، و اين كار را نه تنها ناسزا نشمارده يك كار بسيار نيكي دانسته اند . از اينجا بزرگي كتاب ابن بزاز روز افزون بوده ، و ما اكنون نسخه هايي مي يابيم كه در هر يكي چيزهايي ديده مي شود كه در نسخه هاي ديگر نيست . مثلاً در نسخه كهنه اي كه من در دست مي داشتم و با نسخه چاپي به سنجش گذاردم ، در هر فصلي كمي و فزوني در ميان مي بود . از جمله فصل سوم از باب هفتم را كه عنوانش « مكاشفه از حال اموات » است چون در دو نسخه نيك سنجيدم ، در نسخه چاپي سيزده داستان بيشتر آورده نشده ، ولي در آن نسخه كهنه بيست و هفت داستان مي بود . با آنكه نسخه چاپي را رونويسش ( ميرزا احمد تبريزي ) از روي هم رفته چند نسخه پديد آورده . انگيزه ديگري آنكه شيخ صفي سيد نمي بوده ولي بازماندگانش به آرزوي سيدي افتاده ، و چنانكه خواهيم آورد آن را عنوان كرده پيش برده اند ؛ و همچنين شيخ سني مي بوده ولي بازماندگانش از زمان شاه اسماعيل يا از پيشتر از آن ، شيعي گرديده اند . از اين رو اين بازماندگان هر آنچه در كتاب ابن بزاز سيد نبودن شيخ يا سني بودن او را مي رسانيده به زيان خود يافته پيروان را به دور يا ديگر گردانيدن آنها واداشته اند ، و پيروان به اين كار برخاسته و گذشته از آنكه در جمله هاي كتاب دست برده اند ، باشد كه گاهي داستانهايي را برداشته و گاهي داستانهايي از خود به كتاب افزوده اند . درباره كيش شيخ كه ابن بزاز آن را فصلي از باب هشتم كتاب خود گردانيده و خود جاي سهنده اي مي بوده ، دستبرهايي كرده اند كه خود داستان شگفتي است . زيرا در چند نسخه كهنه اي كه ما ديده ايم چنين است : سئوال كردند از شيخ قدس سره كه چه مذهب داري ، فرمود : مذهب صحابه . و در مذاهب هر چه احوط و اشد بود خيار مي كرد و بدان عمل مي نمود ، راه رخصت و سهولت بر خود و مريدان بسته و منسد مي گردانيد كه رخصت ميدان نفس را فراخ مي كند و به رخصت عمل نمي كرد و به دقايق اقاويل و وجوه ، كه در مذاهب است ، كار مي كرد تا به حدي كه روزي دست مباركش به دختر طفل خود بازافتاد وضو بساخت ، و شيخ صدرالدين ، ادام الله بركته ، فرمود : سئوال كردم از سبب اين وضو ساختن . فرمود كه والله من هرگز دست به والده ننهاده باشم الا كه وضو ساخته باشم . از براي آنكه حق ، تعالي ، فرموده است : اولا مستم النساء و اينها از نسائند ، ديگر مس ميان ناف و زانوي خود نقض وضو دانستي و هرچه در يك مذهب حرام بودي همچون گوشت اسب حرام دانستي و از آن اجتناب نمودي . همانا اين نوشته از ابن بزاز نيست و نوشته او به ديگر گونه مي بوده . زيرا چنانكه خواهيم ديد شيخ صفي شافعي مي بوده و اين دور مي نمايد كه ابن بزاز او را شافعي نستايد . آنگاه ابن بزاز كارواژه ها را به شيوه پيش از زمان مغول مي آورد . « مي كرد » و « مي نمود » به جاي « كردي » و « نمودي » و مانند اينها ، كه از غلطهاي پس از زمان مغول است و در بخشهاي نخست اين نوشته ديده مي شود  از ابن بزاز نتواند بود . مي بايد گفت : بخشهاي نخست اين نوشته از ديگران است . در زمانهاي ديرتري كه جايگاه شيخ صفي در دلهاي پيروان آن خاندان بالا رفته بود ، كساني كه شاينده ندانسته اند كه شيخ را پيرو شافعي گردانند و اين است جمله هاي بالايي را به هم بافته و به جاي جمله هاي ابن بزاز گزارده اند . هر چه هست اين نوشته سني بودن شيخ را مي رساند و اين است در بسياري از نسخه ها آن را بيكبار ديگر گردانيده چنين نوشته اند : مذهب و مشرب حق و حقيق جعفري ، عليه الصلواه و السلام ، را داشت و طابق النعل بالنعل موافق فرمايش آن حضرت قدم برمي داشت و مي گذاشت . اما به مدلول التقبه ديني و دين آبائي در تقيه نمودن و به مصداق اُستُر ذهبك و ذهابك و مذهبك در كتمان مذهب خود نمودن مبالغه تمام داشت ، به اندازه اي كه غير از مريدان يك رنگ و يك جهت كسي را بر آن اطلاع نبودي و در ظاهر كه به حسب تقيه عامل معمولات اشعاب چهارگانه كه مي بودي ، هر كدام كه قريب و نزديك به دستورالعمل حضرت جعفري بود قبول مي كرد و معمول مي داشت ... پيداست كه اين را ديگران در كتاب ابن بزاز جاي داده اند . زيرا گذشته از آنكه با نسخه هاي كهنه تر نمي سازد ، و گذشته از آنكه برخي كارواژه ها به غلط آورده شده و پيداست كه از ابن بزاز نيست ، خود نوشته افزوده بودن خود را مي رساند . زيرا مي گويد : زمان شيخ صفي زمان « تقيه » مي بوده و شيخ نمي توانسته جعفري بودن خود را آشكار گرداند . پس ابن بزاز كه نزديك به همان زمان شيخ مي بوده چگونه توانسته اين جمله ها را با اين آشكاري نويسد ؟! ... در يك نسخه خطي ديگري چنين مي نويسد : سئوال كردند كه شيخ را مذهب چيست . فرمودند كه ما مذهب آن كس كه پيغمبر ما ، صلوات الله و سلامه عليه ، فرموده اَنت مني بمنزله هرون من موسي ، و اولاد معصومين او ، عليه السلام ، داريم و تولي بر ايشان ، و علي من نصرهم في الشدائد والنوائب ، و تبري بر اعداء ، و علي من ظلمهم ، مي داريم ، و ائمه را دوست مي داريم . و در مذهب هر چه اشد و احوط مي بود آن را اختيار كردي ... ( تا پايان آنچه در پيش آورديم ) اين هم نمونه ديگري از دستبرد رونويسان – پيداست كه هر رونويسي چون به داستان سني بودن شيخ مي رسيده به دلخواه آن را ديگر مي گردانيده . شگفتتر آنكه اين تكه نخست جمله ها را ديگر گردانيده ولي تكه آخر را به حال خود گذارده و و اين نفهميده كه اگر شيخ شيعي مي بوده ديگر با مذاهب ( مذهبهاي چهارگانه سنيان ) چه كار مي داشته ؟ ... كتاب ابن بزاز به زبان تركي نيز ترجمه گرديده ، او در آنجا هم اين تكه را به گونه ديگري انداخته ، و ما خود جمله هاي تركي را با ترجمه آنها در پايين مي آوريم : حضرت شيخدون سوروشديلار كبم نه مذهبونك وار بويوردي كبم درويشلرونك مذهبي حقونك مذهبي دور و فرزند گرگ كبم اتاسنونك مذهبنده اوله . چون دده لاريمبزونك مذهبي كبم صراط المستقيم دور و مؤمن اوليالرا اول يوله واروب دورلار و بير قيلجه مصطفي ايله مرتضي ، عليهما الصلوه والسلامونك ، بويوردوغوندن چخميوب دورلار بيز داخي اونلارونك آردينجه واروب دوغرويولدن دونمروز . انشاء الله بير يوله وار و روز كيم محشر گوننده حضرت نبي ايله وصيي و اهل بيت لاري باننده شرمسارليك چكميه جك اوز . معني آنكه : از حضرت شيخ پرسيدند چه كيش مي داري ؟ فرمود كه كيش درويشان كيش « حق » من است و فرزند بايد در كيش پدرش باشد . چون كيش پدران ما « صراط المستقيم » است و « اولياي مؤمن » به آن راه رفته اند به اندازه مويي از فرموده هاي مصطفي و مرتضي عليهمالصلوه والسلام بيرون نرفته اند مت نيز از پي آنان رفته از راه راست باز نگرديم . ان شاالله به راهي رويم كه روز رستاخيز در نزد حضرت نبي و وصي و اهل بيت ايشان شرمساري نكشيم . از اين جمله ها پيداست كه ترجمه به تركي هنگامي بوده كه سيدي و شيعيگري هر دو پيش رفته و چنانكه از داستان « تبرا » پيداست شيعيگري رنگ « رافضيگري » به خود گرفته بوده[2] . اين دستبردها درباره كيش و براي پرده كشيدن به سنيگري شيخ صفي بوده . در زمينه سيدي نيز ، چنانكه خواهيم ديد ، « شجره نسب » و سه « حكايت » دنبال آنكه در نسخه هاي امروزي هست در خود كتاب ابن بزاز نمي بوده و سپس به آن افزوده اند . گذشته از اينها هرگونه واژه يا جمله اي را كه با سيدي ناسازنده ديده اند ، به دلخواه ديگر گردانيده اند . مثلاً در فصل يكم از باب يكم ، درباره محمد الحافظ ، كه يكي از نيايان شيخ صفي مي بوده ، اين جمله هست : « و دستاري سفيد بر سر آن بسته ... » برخي رونويسان از واژه « سفيد » رم خورده و آن را در پندار خود با سيدي سازنده نيافته اند . و ما در نسخه هاي چاپي به جاي آن ، جمله « و كلاهي كه رسم آن زمان بود بر سر و دستاري به گرد آن بسته ... » مي يابيم . نيز در آن نسخه و در نسخه هاي ديگر بسيار ، در همه جا شيخ صفي و پدرانش را با لقب « سيد » ياد مي كنند ، يا آنكه در نسخه هاي كهن چنين چيزي ديده نمي شود . شيخ حسين اردبيلي : ميرزا احمد تبريزي ، كه بازرگان مي بوده و راه صوفيگري مي پيموده ، از راه دلبستگي به كتاب ابن بزاز جستجوي نسخه هاي آن كرده ، و چون سه نسخه كهن به دست آورده ، كه آن را با دست خود نوشته و در سال 1320 ( قمري ) ، در چاپخانه سنگي ، در بمبئي ، به چاپ رسانيده . در ديباچه اين نسخه از چگونگي آن سه نسخه سخن رانده چنين مي نويسد : و ليكن يكي از نسخه ها ، كه كمتر از همه مصور به تصويرات چنين بود ، وضع تاليف و تركيب و تدوين آن با اينها في الجمله اختلافي داشت و اين مطلب را بعينه در آنجا نقل مي نمايد ، نوشته بود : بر عموم طالبين و راغبين اين كتاب وصيت مي شود نسخي كه به خط شيخ حسين ، كاتب اردبيلي ، نشر شده او را پيدا كنند و الا نسخه هاي ديگر را معاندين تحريف و تصحيف نموده اند . انتهي كلامه . سپس چون به باب هشتم مي رسد ، در فصل دوم آن ، كه گفتگو از « مذهب شيخ صفي الدين » است و جمله هايي را كه در پيشتر آورده ايم نوشته است ، در كناره كتاب نيز چنين مي نويسد : مخفي نماند چنانكه در ديباچه اين كتاب مستطاب ذكر شد كه نسخ متعدده به دست آمد و از روي آنها ، كه ناقص بودند ، اين كتاب مدون شد ، در دو نسخه آن مذهب شيخ را نوشته بود كه به اشق و اشد تكاليف مذاهب چهارگانه شيخ عامل بود هر كدام زحمتش بيشتر آن را مختار مي داشت . ديگر ذكر نكرده بود كه مذهب جعفري عليه السلام داشت ، اما در يكي از نسخه ها ، كه قديمتر و كهنه تر از اينها بود ، در ديباچه آن تاكيد كرده بود كه طالبان اين نسخه البته نسخه اي كه به خط شيخ حسين كاتب اردبيلي است او را به دست آوردند و الا در نسخه هاي ديگر معاندين تحريف به كار برده اند و در آن نسخه مذهب شيخ را صريح نوشته بود كه در متن مذكور است . چون اين دو نكته نوشته ميرزا احمد را با هم سنجيم ، اين آگاهي به دست مي آيد كه شيخ حسين كاتب اردبيلي ، از پيروان خاندان صفوي ، از كتاب ابن بزاز نسخه هايي نوشته و در همه آنها دست برده . ديگر گردانيدن فصل دوم باب هشتم و ساختن كيش شيعي براي شيخ صفي كار اين شيخ اردبيلي بوده ؛ و يا اگر ديگري به آن برخاسته رواجش با دست اين انجام گرفته . چنين پيداست كه اين شيخ حسين در زمان شاه اسماعيل يا اندكي پيش از آن بوده كه شيعيگري در خاندان صفوي ريشه گرفته بوده – نيز پيداست اين كار را با دستور كسي از آن خاندان به پايان رسانيده ، وگرنه بسيار دور است كه يك تن به سر خود چنين كاري كند و نسخه هاي پياپي از يك كتابي نوشته با پيكره هايي بيارايد . اين كه ميرزا احمد اين نسخه را « قديمتر » از نسخه هاي ديگر مي شمارد همانا از روي پندار است . چون نوشته هاي اين نسخه راستتر از اين ، و خود از روي نسخه هاي پيشتري نوشته شده بوده . اين شگفتتر كه شيخ حسين ، كه به اين كار برخاسته بوده و نسخه هاي دست برده شده از كتاب ابن بزاز مي ساخته ، پررويانه نام دستبردگي به روي نسخه هاي ديگر مي گزارده كه « آنها را معاندين تحريف و تصنيف » نموده اند . اين نمونه اي از كوردلي اين گونه پيروان است . تنقيح مير ابوالفتح « صفوه الصفا » را : چنانكه گفتيم پيش از زمان پادشاهي صفويان در كتاب ابن بزاز دستبردهاي فراوان مي كرده اند و هر چه را كه در آن كتاب با سيد بودن شيخ و سني نبودن او ، ناسازنده مي يافته اند ، از ميان برمي داشته اند . با اين حال شاه تهماسب ، پادشاه دوم آن خاندان ، خرسندي نداده و مير ابوالفتح نامي را واداشته است كه آن كتاب را « تصحيح و تنقيح » كند . پيداست كه خواست او از « تصحيح و تنقيح » چه مي بوده . ليكن چيزهايي هم كه خود مير ابوالفتح در اين باره در ديباچه كتاب خود مي نويسد مي بايد در اينجا آورده شود : و چون مشايخ عظام صفويه ، قدس الله ارواحهم بالانوار الجليله ، در زمان مخالفان بودند و در اوان فساد اهل بغي و عناد به دعوت و ارشاد طالبان اشتغال مي نمودند ، و مقرر است كه رعايت تقيه در زمان مخالفين به شرايط ، واجب و لازم است و به اتفاق محققين علما و مجتهدين فرض و متحتم ... [3] از اين جهت مشايخ عظام صفويه ، قدس الله تعالي اسرار هم به قواعد تقيه كما ينبغي عمل مي فرمودند و در آن باب نهايت حزم و احتياط رعايت مي نمودند و در افادات و افاضات با اهل طلب و ارباب حاجات به غير از طريقه تقيه نمي پيموده اند ، و هر كس به فراخور حال خود چيزي از فوائد شريعت و مواند حقيقت ايشان استفاده مي كرده و مناسب اعتقاد و استعداد خود استكشاف مشكلات مي نموده و در آن اثنا يكي از مخالفان و منافقان ، كه در طريق اهل خلاف خالي از فضلي نبوده و دعوي ارادت و عقيدت به اين خاندان مي نمود ، كتابي در مقالات و كشف و كرامات ايشان ترتيب داد و اقوال و احوال ايشان را به نوعي كه موافق استعداد خود فراگرفته بود مذكور گردانيد ، و چون در مذهب و اعتقاد تابع سنيان بود و رايحه هدايت و حقيقت به مشام او نرسيده بود بعضي كلمات كه مخالف مذهب حق اماميه و موافق مليت باطله سنيه بود ، مذكور گردانيده و بعضي حكايات كه خالي از قبحي نبود در نظر او قبيح مي نمود ، به مشايخ عظام ، قدس الله اسرارهم ، نسبت داده و تا غايت آن كتاب در ميان خواص و عوام و خلفا و صوفيان مانده و هيچ فارِسي جوادِ قلم را [4] در ميدان تصحيح و تنقيح آن نرانده ؛ بنابراين مقدمات ، حضرات نواب كامياب همايون اعلي ، خِلد الله مُلكه ابداً ، بنده داعي و دعاگوي حقيقي ، ابوالفتح حسيني ، را مامور گردانيد كه كتاب مذكور را تصحيح نمايد و حق و باطل و غث و سمين آن را از هم جدا گرداند ...[5] از كيش شيخ صفي جداگانه سخن خواهيم راند . چنانكه گفته ايم در اينجا سخن از كتاب ابن بزاز و از سرگذشت آن مي باشد . چون نوشته راست ابن بزاز را درباره كيش شيخ در پيش آورده ايم ، جمله هايي را كه جمله هايي را كه مير ابوالفتح به جاي آنها گزارده ، نيز مي آوريم تا دانسته شود چه « تصحيح و تنقيح » كرده شده و خواست او از اين كار چه مي بوده . مير ابوالفتح مي نويسد : سئوال كردند از شيخ ، قُدس سِره ، كه شيخ را مذهب چيست فرمود كه ما مذهب اهل بيت پيغمبر داريم كه ايشان نهايت تقوي و طهارت مرعي مي داشته اند و با احتياط و رياضت تمام عمل مي نموده اند . و لهذا شيخ ، قُدس سِره ، بدانچه احوط بود و رياضت در او بيشتر بود عمل مي نمود و از تساهل و تهاون در احكام شرع اجتناب مي فرمود تا به حدي كه به سنن مثل واجبات مواظبت مي كرد و از مكروهات مثل محرمات محترز بود . مي بايد اين كار مير ابئالفتح را نيك انديشيد . در جايي كه مي گويد شيخ سخت « تقيه » مي كرده و ابن بزاز هم سني مي بوده اين جمله ها را از زبان شيخ مي بافد ، و به نام « تصحيح و تنقيح » در كتاب ابن بزاز جا مي دهد . اين نمونه ديگري از بي باكي اين گونه پيرودن در دروغبافي مي باشد .                           گفتار دوم تبار شيخ صفي الدين « شجره سيادت » شيخ صفي : چنانكه گفتيم خانواده صفوي از شناخته تريت خانواده هاي سيدي مي بوده ، و تبارنامه يا « شجره نسب » ايشان ، كه تبار شيخ را به موسي لاكاظم (ع) مي رساند ، در بسياري از كتابها نوشته گرديده . تا آنجا كه ما دانسته ايم ، نخست اين تبارنامه در كتاب ابن بزاز نوشته شده سپس ديگر كتاب نويسان – از مير خواند در حبيب السير ، و مير يحيي قزويني در لب التواريخ ، و اسكندر بيك در عالم آرا ، و مير ابوالفتح در تنقيح صفوه الصفت ، و شيخ حسين گيلاني در سلسله النسب - از آنجا برداشته اند . اما كتاب ابن بزاز ، در نسخه چاپي و در بيشتري از نسخه هاي خطي « فعل اول » از « باب اول » بدين سان مي آغازد : جمعي كه به تحقيق انساب اشتهار دارند ، نسب شريفش را به امام همام ، موسي الكاظم عليه السلام ، منتهي ساخته اند به بيست واسطه به اين ترتيب : شيخ صفي الدين ابي الفتح اسحق ابن الشيخ امين الدين جبرئيل ابن الصالح بن قطب الدين احمد ابن صلاح الدين رشيد بن محمد الحافظ كلام الله[6] بن عوض بن فيروز شاه زرين كلاه بن محمد بن شرفشاه بن محمد بن حسن بن محمد بن ابراهيم بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن احمد الاعرابي بن ابومحمد القاسم بن ابي القاسم حمزه بن الامام الهمام ...[7] در برخي نسخه ها ، از جمله در نسخه كتابخانه مسجد سپهسالار ، جمله هايي كه پيش از « شجره نسب » است ، آورده نشده ، و شجره نيز به رويه ديگر است . زيرا شيخ را با پانزده پشت به امام موسي (ع) مي رساند و فيروز شاه را پسر « محمد بن ابراهيم بن جعفر بن اسماعيل بن احمد الاعرابي ... » مي شمارد[8] . هر چه هست اين شناخته ترين تبارنامه سيدي آن خاندان است . ولي جز اين هم در كتابها هست[9] و چون سودي از ياد كردن آنها نيست در اينجا نمي آوريم . اسكندر بيك در عالم آرا « اتفاق جمهور علماي انساب » را به راست بودن اين تبار دعوي مي كند . مير ابوالفتح مي نويسد : « در كتب معتبره انساب به تفصيل سمت تقرير و تحرير يافته » ولي اين دعوي ها بيكبار دروغ و بي پاست و اين تبار جز ساخته نمي باشد . انچه ما دانسته ايم بايد اين شجره را به سه بخش گردانيد : 1-    از شيخ صفي تا فيروز شاه زرين كلاه . در اين بخش سخني نيست و به آساني توان پذيرفت كه فيروز شاه پدر هفتم شيخ صفي مي بوده . 2-    از اسماعيل بن محمد تا موسي الكاظم . در اين بخش اندك غلطي هست . زيرا چنانكه از كتاب عمده الطالب بر مي آيد « اسماعيل بن احمد بن محمد بن قاسم بن حمزه » راست است و « الاعرابي » لقب قاسم مي بوده – هر چه هست در اين بخش نيز ما را سخني نيست . 3-    آنچه در ميان اين دو بخش است و هفت نام را – از محمد بن شرفشاه تا محمد بن اسماعيل – در بر مي دارد ، اين بخش ناروشن است و ما هيچ نمي دانيم آيا كساني با اين نامها مي بوده اند و يا خود نامهاي ساخته مي باشد ، و از جستجو چيزي به دست نيامده . آنچه گمان مي بريم ، از پدران شيخ صفي بيش از هفت تن شناخته نمي بوده ( تا فيروز شاه ) ، در كتاب ابن بزاز هم بيش از هفت تن ياد نشده بوده . به هر حال اين بي گمان است كه ميانه پدران شيخ صفي و پسران موسي الكاظم پيوستگي نمي بوده . زيرا چنانكه خواهيم ديد شيخ تبار سيدي نمي داشته و اين شجره را پس از مرگ شيخ و پس از آنكه جانشينان او به دعوي سيدي برخاسته بودند ، ساخته به كتاب ابن بزاز افزوده اند . سه حكايت از « صفوه الصفا » : اينكه مي گوييم شيخ صفي سيد نمي بوده از روي دليل هايي است كه از جمله آنها سه حكايتي است در كتاب ابن بزاز ( در پي همان « شجره نسب » ) مي باشد . همان كتابي كه داستان سيدي نخست بار در آن نوشته شده و تاريخ نويسان همگي از روي آن برداشته اند ، ما در آن دليل هايي به راست نبودن سيادت مي يابيم . نخست بار كه من راست نبودن سيادت را دريافتم از روي اين سه حكايت بود ، و اين است آنها را پيش از ديگر دليل ها ياد مي كنم . حكايت يكم : سلطان المشايخ في العالمين ، شيخ صدرالدين ، ادام الله بركه ، فرمود كه شيخ ، قُدس سِره ، فرمود كه در نسب ما سيادت هست . ليكن سئوال نكردم كه علوي يا شريف و همچنان مشتبه ماند . شعر :             فَهم مِن بَينَ اصنافِ الانام                                                    كِرام مِن كِرامٍ مِن كرامٍ خوانندگان در اين حكايت نيك نگرند : شيخ صدرالدين از پدر خود شنيده كه فرمود : « در نسب ما سيادت هست » ، و مي گويد : « سئوال نكردم كه علوي يا شريف و همچنان مشتبه ماند . » « شريف » كسي را گفتندي كه از سوي مادر سيد باشد . در آذربايجان اكنون هم كلمه را به همان معني به كار مي برند . صدرالدين مي گويد : « نپرسيدم كه آيا از سوي پدر سيديم يا از سوي مادر و همچنان نادانسته ماند . » از اين حكايت آشكار است كه شيخ صفي و پسرش ، صدرالدين ، در زمان خود سيد نمي بوده اند ، وگرنه اين حكايت چه معني داشتي ؟! آنگاه اين حكايت با آن « شجره نسب » چگونه مي سازد ؟... آيا نبايد باور داشت كه آن تبارنامه را سپس ساخته و به كتاب ابن بزاز افزوده اند ؟!... حكايت دوم : سيد هاشم بن سيد حسن المكي به حضور اعاظم و افاظل تبريز گفت كه شيخ قُدس سِره فرمود من سيدم و آن چنان بود كه نوبتي به حضور شيخ به تبريز رفتم ، توقير و اعزاز من تمام فرمود ، و من در سن عنفوان شباب بودم ، پس شخصي ريش سفيد درآمد . شيخ چندان تعظيم وي نفرمود . سئوال كردند كه شيخ اين جوان را اعزاز به مبالغه كرد و اين شخص پير را نكرد . شيخ فرمود اين جوان هم ميهمان است و هم خويش من . من سر پيش بردم و پرسيدم كه شيخ سيد است و علوي فرمود بلي . ليكن نپرسيدم كه حسني است يا حسيني . شعر :            نپرسيدم ز حال فرع اين اصل                                          كه از طوبي است يا از سدره اين وصل چون اين حال به حضور اعاظم تبريز بفرمود و در اين تفكر بودم كه چرا از شيخ نسب حسني و حسيني نپرسيدم ، تا اتفاق چهل روز اطلاق شكم بر من مستولي شد و هيچ معالجه مفيد نمي آمد ، بعد از چهل روز ، شيخ را قُدس سِره ، در خواب ديدم كه بيامد و انگشت مبارك بر موضع وَجَع بر ناف من نهاد حالي شفا يافتم . شعر :               ناتوانان جهان بشتابيد                                          نوشداروي دل و جان اينجاست               هر كه را جان و دلي هست سقيم                         گو بيايد كه درمان اينجاست و هم در اين حال به من گفت چرا به فرزندم صدرالدين نگفتي كه حسينيم ، و اين اشتباه از دل من زايل شد . شعر :             فلاح الحال كالاصباح صِدقاً                                 بِرَفع الاشتباهِ و قالَ حَقا بايد در اين حكايت نيز نيك نگريست ، در زمان شيخ صفي كسي او را سيد نمي شناخته . اين است چون درباره سيد هاشم گفته : « خويش من است . » سيد هاشم ناچار شده بپرسد : آيا شيخ سيد است و اين تبار از سوي پدر مي باشد ؟ ... چون شيخ گفته « بلي » و سيدي روشن شده ، باز دانسته نمي بوده كه حسني اند يا حسيني ، و در اين زمينه از شيخ پرسشي نرفته تا بدرود زندگي گفته . در اين باره آگاهي اي در نزد صدرالدين ، فرزند شيخ ، نيز نمي بوده ، و ساليان درازي همچنان مي مانده تا سيد هاشم آن خواب را ديده و روشن گرديده كه حسيني اند . جاي پرسش است كه اين حكايت را با آن « شجره نسب » چه سازشي هست ؟ ... آيا بي گفتگو نيست كه آن شجره ساخته و دروغ مي باشد ؟! حكايت سوم : سيد زين الدين گفت كه نوبتي فرزند شيخ قُدس سِره ، خواجه محيي الدين ، پيش والده كريمه خود رفت ، گفت : از براي خويشان من سفره مي بايد . والده گفت : خويشان تو كدامند ؟ گفت : سيد زين الدين و جماعت سادات كه آمده اند . والده گفت : ايشان سيدند ، چگونه قوم تو باشند ؟ قُدس سِره بشنيد ، فرمود راست مي گويد : ايشان خويشان مااند و مرا نسب سيادت هست . شعر :                       ملت عالي نسب داريم ما                           نسبت فخر عرب داريم ما اين حكايت نيز معني دار است : دختر شيخ زاهد گيلاني ، همسر شيخ ، پس از ساليان درازي كه با شوهر خود زيسته بود ، او را سيد نمي شناخته ، و از گفته فرزند خود كه سيدها را خويش مي خوانده شگفتي مي نموده . مي بايد گفت : اهلُ البيتِ ادري بما فيه . آن گفته شيخ ، « ما را نسب سيادت هست » ، دليل ديگر است كه آن هنگام كسي شيخ را به سيدي نمي شناخته است . آنچه از اين سه حكايت بر مي آيد : اين سه حكايت ، گذشته از آنكه دروغ بودن سيادت شيخ صفي را روشن مي گرداند ، تاريخچه اي نيز از پيدايش دعوي سيادت و از چگونگي آن به دست مي دهد . شيخ صدرالدين ، پسر شيخ صفي ، با اينكه كرسي پيشوايي را از پدر به ارث برده و از خوشي هاي آن نيك برخوردار مي بوده ، به هوس مي افتد كه از تبار سيادت و از برگزيدگي كه سيدان ميان مردم مي داشته اند ، همچنان بهره يابد . ليكن دعوي چنين تباري بيكبار ، آسان نمي بوده و با همه سخن شنوي كه پيروان از صدرالدين مي داشته اند ، چنين دعويي بيكبار پيش نمي رفته . مي بايست نهالي كارَد و آن را بپروراند و كم كم درختي گرداند . اين است روزي ، در ميان سخن ، كه گويا گفتگو از تبارش مي رفته چنين گفته : « در نسب ما سيادت هست ولي سئوال نكردم كه علوي يا شريف . همچنان مشتبه ماند . » اين دعوي تا به اين اندازه شگفتي نمي داشته و پيروان كه به گفته پير گمان دروغ نبردندي اين را به آساني پذيرفته اند . بلكه يكي از ايشان ( سيد عزالدين ) به ياوري صدرالدين برخاسته و چنين گفته كه او نيز از شيخ شنيده كه مي گفته : « ما را نسب سيادت هست . » بدين سان نهالي كه صدرالدين مي خواسته ، كاشته شده و در دلهاي پيروان جايي براي تبار سيادت آن خاندان ( علوي يا شريف ) باز گرديده . پس از زماني يكي از پيروان ، كه در آغاز جواني زمان شيخ صفي را دريافته و با او به سفر تبريز رفته و اكنون پير « جهانديده » اي مي بوده ، خشنودي و خرسندي صدرالدين را جسته و داستاني گفته كه در سفري كه به همراهي شيخ به سفر تبريز رفته بوده ، از او پرسيده : « ايا شيخ سيد است و علوي ؟ » شيخ فرمود : « بلي » ولي نپرسيده : « ايا حسني يا حسيني ؟ » پيداست كه صدرالدين از اين گفته او خشنود گرديده و كسي گمان دروغ به آن سخن نبرده . بدين سان نهال هوس شاخي دوانيده و اين بيگمان گرديده كه تبار سيادت در آن خاندان از سوي پدر مي باشد و شيخ صفي « علوي » مي بوده نه « شريف » . ولي مي بايست دانسته شود كه حسني يا حسيني . اين گره را نيز همان پير جهانديده گشاده و بار ديگر داستاني گفته كه : « چرا به فرزند من نگفتي كه حسيني ام » با اين داستان باز نهال شاخي دوانيده و پيشرفت ديگري در راه آرزو رخ داده . تا اينجا در زمان صدرالدين انجام گرفته . پس از آن دانسته نيست در چه زماني و از چه راهي شناخته شده كه اينها « موسوي » اند و نامهاي پدران شيخ تا موسي الكاظم يكايك دانسته گرديده ، و بدين سان نهال سيادت درخت برومندي شده و كم كم كار تناوري و ريشه دواني آن به جايي رسيده كه به گفته اسكندر بيك و مير ابوالفتح « جمهور علماي انساب » درباره اش يك سخن گرديده اند و اين تبار « در كتب معتبره انساب سمت تحرير و تقرير » يافته است . آنچه ما گمان مي بريم در زمينه رسانيدن تبار به موسي الكاظم ، نام صدرالدين كه موسي مي بوده ، گره گشايي كرده . چگونگي آنكه شيخ صدرالدين را در نوشته ها « صدرالدين الصفوي » مي نوشته اند و سپس كه او مرده و پسرش خواجه علي جانشين گرديده ، اين را « علي الموسوي الصفوي » نوشته اند[10] . پيداست كه خواستشان از«  موسي » فرزندي موسي صدرالدين مي بوده 0 چنانكه خواستشان از صفوي فرزندي شيخ صفي مي بوده ) . ليكن برخي از پيروان ، دانسته يا نادانسته ، از آن فرزندي موسي الكاظم را خواسته اند ، و كم كم اين را در ميان مردم پراكنده و در دلها جاي داده اند . چون در آن زمانها بيشتري از خانواده هاي سيدي « شجره نسب » يا ( تبارنامه ) داشتندي ، كه پدران خود را تا به يكي از امامان به نام شمردندي ، كساني از پيروان صفويان نخواسته اند آن خاندان بي تبارنامه باشد و آن « شجره نسب » را ، كه در پيش آورده ايم ، ساخته به كتاب ابن بزاز افزوده اند ، و گويا اين در همان زمان خواجه علي يا در زمان پسرش شيخ ابراهيم رخ داده است . شگفت تر اينكه با همه دستبردهايي كه در كتاب ابن بزاز رخ داده ، اين سه حكاين در همه نسخه هاي كهني كه ديده شده ، هست . در حالي كه اين سه حكايت ، چنانكه نوشتيم ساخته بودن تبار سيدي را به آشكار مي آورد . پيداست كه اينها را هنگامي ساخته در كتاب جا داده اند كه داستان سيادت تازه آغاز مي يافته و با همين حكايت ها بوده كه به آن پيشرفت داده اند . ولي پس از آنكه داستان پيش رفته و سيادت خانواده صفوي از بيگمان ترين چيزها گرديده ديگر نيازي به اين حكايت ها نمانده بوده ، و بلكه اين زمان ، زيان از سوي آنها پديد مي آمده ، پس مي بايسته اينها را از آن كتاب دور گردانند . ولي همانا درنيافته اند و نفهميده اند . شگفت تر از همه ، كار ابوالفتح است – چه ، او اين حكايت ها را بازگذارده و تنها كاري كه انجام داده ، اين بوده كه حكايت هاي يكم و دوم را به هم درآميزد و سه تا را دو تا گرداند . با آنكه تا زمان شاه تهماسب داستان سيادت پيش رفته و چندان استوار گرديده بوده كه ، چنانكه خواهيم آورد ، دشمنان آن خانواده نيز در اين باره سخني نمي يارسته اند و با اين حال آن حكايت ها پاك فزوني مي بوده . نكته ديگري از اين سه حكايت : در خور گفتگوست كه آيا شيخ صفي خود سخني درباره سيادت به زبان آورده بوده و يا اين حكايت ها از ريشه دروغ است . آنچه ما مي دانيم اگر شيخ صفي در اين باره سخني گفتي ، در ميانه پيروان پراكنده شدي ، و شنوندگان آن تنها پسرش صدرالدين و دو تن از پيروان نبودندي . آنگاه داستان در همان زمان شيخ پيش رفته به شصت سال ديرتر واگذار نشدي . از اينها گذشته از سر تا پاي آن سه حكايت ، ساختگي مي بارد . بلكه مي بايد گفت كه اين سه حكايت در خود كتاب ابن بزاز نمي بوده . اينها گذشته از آنكه دروغ است به كتاب ابن بزاز نيز افزوده گرديده . دليل اين سخن دو چيز است : يكي آنكه برخي شعرها ، كه در ميان حكايت ها يا در پايان آنها ، به عربي يا فارسي ، آورده شده ، بسيار بد است[11] و به شعرهايي كه ابن بزاز در ميان يا در پايان ديگر حكايت ها آورده و پيداست كه بيشترش از خود اوست ، مانندگي نمي دارد . دوم چنانكه سپس خواهيم آورد ، از جمله هاي كتاب ابن بزاز پيداست كه او شيخ صفي را از فرزندان ابراهيم ادهم مي پنداشته و به داستان سيادت پروايي نمي داشته است . پس از اينجا نكته ديگري روشن مي گردد و آن اينكه هوس سيادت كه از صدرالدين سر زده ، پس از پايان يافتن كتاب ابن بزاز ، و ديرتر از سالهاي 759 و 760 بوده ، و چون صدرالدين زندگاني درازي داشته و پس از پايان كتاب ابن بزاز سي و چند سال ديگر ( تا سال 794 ) زنده مي بوده ، اين سخن دوري نمي دارد . پس مي توان گفت دعوي سيدي از نيمه هاي زندگاني صدرالدين آغاز يافته ، و اين سه حكايت را در همان زمان به كتاب ابن بزاز افزوده اند . اما « شجره نسب » كه ما آن را در همه نسخه هاي كهن مي يابيم ، بيگمان پس از زمان صدرالدين ساخته شده ، و چنانكه گفتيم ما آن را پديد آمده در زمان خواجه علي يا پسرش ، شيخ ابراهيم ، مي شماريم . روي هم رفته پيداست كه داستان سيادت كم كم پيش رفته و در سايه گذشت زمان در دلها جا گرفته . آنچه از كتابهاي تاريخي بر مي آيد تا زمان شيخ جنيد و شيخ حيدر هنوز اين تبار در بيرون از ميان پيروان شناخته نمي بوده[12] و كسي از تاريخ نويسان آن زمان ( كه از جنيد و حيدر سخن رانده اند ) نامي از سيد بودن يا نبودن ايشان نبرده اند . مي بايد گفت داستان سيادت با همه پيشرفتش ، شيخهاي صفوي به خودنمايي با آن نمي پرداخته اند و تنها به شناخته بودن آن در ميان پيروان بس مي كرده اند ( چنانكه ما همين را از شاه اسماعيل نيز مي شناسيم و در جاي خود خواهيم آورد ) . چيزي كه اين گفتار را روشن مي گرداند آن است كه به نوشته اسكندر بيك ، شيخ حيدر « طاقيه تركماني » به سر مي گزارده است . و سپس خوابي ديد كه « منهيان عالم غيب او را مامور گردانيدند كه تاج دوازده ترك ، كه علامت اثني عشريت است از سقرلاط قرمز ترتيب داده تارك اتباع خود را با آن افسر بيارايد . » از اين نوشته پيداست كه شيخهاي صفوي و خويشان ايشان هنوز تا زمان شيخ حيدر جدايي در رخت و كلاه با ديگران نمي داشته اند و نشانه سيادتي به خود نمي بسته اند . مي توان گفت كه اين دشواري در كنار آنان مي بوده . زيرا از يكسو سيادت در ميان پيروان شناخته گرديده و از سوي ديگر باك از زبان مردم داشته به بستن نشانه سيادتي در رخت و كلاه دليري نمي نموده اند . نيز مي توان گفت كه آن خواب شيخ حيدر و يك رنگ گردانيدن كلاه خود و پيروان جز براي رهايي از اين دشواري نمي بوده . اينها همه گمانهايي است كه توان برد و خدا مي داند كه راستيها چه بوده . دليل هاي ديگر : از آنچه تا اينجا گفتيم داستان سيادت صفويان روشن شد . ولي چون برخي دليل هاي ديگري هست كه چگونگي را روشنتر مي گرداند به ياد آنها نيز خواهيم پرداخت : نخست : شيخ صفي را چه در زمان خود و چه پس از آن ، چه در زبان ها و چه در نوشته ها ، جز با لقب شيخ نخوانده اند . همين پسرش صدرالدين ، و پسر او ، علي ، را جز با لقب « شيخ » يا « خواجه » ننوشته اند . لقب « سيد » براي ايشان در كتابي بي يكسويانه ديده نشده . اين دليل ديگري است كه شيخ صفي و چند تني از جانشينان در زمان خودشان به سيدي شناخته نمي بوده اند . زيرا اهنوز پيش از زمان شيخ ، اين شيوه در ايران مي بوده كه سيدان را ، چه از صوفيان و چه از ديگران ، جز با لقب « سيد » يا « امير » يا « شاه »[13] نخوانند . براي آنكه اين سخن را روشن گردانم ، اينك در اينجا نام ده تن از صوفيان را مي بريم كه با آنكه از بزرگان آن گروه مي بوده اند هيچگاه « شيخ » يا « خواجه » ناميده نشده اند . 1-    سيد جمال الدين تبريزي[14] ، پير شيخ زاهد و از شيخهاي « سلسله طريقت » شيخ صفي ، در صفوه الصفا و كتابهاي ديگر نام او را بسيار برده اند . 2-    سيد عزالدين سوغندي در خراسان – نزديك به زمان شيخ صفي مي زيسته . 3-    سيد محمد مشعشع ، بنيادگذار مشعشعيان خوزستان . 4-    امير قاسم ( يا شاه قاسم ) انوار تبريزي ، از شاگردان شيخ صدرالدين . 5-    مير قوام الدين مرعشي ، شناخته شده به مير بزرگ ، بنيادگذار خاندان مرعشي در مازندران . 6-    مير نعمت الله يا( شاه نعمت الله ) كرماني . 7-    سيد محمد نوربخش . 8-     سيد حيدر آملي . 9-    سيد حيدر توني . 10-مير مختوم ، شاگرد مير قاسم انوار . چنين پيداست كه شيخهاي صفوي تا زمان شاه اسماعيل جز لقب « شيخ » يا « خواجه » نداشته اند ، چنانكه خود شاه اسماعيل را هنگامي كه برخاسته بود « شيخ اغلي » مي خوانده اند[15] . لقبهاي « سلطان » يا « شاه » ، كه اكنون در برخي كتابها در پيش و پس نامهاي ايشان مي يابيم ، در زمان پادشاهي بازماندگانشان به آنان داده اند . اينها نيز همچون لقب « سيد » افزوده مي باشند . اسكندر بيك در عالم آرا درباره شيخ ابراهيم ، پسر خواجه علي ، به اين سخن خستويده چنين مي نويسد : « در زمان حضرت اعلي شاهي ظل اللهي به شيخ شاه اشتهار دارد[16] . » يك چيز شگفت آنكه من روزي اين دليل را ياد مي كردم يكي پاسخ داد : « شيخ عبدالقادر گيلاني سيد مي بوده ولي او را نيز جز با لقب شيخ نخوانده اند . » اين ايراد مرا واداشت كه درباره شيخ عبدالقادر به جستجو پردازم و شگفت بود كه ديدم سيادت او نيز داستاني ماننده داستان شيخ صفي داشته . به اين معني كه شيخ عبدالقادر در زمان خودش سيد نمي بوده و كسي او را به سيدي نمي شناخته . از پسرانش هم كسي دعوي سيادت نكرده . اين قاضي ابوصالح بوده كه دعوي سيادت كرده و چنين تباري به خود و پدرانش بسته است . اين را در دو كتاب ارجداري ، يكي عمده الطالب و ديگري شجره الاولياء[17] آشكاره نوشته اند . شگفت تر آنكه عبدالقادر را كتابي بوده به نام المواهب الرحمانيه . در كتاب روضات الجنات ديباچه آن را چنين مي آورد : يقول الغوث الاعظم و باز الله الاشهب الافخم ابو محمد محيي الدين عبدالقادر بن السيد ابي صالح الملقب بجنگي دوست بن موسي بن عبدالله بن يحيي الزاهد بن محمد بن داود بن موسي بن عبدالله بن موسي بن عبدالله الحسن المثني بن الامام الهمام الحسن بن علي بن ابيطالب ... پيداست كه اين تبارنامه ساخته است كه سپس به كتاب عبدالقادر افزوده اند . پس ، از هر باره داستان سيادت عبدالقادر ماننده داستان سيادت شيخ صفي مي بوده . دوم : از زمان شيخ صفي و فرزندان او برخي طومارها و قباله ها در دست است كه نام شيخ يا يكي از فرزندانش با لقبهايي در آنها برده شده و ما چون مي نگريم نه تنها واژه « سيد » را در آنها نمي يابيم ، از همه آن لقب ها چيزي كه سيدي را – اگر چه دور باشد – بفهماند نمي بينيم . از جمله طوماري هست كه به تاريخ « الخامس من صفر سنه سبع عشره و سبعمانه » ( 717 ) به « دارالملك سلطانيه » نوشته شده و زمينه آن خريدن ديهي و « وقف » كردن آن به زاويه شيخ صفي مي باشد و خود « آل تمغا » و « ثبت دفتر ديواني » را با خط مغولي داراست . در آن طومار لقب هاي شيخ صفي را چنين مي شمارد : سلطان المشايخ وامحققين قطب العارفين سالك محجه اليقين صفي الدين زاد الله بركته . در وقفنامه ديگري ، كه به تاريخ « صفر اثني و تسعين و سبحمانه (792 ) نوشته شده ، در زمينه « وقف » كردن « جزوي » از قرآن به « حظيره مقدسه » ي شيخ صدرالدين ، لقبهاي او را چنين مي شمارد : افضل المشليخ والمتاخرين قطب السالكين فخر الناسكين شيخ صدرالمله و الحق و الدنيا و الدين خلدت ميامن انفاسه الشريفه الي يوم الدين . در « كتابخانه سلطنتي » كتاب هست به نام صريح الملك . ديه هايي كه به بارگاه شيخ در اردبيل « وقف » شده بوده ، قباله ها و وقفنامه هاي آنها در اين كتاب گرد آورده شده . در آنجا قباله ها و وقفنامه هايي از جهانشاه قراقوينلو و از زن او ، بيگم خاتون ، هست كه در بسياري از آنها نام شيخ جعفر[18] ، پسر خواجه علي را برده لقبهاي بسياري برايش مي شمارد . مثلاً در يك جا به تاريخ 861 مي نويسد : جناب شيخ الاسلام الاعظم مرشد طوائف الامم رقيع القدر و الهمم خلاصه اطوار بني آدم جامع العلوم والحكم معدن اللطف والجود والكرم ، افتخار مشايخ العالم نظام الحقيقه و الشريعه و الدين جعفر العلوي الصدري الصفوي آدام الله ظلال جلاله علي العالمين . در ديگري به تاريخ سال 857 مي نويسد : عاليجناب شيخ الاسلام اعظم نقباء الاكابر بين الامم مطلع طوالع سعادات و منبع لوامع كرامات نظام الحق و الشريعه و الدين صدرالاسلام و المسلمين الشيخ جعفر الصدري الصفوي اسبغ الله ظلاله علي العالمين . از اين گونه قباله ها و طومارها از آن زمان بسيار توان يافت . از اين همه لقبها و ستايش ها كه شمرده شده ، از هيچ يكي سيادت فهميده نمي شود . اينها دليل هاي ديگري است كه سيد نبودن شيخ صفي و فرزندان و نوادگانش را مي رساند[19] . بي پروايي كه شاه اسماعيل به سيادت مي نموده : يك چيز دانستني آنكه شاه اسماعيل كه بنياد پادشاهي صفويان را گذارده ، به سيادت پروايي نمي داشته و در پي نشان دادن چنان تباري نمي بوده : در شعرهايش خود را غلام « غلام آل حيدر » و « مريد و چاكر و لالاي قنبر » مي خوانده كه از يك سيد شاينده نمي بوده . از لقبهايي كه برايش مي شمارده اند نيز سيدي فهميده نمي شود . مثلاً مسجد ساوه را در سال 924 در زمان پادشاهي او ساخته اند و نوشته سر در آن چنين است : قد اتفق بناء المسجد العالي و اتمامه في زمان الدوله السلطان الاعدل الاعظم الخاقان الاشجع الافخم مالك رقاب الامم مولي ملوك العرب و العجم ظل الله في الارضين و عون الضعفاء و غوض الملهوفين بساط الامن والامان قامع قواعد الظام والطغيان مؤسس اركان الدين و الدوله مشيد بنيان الملك والمله والسلطان ابوالمظفرشاه اسماعيل بهادر خان ، خلد الله ملكه و سلطانيه و افاض علي العالمين عدله و احسانه[20] . ولي شاه تهماسب ، به وارونه پدر خود ، پرواي بسياري به سيادت مي داشته و دلبستگي به نشان دادن آن تبار مي نموده كه خود را « تهماسب الحسيني الصفوي » مي نويسانيده و امامان را نياي خود مي شمارده[21] . چنانكه گفتيم با دستور او بوده كه مير ابوالفتح به « تنقيح صفوه الصفا » پرداخته ، و كسي چه داند كه با دستور او نسخه هاي كهني را از كتاب ابن بزاز نابود نگردانيده باشند . سيادت شيخ صفي در كتابهاي « انساب » : چنانكه در پيش گفته ايم مير ابوالفتح در تنقيح صفوه الصفا چون « شجره نسب » شيخ صفي را آورده مي نويسد : « نسب عالي حضرت شيخ ، قُدس سره ، بر وجهي كه مذكور شد ، در كتب معتبره انساب به تفصيل سمت تقرير و تحرير يافته . » اسكند بيك در عالم آرا مي نويسد : « اتفاق جمهور علماي انساب از اولاد نامدار حضرت كاظم عليه السلام » است . كاش اين نويسندگان روشن گردانيدندي كه در كدام كتابها اين تبار نوشته شده و نامهايي را از « علماي انساب » ياد كردندي . آنچه ما مي دانيم و نوشتيم تبارنامه شيخ صفي سرچشمه اي جز كتاب ابن بزاز نداشته . چنانكه خود مير ابوالفتح و اسكندر بيك از همان كتاب برداشته اند[22] . از اين سوي در كتاب ابن بزاز اين تبارنامه را بنام برداشتن از يك « كتاب نَسبي » نياورده ، بلكه مي گويد : « جمعي كه به تحقيق انساب و تفتيش اعقاب اشتهار دارند » ، تبار شيخ را به امام موسي رسانيده اند و پيداست كه خواست او از اين « جمعي » برخي از پيروان خاندان صفوي بوده كه چنانكه باز نموديم با خواب و بازگويي از زبان شيخ و مانند اينها تبار سيادت براي آن خاندان درست مي كرده اند ، و بي گمان خواست او « علماي انساب » نمي بوده ، و اگر نه آنان را نام بردي و كتابهاشان ياد كردي . باشد كه خواست اسكندر بيك و ابوالفتح آن « كتاب انساب » و « علما » بوده كه فرزندان موسي الكاظم را تا پنج و شش نژاد بلكه بيشتر شمرده اند . پيداست كه موسي را فرزندان بسيار بوده و خانواده هاي بسياري از نژاد او به ويژه از نژاد حمزه موسي[23] ، در ايران پديد آمده بوده كه در كتابها ياد كرده اند . ليكن بودن شيخ صفي را از نژاد او ، كه همه سخنها بر سر آن است ، در كدام « كدام انساب » نوشته اند ؟! آيا شمردن « علماي انساب » فرزندان موسي الكاظم و نژادهاي ايشان را دليل است كه به راستيِ تبار شيخ صفي « اتفاق » كرده اند ، در حالي كه كمترين يادي از او و از پدران راستش در نوشته هاي آنان نيست ؟! آنگاه اگر سيادت شيخ صفي « در كتاب معتبره انساب به تفصيل سمت تقرير و تحرير يافته » بوده و « جمهور علماي النساب » درباره آن « اتفاق » مي داشته اند ، پس بهر چه شيخ در زمان خود به سيدي شناخته نمي بوده ؟! پس آن نيازمندي به خواب ديدن سيد هاشم مكي از چه راه مي بوده ؟! يكي از « كتب انساب » كه شناخته مي باشد ، عمده الطالب في انساب آل ابي طالب است كه مؤلف آن السيد جمال الدين احمد بن علي بن الحسين در عراق مي زيسته و در سال 828 ( نود و سه سال پس از مرگ شيخ صفي ) در كرمان درگذشته . بيگمان است كه اين تبارشناس ، خواجه علي ، نوه شيخ ، را ، كه همزمان او مي بوده ، شنيده و مي شناخته . با ابنهمه نامي از خاندان صفوي در كتاب خود نمي برد ، با آنكه همه خانواده هاي بنام را از نژاد حمزه بن موسي شمرده است . پيداست كه سيدي صفويان تا آن زمان شناخته نمي بوده ، وگرنه اين تبارشناس يادي از آن كرده باري دروغ بردنش را باز نمودي ( چنانكه دروغ بودن سيادت شيخ عبدالقادر را باز نموده ) . تبار راست شيخ صفي : اكنون ببينيم تبار راست شيخ صفي چه مي بوده ؟ در فصل يكم از باب يكم صفوه الصفا ، كه از تبار شيخ سخن مي راند ، پس از آوردن « شجره نسب » و آن سه حكايت كه ياد كرديم ، گفتگو از پدران شيخ چنين آغاز مي يابد : و چون نسبت فيروز را ، كه در ذكر نسب رفت ، صورت حال او آنچنان بود : وقتي كه لشكر كرد با پادشاهي از فرزندان شيخ ارباب الطريق ، ابراهيم ادهم قُدس سِره از طرف سنجار خروج كردند و آذربايجان را به كلي بگشادند ، سكان مغان و مردم آران و اليوان و داربوم ، تمامت ، كافر بودند . چون استيلاي اين لشكر اسلام بر اين اقاليم شد ، اين مواضع را تعاليم اسلام كردند و در مسلماني آوردند . شعر :               عَلَم و رايت دين پيدا شد                                                 عالم از زينت آن زيبا شد و چون تسخير اين نواحي ميسر شد ، ولايت اردبيل و توابع آن بر فيروز شاه ، رحمه الله عليه ، مقرر داشتند و فيروز مرد متمول و صاحب ثروت و مكنت بود و از صامت و ناطق حظي عظيم داشت و به سبب كثرت مواشي كه داشتند در كنار بيشه گيلان مقامي ، كا آن را رنگين خوانند و معلف قوي است ، اختيار كرده و مدت حيات خود آنجا بود . از فواضل اموال و جود او فقرا و خلق متحظي مي بودند تا داعي حق را اجابت كرد ... همانا اين نوشته در خود كتاب ابن بزاز نمي بوده – پس از افزودن آن سه حكايت و « شجره النسب » جمله ابن بزاز را هم ديگر گردانيده اند به دو دليل : نخست : از نابساماني آغازش پيداست كه دستي در آن برده اند . دوم : آمدن لشكر كرد به آذربايجان و دست يافتن ايشان به مغان و آران به ديگر جاها دروغ آشكار است – زيرا فيروز شاه ، كه پدر هفتم شيخ صفي مي بوده ، از روي حسابي كه ما درباره تبارنامه مي داريم و براي صد سال سه تن شماريم ، او در آخرهاي قرن پنجم هجري مي زيسته ، و در آن زمان كه هنگام پادشاهي سلجوقيان مي بوده ، تاريخ آذربايجان بسيار روشن است و از چنين لشكركشي نشاني در آن هنگامها نتوان يافت . از اين گذشته مردم آران و مغان از قرنهاي يكم و دوم هجري مسلمان مي بوده اند و نيازي به لشكركشي كردان براي مسلمان گردانيدن ايشان نمي بوده . پس جاي پرسش است كه اين دروغ را بهر چه ساخته اند ؟! راست است كه پيروان دلداده از دروغ ساختن به سود پيران خود باكي نداشتندي ، ليكن مي بايد سود اين دروغ به خاندان صفوي چه مي بوده ؟! آنچه ما گمان مي بريم ابراهيم ادهم ، كه نامش در ميان صوفيان شناخته مي بوده و او را از پادشاهان مي شمارده اند كه تاج و تخت را رها كرده به صوفيان پيوسته . شيخ صفي خود را از نژاد او مي پنداشته است ، و آن دروغ را بهر اين ساخته اند . پس مي بايد گفت : نوشته ابن بزاز بدين سان آغاز مي يافته : « فيروز شاه از فرزندان شيخ ارباب الطريق ، ابراهيم ادهم ، قدس سره ، بود وقتي لشكر كرد از طرف سنجار خروج كرد ... » آنچه به اين گمان ما ياوري مي كند آن است كه در يك نسخه كهن صفوه الصفا[24] كه در دست است ، در تبارنامه شيخ صفي ، فيروز شاه را چنين ياد مي كند : « الكردي السبحاني پيروز شاه زرين كلاه » پيداست كه « السبحاني » غلط و خود ديگر شده از « السنجاني »[25] يا « السنجاري » مي باشد . همانا در نوشته ابن بزاز ، فيروز شاه با اين لقبها ياد شده بوده كه سپس چون داستان سيادت پيش آمده و فيروز شاه را پسر محمد بن شرفشاه گردانيده تا موسي كاظم رسانيده اند . بيشتري از رونويسان ناسازگاري اين لقبها را با سيدي دريافته آنها را انداخته اند . برخي نيز درنيافته به همان حال خود گذارده اند . كوتاه سخن : آنچه ما مي فهميم پدران شيخ صفي از كردستان ، از سنجار يا از پيرامون هاي آن ، آمده بوده اند ، و چنانكه نوشته شده دور نيست كه فيروز شاه مرد توانگر و بنامي مي بوده است . نامه عبيد الله خان : چنانكه گفته ايم سيادت صفوي ، كه از روي خواب و بازگويي و مانند اينها پديد آمده و بنيادي نداشته ، دشمنان آن خاندان از اين داستان آگاه نبوده اند و اين است با همه بد زبانيهاي بسياري كه درباره پادشاهان صفوي كرده شده ، در اين باره چيزي به زبان نياورده اند . تاريخ نويسان عثماني ، كه هر گونه نكوهش به آن خاندان سزا شمارده اند و ما در اين باره چيزي در كتابهاب ايشان نمي يابيم ، داستان را به خاموشي گذرانيده اند . ازبكان ، كه با صفويان در جنگ بوده دشمني سختي مي داشته اند ، نامه اي از يكي از آنان در دست مي داريم كه مي بينيم به تبار سيادت خرده نگرفته ولي نكوهش مي كند كه از سيد چنان كارهايي نبايد بود . اين نامه از عبيد الله خان پادشاه بنام ازبك است كه در سال 926 در پاسخ نامه شاه تهماسب يكم نوشته است و ما تكه هايي را از آن در پايين مي آوريم : ... ديگر نوشته بودند با آل علي هر كه درافتاد برافتاد ، هر كه مؤمن و مسلمان است و اميد نجات آخرت دارد ، محبت اصحاب كبار حضرت رسول را از دست نمي دهد و حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام يكي از آن مذكورانند . با اولاد امجاد ايشان مخالفت كردن در تعادل از ديانت و اسلام دور است . اما با آن طايفه مجادله و گفتگو داريم كه مذهب و ملت پدران خود را گذاشته تابع بدعت و ظلالت شياطين شده طريقه حق را برطرف كرده رفض و تشيع اختيار نموده با وجود آنكه مي دانند رفض كفر است اين كفر را شب و روز شعار خود ساخته دم از اولادي آن بزرگوار مي زنند . به مضمون كريمه اِنه ليس من اهلك ، حضرت مرتضي علي از آن نوع فرزندان بيزار است ... مخبر صادق در كلام مجيد خود خبر مي دهد كه اِذا نُفِخَ في الصورِ فَلا اَنسابَ بَينَهُم يُومَئذٍ ولا يَتَسائَلون ، در روز جزا پرسش از عمل خواهد بود ، از آب و نسب نخواهد بود .                           گفتار سوم كيش شيخ صفي كيشهاي ايران در زمان شيخ صفي : شيخ صفي در آخرهاي زمان مغول مي زيسته ، و او با سلطان ابو سعيد ، آخرين پادشاه مغول ، در يك سال ( سال 735 ) بدرود زندگي گفتند . در آن زمان از كيشهاي اسلامي سه كيش شافعي ، حنفي ، جعفري در ايران رواج مي داشت . به اين معني مردم به دو دسته مي بودند : سني و شيعي . شيعيان پيروان جعفر بن محمد ( امام ششم شيعيان ) مي بودندي ، و سنيان ، برخي از امام شافعي و برخي از ابوحنيفه پيروي مي نمودندي . جاي خشنودي است كه يكي از كتاب نويسان نيك آن زمان ، حمد الله مستوفي در كتاب جغرافيايي خود ، كه مقاله سوم نزهه القلوب باشد و آن را در سال 740 پرداخته ، در گفتگو از بيشتر شهرها و شهرستانها ياد كيشهاي آنجا را نيز مي كند . چنانكه مي دانيم خانواده چنگيز خود كيش ويژه اي نمي داشتند . از اين رو شاهان و شاهزادگان فراوان آن خانواده در هر كجا كه مي بودند ، هر يكي كيشي براي خود بر مي گزيد . چنانكه برخي بت پرست ، و برخي نصراني ، و برخي مسلمان مي بودند . در ايران نيز چند تن از ايشان مسلمان گرديدند : نخستشان تكودار اغول و دومشان غازان اغول بودند كه چون پادشاهي يافتند سلطان احمد و سلطان محمود ناميده شدند . اما سومشان محمد خُربنده ( يا خدا بنده ) ، برادر غازان خان مي بوده چون در سال 703 بر تخت نشست كيش سني مي داشت ، ولي ديري نگذشت كه به راهنمايي برخي از اميران خود به شيعيگري گرويده پافشارانه به رواج آن كيش كوشيد . در سكه ها نام دوازده امام را نويسانده ، فرمود در همه شهرها  «خطبه » بنام امامان خوانند ، وبه مردم بغداد و اسپهان و شيراز ، كه سر از اين فرمان پيچيده بودند ، بسيار سخت گرفت . حسن بن يوسف حلي را ، كه بزرگترين مجتهد شيعي آن زمان و شناخته شده به نام « علامه » مي بود ، از حله به سلطانيه خواسته و در مدرسه « باب و البر » كه خود ساخته بود ، يكي از « مدرسين » گردانيد و زر و سيم و كالاي فراوان به او داد ، و تا زنده مي بود از كوشش به رواج كيش شيعي بازنايستاد . پس پيداست كه در زمان مغول ، شيعيگري ، نخست در سايه آزادي كه به كيشها داده شده بود و دوم به پشتيباني اين سلطان محمد پيشرفت بسياري در ايران كرده بوده ؛ با اين حال هنوز سنيان بيشتري مي بوده اند . چنانكه از نوشته هاي حمد الله مستوفي و همچنين از گفته هاي ابن بطوطه ، جهانگرد بنام مغربي كه در آن زمانها به ايران رسيده ، فهميده مي شود در آخرهاي زمان مغول در ايران كيش شافعي شناخته تر و پيروان آن در همه جا بيشتر مي بوده اند . پس از آن ، جايگاه دوم را كيش شيعي مي داشته ، پس از همه كيش حنفي مي بوده . به ويژه در آذربايجان ، كه ميهن شيخ صفي مي بوده ، كيش شافعي بيش از ديگر جاها رواج مي داشته ، و پس از آن كيش حنفي در جايگاه دوم مي بوده . كيش شيخ صفي : كساني كه از صوفيگري آگاهند ، مي دانند صوفيان خود باورهايي مي دارند و آييني براي زيستن پديد آورده اند ... به گفته خودشان صوفيان « اهل باطن » اند و از ... « اهل ظاهر » بيزار مي باشند . بلكه بسياري از پيران صوفي خود را والاتر از پيغمبران ، كه بنيادگذاران دين بوده اند ، شمارده گردن گذاردن به ديني يا كيشي را شاينده خود نمي دانسته اند ... پيداست كه [ پيران صوفي ] مي بايسته از كيشي كه در همان شهر و شهرستان رواج مي داشته در نگذرند و جز همان را برنگزينند . زيرا در جايي كه همه كيشها در نزد ايشان يكسان مي بوده چه مي بايسته كه كيش ديگر برگزينند و خود را به رنج و سختي اندازند . از اينجاست كه صوفياني كه در ميان شيعيان بوده اند كيش شيعي ، و آنان كه در ميان سنيان مي بوده اند كيش سني داشته اند . هم از اينجاست كه شيخ صفي و پيروان او در كيش شافعي مي بوده اند . زيرا چنانكه گفتيم در آن زمان در ايران ، به ويژه در آذربايجان و به ويژه در اردبيل ، اين كيش رواج بسيار مي داشته . حمد الله مستوفي درباره مردم اردبيل مي نويسد : « و اكثر بر مذهب امام شافعي اند ، مريد شيخ صفي الدين عليه الرحمه اند . » سني شافعي بودن شيخ در خور گفتگو نيست . ولي چون پس از زماني جانشينان او به شيعيگري در آمده و اين نخواسته اند كه نياي بزرگ ايشان ، كه بنيادگذار آن خانواده مي بوده ، به سنيگري شناخته باشد ، از اين رو از هر راهي كوشيده اند كه پرده به روي كيش شيخ كشند ، بلكه گاهي شيخ را از رواج دهندگان شيعيگري نشان داده اند . از اينجا شيخ صفي در ميان مردم ، شيعي شناخته گرديده ، و ما كه اين سخنها را از سني بودن او مي رانيم ناچار بسياري نخواهند پذيرفت . اين است بهتر مي دانيم دليل هايي كه در اين باره هست يكايك بشماريم : 1-    حمد الله مستوفي ، كه همزمان شيخ مي بوده ، چنانكه نوشته او را آورديم ، مردم اردبيل را « شافعي و مريد شيخ صفي » مي ستايد . در اين نوشته سخني از كيش خود شيخ نمي راند . ليكن پيداست كه اگر شيخ هم سني شافعي نبودي آن را به آشكار آوردي . گذشته از آنكه « پير شيعي و پيروان سني » در خور باور كردن نيست . 2-    « سلسله طريقت » شيخ ، كه ابن بزاز در كتاب خود ياد كرده ، از سلسله هاي بنام سنيان است ، و برخي از شيخهاي آن ، از جمله شيخ ابوالنجيب سهروردي و ديگران از علماي بنام شافعي مي بوده اند . پس بيگمان است كه شيخ صفي هم شافعي يا باري سني مي بوده است . 3-    ابن بزاز ، چنانكه نوشته راست او را درباره كيش شيخ از نسخه هاي مهنتر آورديم ، آشكاره مي گويد كه شيخ « مذهب خيار صحابه » را مي داشت « و در مذاهب هر چه اشد و احوط مي بود آن را خيار مي كرد » و « روزي دست مباركش به دختر طفل خود باز افتاد وضو بساخت » و « نظر به نامحرم و عورت خود ناقض وضو دانستي » . در اين جمله ها ، گذشته از آنكه سني بودن شيخ را آشكاره مي نويسد ، اين كارها كه از او ياد مي كند ، از « احكام » شافعي مي باشد . 4-    در باب چهارم صفوه الصفا كه درباره « كلمات و تحقيقات » شيخ صفي است ، حديث هايي كه ياد شده همه حديث هاي سنيان است كه از زبان انس بن مالك و ابن عمر بوده و از كتابهاي صحيح مسلم ، و صحيح بخاري ، و احياء العلوم غزالي و ديگر كتابهاي سنيان آورده شده . اينها دليلهايي است كه سني شافعي بودن شيخ را رسانيده جاي گمان ديگري در آن باره نمي گذارد . در زمان شيخ صفي جاي « تقيه » نمي بوده : چنانكه نوشته ايم مير ابوالفتح در ديباچه صفوه الصفا مي گويد چون شيخ صفي و جانشينان او « در زمان مخالفان » و « در اوان فساد اهل بغي و عناد » مي بوده اند « به قواعد تقيه كما ينبغي عمل » مي كرده اند . از همين گفته پيداست كه شيخ صفي و جانشينان او سنيگري از خود آشكار مي گردانيده اند و اين دليل ديگري به سني بودن ايشان است . اما داستان « تقيه » از ريشه دروغ مي باشد . زيرا شيخ در زمان سلطان محمد خدابنده مي زيسته كه گفتيم پافشارانه به رواج شيعيگري مي كوشيد و در سكه نامهاي امامان را مي نوشت . پس از مرگ او ، كه پسرش ابو سعيد جانشين شد ، راست است كه اين پادشاه پيروي از پدرش ننموده شيعيگري را دنبال نكرد ، ولي به شيعيان آزاري نرسانيد و به آنان سخت نگرفت . چنانكه گفتيم در اين زمان شيعيان در ايران گروه بزرگي مي بودند و جاي ترس و « تقيه » نمي بود ، گذشته از آنكه در زمان مغول همه كيشها در ايران آزاد مي بودند . سخن مير ابوالفتح در دروغهايي است كه پيروان ف ناانديشه در راه پيشرفت كار پيشروان مي ساخته اند . شگفت است كه مير ابوالفتح ، كه داستان تقيه را در ديباچه كتابش مي نويسد ، در متن آن چون به سخن از كيش شيخ مي رسد ، مي گويد : « سئوال كردند از شيخ قُدس سِره ، كه شيخ را مذهب چيست فرمود كه ما مذهب اهل بيت پيغمبر داريم ... » اگر شيخ « در زمان مخالفان » مي بوده و « تقيه » مي نموده ، پس اين پاسخ را چگونه داده است ؟! شگفتتر آنكه در كتابي[26] رباعي پايين را به نام شيخ صفي ياد مي كنند :               صاحب كرمي كه صد خطا مي بخشد                 خوش باش صفي كه جرم ما مي بخشد               هر كس كه جوي مهر علي در دل اوست             هر چند گنه كند خدا مي بخشد دانسته نيست كه شيخ ، كه به گفته مير ابوالفتح در « زمان تقيه » مي بوده ، چگونه اين دو بيتي را سروده است . از اين سخن شگفتتر سخن عبدي نويسنده كتاب تكلمه الاخبار است كه شيعي گرديدن سلطان محمد خدابنده را نتيجه « تقويت قطب الاقطاب شيخ صفي الدين اسحق الموسوي الحسيني العلوي » مي شمارد . اينها نمونه هايي است كه اين نويسندگان از هيچ دروغي درباره بزرگ گردانيدن شيخ صفي و خاندان او باز نمي ايستاده اند و ناسنجيده به هر سخني بر مي خاسته اند . بازماندگان شيخ كِي شيعي شده اند : اكنون بايد ديد بازماندگان شيخ كِي و چگونه شيعي شده اند ؟ در اين باره چيزي از كتابها به دست نمي آيد ، و براي گمان و دريافت نيز ، چون دستاويزي نيست و ميدان بيكبار تهي است ، راه به جايي نتوان برد . زيرا آنچه دانسته است از آن سو شيخ صفي در آغازهاي قرن هشتم ، سني شافعي مي بوده و از اين رو شاه اسماعيل در قرن دهم از جنگل گيلان شيعي بسيار تند سني كُش بيرون آمده ، در ميان اين دو زمان ، كه نزديك به دو سده گذشته ، خاندان صفوي در تاريكي افتاده و پنج تن از شيخهاي ايشان كه در اين دوره تاريكي يكي پس از ديگري به پيشوايي پرداخته اند ( صدرالدين ، علي ، ابراهيم ، جنيد ، حيدر ) ، آگاهي روشني از كيش ايشان در دست ما نيست . تاريخ نويسان زمان پادشاهي ، كه از گذشتگان آن خاندان سخن رانده ، گفته هاشان از روي خوش آمد گويي است و در خور باور نمي باشد و چيزي از تاريكي حال آن گذشتگان نمي كاهد . به هر حال اين داستان شگفتي است كه شيخهاي صفوي به همه صوفيگري به كيش پابندي نشان داده اند . داستان شگفتي است كه نواده شيخ صفيِ سني ، شيعي سني كُش در آمده . آنچه توان گمان برد چند چيز است : يكم آنكه سرچشمه شيعيگري همان دعوي سيادت بوده . پس از آنكه به اين دعوي پيشرفت داده اند به شيعيگري هم گراييده اند . زيرا ميانه سيدي و شيعي بودن بهم بستگي هست و سيد سني كمتر توان پيدا كرد . دوم آنكه گرايش به شيعيگري با هوس شاهي در زمان شيخ جنيد توام پديد آمده . بدين گونه كه چون جنيد به هوس شاهي افتاده و آماده برخاستن مي شده ، بهتر دانسته كه شيعيگري از خود نمايد و آن را دستاويزي گرداند . زيرا شيعيگري تا اين زمان پيشرفت بسياري در ايران كرده بود . سوم آنكه چون جنيد و حيدر هر دو با دست شروانشاهان سني كشته شده اند ، در كشتن حيدر آق قويونلويان سني به شروانشاهان ياري كرده اند ، اينها شُوند آن شده كه صوفيان به شيعيگري گرايند و لا لِحُبُ علي بَل لِبُغض معاويه[27] شيعي گردند . چهارم آنكه شاه اسماعيل در هنگام درنگ خود در گيلان ، كه از شش سالگي تا چهارده سالگي هشت سال پناهنده كاركيا ميرزا علي ، شاه گيلان ، مي بود ، كيش شيعي پذيرفته . زيرا مردم گيلان از نخست كيش شيعي مي داشتند و كاركيايان ، فرمانروايان آنجا از سادات زيدي مي بودند . پنجم آنكه همه اين شُوندها در كارها بوده تا خانواده صفوي شيعي گرديده اند : به اين معني ، نخست به شُوند دعوي سيدي گرايشي به شيعيگري پيدا شده ، به ويژه كه چنانكه گفتيم كيش شافعي مي داشته اند و اين كيش به شيعيگري نزديك مي بوده . سپس در زمان شيخ جنيد ، چون او هوس شاهي در سر مي داشته و آماده برخاستن مي شده و كيش شيعي اين زمان نيرو گرفته بوده[28] ، از اين رو از سنيگري بازگشته و شيعيگري از خود نشان داده . سپس چون شيخ جنيد و همچنين پسرش حيدر با دست شروانشاهان سني و پشتيباني آق قويونلويان سني[29] كشته شده اند و بازماندگان شيخ حيدر از آق قويونلويان آن همه آزار و ستم ديده اند و سلطان علي پسر بزرگ نيز با دست ايشان كشته شده و شاه اسماعيل هفت ساله ، پدر و برادر كشته شده ، به گيلان گريخته و به كاركيا ميرزا علي شيعي پناهنده و از او نگهداري و پذيرايي ديده . از روي هم رفته اين پيشامدها آن هوده به دست آمده كه شاه اسماعيل ، شيعي پافشاري گرديده ، و از آن سو كينه سنيان در دل او جاي بزرگي براي خود باز كرده ، و شُوند اين كينه بوده كه به آن كشتارها و دژرفتاري ها با سنيان برخاسته است[30] . سنيگري از ايران چگونه برانداخته شد ؟ : آنچه در پايان بايد دانست اين است كه شيعيگري در ايران ، پس از زمان شاه اسماعيل ، خود پيش رفته و سنيگري ناتوان گرديده بود ، و شاه اسماعيل كاري كه كرد سنيان را كشته شيعيگري را كيش همگاني كشور گردانيد . آخرهاي زمان مغول را ديديم كه سنيان ، به ويژه شافعيان ، بيشتر از شيعيان مي بودند . ولي از آن هنگام تا پيدايش شاه اسماعيل ، ديگرگوني هايي رخ داده ، و در نتيجه پيشامدها و شُوندهايي شيعيگري زمان به زمان رو به رواج افزوده و همانا تا زمان شاه اسماعيل شيعيان بيشتر و چيره تر گرديده بوده اند . مردم ايران از آغاز اسلام دشمني با بني اميه كرده و با علويان همدردي نموده بودند ، و برخي از استانها ، از مازندران و ديلمان و گيلان ، با دست علويان اسلام پذيرفته جز آنان را به پيشوايي نشناخته بودند . سپس نيز خانواده هايي از ديلمان ، از آل بويه و كنگريان[31] و ديگران به پادشاهي رسيده و تا توانسته از شيعيگري هواداري نشان داده بودند . از اينجا تخم شيعيگري از نخست در ايران كاشته شده بود كه اگر چيرگي سلجوقيان سني نبودي ، از همان قرنهاي نخست به رويش پرداخته در سراسر كشور رواج پيدا كردي . اين است در زمان مغول ، چون آزادي به ميان آمده بود ، شيعيگري به خود در ايران رواج مي يافت ، كه شيعي شدن خدابنده نمونه اي از آن است . پس از برانداختن مغولان ، از شيعيان در اين گوشه و آن گوشه ايران خاندانهاي پادشاه – از سربداران در خراسان ، مرعشيان در مازندران ، كيايان در گيلان ، مشعشعيان در خوزستان و لرستان ، قره قويونلويان در آذربايجان و در عراق و فارس – پديد آمدند كه هر يكي به نوبت خود به رواج شيعيگري كوشيدند . تيمور لنگ و فرزندان او نيز به شيعيگري نزديكتر مي بودند . بي گفتگوست كه از پيدايش اين فرمانروايان ، شيعيگري در ايران پيشرفت بسيار كرده بود . به ويژه كه در آن زمانها ، دوري ميانه سني و شيعي به اندازه اي كه امروز هست ، نمي بوده و « تبري » يا بدزباني به ياران پيغمبر ، كه شاه اسماعيل رواج داد ف آن روز رواج نمي داشته ، و از اين رو سنيان به آساني مي توانستند به شيعيگري گرايند . آنگاه كيش شافعي ، كه بيشتر ايرانيان پيروش مي بودند ، نزديكترين كيشها به شيعيگري مي بود و پيشواي آن كيش ، امام محمد بن ادريس ، از فرزندان عبدالمطلب بوده و از خويشان علويان شمرده مي شد ، و شعرهايي از او در ستايش امام علي بن ابيطالب در كتابها نوشته شده . مي توان گفت پايه شيعيگري ، كه دوستداري امام علي بن ابيطالب مي بود ، شافعيان مي داشتند و به آساني مي توانستند شيعي گردند . اينها همه ياوري به شاه اسماعيل كرده و كار او را در برانداختن سنيگري آسان گردانيد . با اين حال شاه اسماعيل از خون ريزي هاي بسيار باز نايستاده . [1] نسخه چاپي ، ص 262 ؛ به هر حكايتي از حكايتهاي « صفوه الصفا » گمان اينكه از خود « ابن بزاز » نباشد توان برد . ولي از خود اين حكايت توان فهميد كه از او بوده و آن گمان در اينجا كم است . [2] نسخه هاي حاجي حسين آقا نخجواني در سال 950 نوشته شده ، و همانا ترجمه نزديك به آن زمانها انجام يافته بوده . [3] در اينجا سخن درازي از « تقيه » رانده حديثها در آن باره ياد مي كند . [4] يعني هيچ سواري اسب قلم را ... [5] يك نسخه از كتاب مير ابوالفتح در كتابخانه مدرسه سپهسالار و نسخه نادرست ديگري در كتابخانه ملي مي باشد . ما اين جمله ها را از نسخه مدرسه برداشته ايم . [6] غلطهايي كه در واژه ها مي باشد ، به حال خود گزارده شد . [7] در نسخه چاپي به بيشتر اين نامها لقب « سيد » افزوده اند . [8] در تبارها روي هم رفته براي صد سال بيش از سه تن نبايد بود و اين است كه شيخ صفي كه پانصد سال دوري از موسي الكلظم مي داشته ، اگر راستي را از پسران او بودي در ميانه بيش از پانزده تن نبايستي بود . حمزه دفتردار ، كه در زمان شيخ صفي مي زيسته و تبار او را در « عمده الطالب » آورده ، در ميانه بيش از سيزده تن نبوده ، اين خود ايراد ديگري به « شجره نسب » شيخ صفي است . از اين رو دانسته نيست اين كاستن از شماره پدران كه در نسخه هاست ، آيا از روي نابهوشي رونويس بوده كه برخي نامها را انداخته ، و يا كسي به اين نكته كه در اينجا ياد كرديم پي برده و دانسته به برخي نامها خط زده است . اما برداشتن جمله هايي كه پيش از « شجره نسب » است ، بي گمان از روي فهم و هوش بوده . چه آن جمله ها از استواري تبارنامه مي كاهد و از اين رو برخي پيروان نبودنش را بهتر دانسته اند . ولي شگفت است كه اين رفتار را با سه حكايت نكرده اند . [9] از جمله در كتاب تاريخي كه در زمان شاه عباس دوم و به نام او نوشته شده ولي نام نويسنده و همچنين نام كتاب دانسته نيست و من نسخه اي از آن را ديدم ، تبار شيخ را چنين مي نويسد : « شيخ صفي الدين اسحق بن قطب الاوليا سيد جبرئيل بن قطب الدين صالح بن حسن بن محد بن عوض بن شاه فيروز بن مهدي بن علي بن ابوالقاسم بن بابر بن حسين بن احمد بن داود بن علي بن موسي بن ابراهيم بن امام همام موسي الكاظم عليه السلام » پيداست كه چه تبارنامه شگفتي مي باشد . [10] چنانكه خواهيم ديد در طومارها خواجه علي را « علي الصدري الصفوي » ، پسر او شيخ جعفر را « جعفر العلوي الصدري الصفوي » نوشته اند و « موسوي » در آنها ديده نمي شود . ولي اين جلوگير گمان ما نتواند بود و هيچ دوري نمي دارد كه گاهي به جاي « الصدري » ، « الموسوي » نوشته باشند . [11] مثلاً اين شعر :            نپرسيدم ز حال فرع اين اصل                                          كه از طوبي است يا از سدره اين وصل يا اين شعر :             فلاح الحال كالاصباح صِدقاً                                           بِرَفع الاشتباهِ و قالَ حَقا يا اين شعر : ملت عالي نسب داريم ما                                       نسبت فخر عرب داريم ما [12] از همين جاست كه آنها را با لقب « شيخ » خوانده اند ، نه با لقب « سيد » . [13] گويا لقب « شاه » بزرگان صوفي به خود مي داده اند ، پس از زمان شيخ صفي رواج گرفته [14] در ميان شيخهاي « سلسله طريقت » شيخ صفي تنها او سيد مي بوده و اين است با آنكه ديگران همگي را « شيخ » مي نويسند ، او را جز « سيد » ننوشته اند . [15] او خود را در شعرهايش « سلطان حيدر اغلي » مي خواند : « جهاني دوتي سلطان حيدر اغلي » ولي مردم « شيخ اغلي » مي خوانده اند . [16] « شيخ شاه » لقب شيخ ابراهيم شروانشاه مي بوده كه در زمان شاه اسماعيل مي زيسته . دانسته نيست بهر چه لقب او را به شيخ ابراهيم ، نياي خود ، داده اند . [17] نسخه خود « شجره الاولياء » را در دست نمي داشتم . در « روضات الجنات » ديدم كه از آن كتاب آورده است . [18]  شيخ جعفر پسر خواجه علي و برادر كوچك شيخ ابراهيم مي بوده و چنين پيداست كه پس از مرگ شيخ ابراهيم ، كه پسرش ، شيخ جنيد ، جانشين پدر گرديده ، چون جهانشاه قراقينلو ، كه پادشاه آن زمان مي بوده ، با شيخ جنيد ميانه خوبي نمي داشته و از بسياري پيروان او بيمناك مي بوده ، اين شيخ جعفر را پيش كشيده بسته خود گردانيده . [19] اينك سه دليل ديگر : 1-       خواجه رشيدالدين فضل الله در سفارش شيخ صفي به فرزند خود ، مير احمد ، كه وقتي حاكم اردبيل بوده است ، چنين مي نويسد : « و نوعي سازي كه جناب قطب فلك حقيقت ، و سباح بحار شريعت ، و مساح مضمار طريقت ، شيخ الاسلام و المسلمين ، برهان الواصلين ، قدوه صفه صفا ، گلبن دوحه وفا ، شيخ صفي المله والدين ، ادام الله تعالي بركات انفاسه الشريفه ، از تو راضي و شاكر باشد و بر آستانه ولايت پناه او پيوسته چون پرده سر عجز و سوگواري نهاده باشي و به يقين بشناس كه خسرو سيارگان مستفيد راي جهان آراي و كاتب فلك مفتون كلام روح افزاي اوست ... » ( مكاتبات رشيدي ، ص 309 ) 2-       در مكتوبي كه خواجه رشيدالدين به شيخ صفي الدين اردبيلي نوشته است ، صفات و القاب او را چنين ياد مي كند و هيچ ذكري از سيادت به ميان نمي آورد : « ... و از باري ف عز شانه ، اسباب مواصلت و مصاحبت طوطي شكرستان براعت ، و بلبل بوستان فصاحت ، سالك مسالك تحقيق ، مالك ممالك توفيق ، باني مباني الوان جلال ، مستحكم اساس فضل و كمال ، كاشف اسرار قرآن ، خلاصه نوع انسان ، قطب فلك ولايت ، مهر سپهر هدايت ، شجره ثمره مروت ، ثمره شجره فتوت ، حامي بيضه دين ، حارص ملك يقين ... » ( مكاتبات رشيدي ، ص 265 ) 3-       در فرماني به تاريخ 773 از سلطان احمد جلاير ، كه خطاب به شيخ صدرالدين صادر كرده ، او را چنين خوانده است : « ... شيخ الاسلام اعظم ، سلطان المشايخ و المحققين ، قدوه السالكين ، ناصح الملوك و السلاطين ، مرشد خلايق اجمعين ، شيخ صدرالحق و المله والدين ادام الله بركه حياته الشريفه ... » چنانكه ديده مي شود در اينجا نيز از سيادت شيخ هيچ ذكري نشده است . ( يحيي ذكاء ) [20] بازمانده نوشته لقبهاي سازنده مسجد و تاريخ ساختن است ، اين نوشته را خود من در ساوه از روي سر در مسجد رونويس كرده ام ، غلطي كه در واژه « الدوله » ديده مي شود همچنان مي بوده . كسروي . درست « في زمان دوله السلطان ... » است . ( يحيي ذكاء ) [21] « تذكره شاه تهماسب » كه در جلد دوم « مطلع الشمس » و همچنين جداگانه به چاپ رسيده ديده مي شود . در آنجا در خوابي كه ديده امامان به او گفته اند : « فرزند » . [22] مير ابوالفتح را مي دانيم كه پايه كتابش « صفوه الصفا » بوده ، اسكندر بيك چون مي نويسد كه تاريخچه زندگاني پدران شيخ صفي را از كتاب ابن بزاز برداشته بي گمان است كه « شجره » را نيز از آن كتاب برداشته ، « حبيب السير » و « لب التواريخ » نيز حال اسكندر بيك را داشته اند كه چون در نوشتن تاريخچه شيخ و پدرانش نام « صفوه الصفا » را مي برند ، به آساني توان دانست كه تبارنامه را جز از آنجا برنداشته اند . [23] در « عمده الطالب » درباره او مي نويسد : و عقبه كثير ببلاد العجم [24] اين همان نسخه است كه درباره « مذهب شيخ صفي » نيز جدا از نسخه هاي چاپي و نسخه هاي خطي ديگر مي باشد . [25] سنجار را « سنجان » نيز گفته اند . [26] « تذكره لطايف الخيال » كه محمد بن محمد عارف شيرازي در زمان شاه عباس دوم نوشته است . [27] لا لِحُبُ علي بَل لِبُغض معاويه : نه براي دوستي علي ، براي دشمني با معاويه ( ويراينده ) [28] به ويژه پس از چيرگي قره قويونلويان كه شيعي خوانده مي شدند و هواداري از آن كيش مي نموده اند . [29] آق قويونلويان تنها در سرگذشت شيخ حيدر دست داشته اند . [30] دژرفتاري هاي شاه اسماعيل را با سنيان در كتابهاي فارسي نيك ننوشته اند و هواداران آن خاندان به پرده كشي كوشيده اند . شاه اسماعيل ، گذشته از آنكه در بسياري از شهرها ملايان سني و ديگران را كشته است ، از كارهاي بد او سوزانيدن و جوشانيدن زندگان و از گور در آوردن مردگان بوده . [31] آل بويه شيعي دوازده امامي و كنگريان باطني مي بودند . براي آگاهي از تاريخچه كنگريان « شهرياران گمنام » ديده شود .

آیا سلطنت پهلوی اصلاح پذیر بود

یا سلطنت پهلوی اصلاح پذیر بود؟

 یا سلطنت پهلوی اصلاح پذیر بود؟

 

هر سنجشی از سلطنت پهلوی باید با قانون اساسی و قوانین مدنی آن نظام باشد .نقد سلطنت پهلوی با رفتار حکومت فعلی، برخوردی عوامانه است و این خطر را ایجاد می کند که هرمستبدی خود را با نقد مستبد دیگری توجیه کند.

آقای رضا پهلوی که آخرین ولیعهد نظام سلطنت پهلوی است در مصاحبه های خارجی به صراحت از عملکرد نظام سلطنتی گذشته دفاع می کند. وی  در آخرین مورد در برنامه ای با موضوع روابط ایران و غرب که در آن برنار کوشنر  وزیر سابق امور خارجه فرانسه هم حضور داشت در کانال تلویزیونی فرانسوی ال سی پی در بیست و هشتم اکتبر ۲۰۱۲ باز تصریح کرد که با وقوع انقلاب ۵۷  نظام اصلاح پذیر پهلوی  با نظام اصلاح ناپذیر فعلی تعویض شد.

این جمله دو خطای عمده دارد. اولا مدعی است که انقلاب کار غرب بود که ترجمان همان نظریه توطئه است که بحث درازدامنی است. اما مختصر اینکه انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ هجری شمسی ریشه های عمیق مردمی و درونی داشت و از شرایط خارجی هم استفاده کرد. اما اینکه حاکمیت انقلاب به دست که افتاد و به کجا رفت خود مطلب دیگری است. فراموش نکنیم که احتمال وقوع حادثه یا اتفاق هیچگاه عزم انسان را از تغییر شرایط نامناسب تغییر نمی دهد.

اما خطای دوم این ادعا آن است که نظام پهلوی اصلاح پذیر بود. در این مورد مثنوی هزار من کاغذ می شود. مثنوی سلسله پهلوی را زمانی مدون می کنند اما برگ های گوناگون و پراکنده این مثنوی آنقدر هست که گواهی دهد شاه جوان بخت دهه ۱۳۲۰ شمسی به مرور زمان به خودکامه ای بدل شد که می توان در خاطرات نزدیکترین افراد به وی این ویژگی خودکامگی را مشاهده کرد. نمونه اش خاطرات علم وزیر دربار پهلوی. خودکامگی پهلوی اول و دوم را همگان می گویند. این خودکامگی اگر اصلاح پذیر بود با دکتر مصدق که خواستار اجرای قانون اساسی مشروطه بود کنار می آمد. یا با علی امینی نخست وزیر بسیار نرم خو یا با جبهه ملی دوم سازگاری می نمود. پهلوی دوم حتی زمانی که صدای ملت ایران را شنید باز حکومت نظامی اعلام کرد. شاهپور بختیار در ۳۷ روز آخر حکومت خود چه می توانست بکند؟ فراموش نکنیم سخن مرحوم دریادار مدنی را که به بختیار گفت آیا تو می توانی مرا به وزارت کشور وارد کنی تا مقام وزارت کشور را قبول کنم؛ زمانی که کل وزارتخانه اختیارش از دست حکومت خارج شده است؟

از یاد نبریم سخنان رزم آرا از وزرای کابینه شاپور بختیار را در برنامه مستندی که در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ از بی بی سی پخش شد. او گفت هیچ تضمینی وجود نداشت که اگر بحران را از سر می گذراندیم شاه باز به قدرت مطلقه باز نمی گشت. فراموش نکنیم شعار خدا, شاه, میهن تبدیل به شعار انقلاب شاه و ملت؛ نظام ۲۵۰۰ شاهنشاهی شد. چیزی که دیگر قانون اساسی مشروطیت در میان این دوشعار گم شده بود.

قانون اساسی مفهوم مدرنی بود. رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی قانون را لوث کردند و این سنت را به حاکمان بعدی ایرانی انتقال دادند. ولیعهد آن سالها مشغول درس و بازی فوتبال بود. شاید آن روزها را به یاد ندارد. اما بسیاری می دانند هر سال که ایشان به مرحله ای از تحصیل وارد می شد نظام آموزشی تغییر می کرد. بسیاری از اعمال مثبت و درست برخی از وزرا و مقامات به واسطه خودکامگی حاکمان چه قبل و چه بعد از انقلاب به چشم نیامده است. که نمونه اش همان نظام آموزشی مدرن بود که به دلیل استبداد و خود کامه گی نتیجه نداد.

ما شاهد بودیم مربی تیم ملی ناچار بود مربی تیم دبیرستان شاهزاده رضا پهلوی شود. همان گونه که محمد پنجعلی با برخی از مقامات دادستانی در حیاط زندان اوین فوتبال بازی می کرد. ولیعهد آن سالها سانت فوروارد تیمش بود. ایشان گل می زدند و تیمشان برنده می شد و تلویزیون هم ناچار به پوشش برخی از این مسابقات بود. شاید به یاد ندارند که پدرشان گفت هر کس عضو حزب رستاخیز نمی شود می تواند از کشور خارج شود.

ولیعهد آن سالها شاید نمی داند که عباس هویدا و جمشید آموزگار که قصد آن داشتند که اندکی نرمش در رفتار خود داشته باشند با فشار دربار پهلوی یا مانند هویدا منفعل یا مانند جمشید آموزگار مچاله شدند.

داستان اصلاح پذیر بودن حکومت پهلوی ادعایی است که نقد فراوانی بر آن وارد است. اگر حکومت پهلوی اصلاح پذیر بود چرا با دکتر مصدق که اجرای قانون اساسی مشروطه را می خواست کنار نیامد؟

شاه در آخرین مصاحبه هایش هم تصریح می کند که مصدق انگلیسی بود. مبنای اصلاح پذیربودن حکومت پهلوی می باید رعایت قانون اساسی مشروطه باشد نه مقایسه اش با نظام فعلی. چرا که اگر قانون اساسی مشروطه اجرا می شد نظام سلطنتی باقی می ماند اما فراموش نکنیم که مستوفی الممالک خوشنام، سیاست را زمانی کنار گذاشت که از تحقیر رضاشاه خسته شده بود و باز از یاد نبریم که علم از قدرت مطلقه پهلوی دوم می گفت.او با وجود این که مفهوم رشد ناخالص ملی را نمی دانست در مورد مسائل پیچیده اقتصادی نظر می داد. شاه خودکامه آن سان مغرور شده بود که در رامسر و در حضور متخصصان برنامه پنجم وقتی که به بلندپروازی برنامه ایراد داشتند، انگشت در جلیقه دستور اجرای برنامه ای را داد که به قول صفویان یکی از کارشناسان برنامه آن زمان بوی خون می داد. همچنان که داد. یکی از قربانیان آن خود پهلوی دوم بود و هزاران هزار نفر قربانی دیگر.

باید توجه داشت که ولیعهد جوان آن سال ها چرا با معیار دوگانه از نظام گذشته دفاع می کند. ایشان باید پاسخ دهد که هر سنجشی از سلطنت پهلوی باید مطابق با قانون اساسی و قوانین مدنی آن نظام باشد که عملا زیر پای پدربزرگ و پدر ایشان لگدمال شد. تحقیر روشنفکران و ترساندن مردم عاقبت مبارکی ندارد. همان کاری که حاکمان امروزی هم با مردم و روشنفکران می کنند. اما انصاف آن است که برای سنجش سلطنت پهلوی معیار و عیار مناسب به کار گیریم. در این سنجش، نظامی که مدرنیسم را از بالا تحمیل کرد اما نهادهای مدنی سیاسی مدرن را تحمل نکرد نمی تواند قابل دفاع باشد.

فراموش نکنیم لگدمال کردن قانون وتمایل به قدرت مطلقه شدن را احمدشاه قاجار شروع نکرد، پهلوی اول شروع کرد و پهلوی دوم آن را ادامه داد. این سنت ساختاری بعد از انقلاب هم باقی ماند. هر کس را باید با گفتار و عملش شناخت. آقای رضا پهلوی نباید سلطنت پهلوی را بارفتار حکومت فعلی نقد کند این نوع برخورد عوامانه است. این خطر را ایجاد می کند که هرمستبدی خود را با نقد مستبد دیگری توجیه کند.دفتر این حدیث تکراری را باید برای همیشه بست. چرا که دموکراسی خواهی معیارمستقلی دارد و عملکردها با آن سنجیده می شود. با این توضیحات آیا می توان گفت حکومت پهلوی اصلاح پذیر بود؟ برای پاسخ به این سوال فرار به جلو کردن چاره کار نیست.

هر سنجشی از سلطنت پهلوی باید با قانون اساسی و قوانین مدنی آن نظام باشد .نقد سلطنت پهلوی با رفتار حکومت فعلی، برخوردی عوامانه است و این خطر را ایجاد می کند که هرمستبدی خود را با نقد مستبد دیگری توجیه کند.

آقای رضا پهلوی که آخرین ولیعهد نظام سلطنت پهلوی است در مصاحبه های خارجی به صراحت از عملکرد نظام سلطنتی گذشته دفاع می کند. وی  در آخرین مورد در برنامه ای با موضوع روابط ایران و غرب که در آن برنار کوشنر  وزیر سابق امور خارجه فرانسه هم حضور داشت در کانال تلویزیونی فرانسوی ال سی پی در بیست و هشتم اکتبر ۲۰۱۲ باز تصریح کرد که با وقوع انقلاب ۵۷  نظام اصلاح پذیر پهلوی  با نظام اصلاح ناپذیر فعلی تعویض شد.

این جمله دو خطای عمده دارد. اولا مدعی است که انقلاب کار غرب بود که ترجمان همان نظریه توطئه است که بحث درازدامنی است. اما مختصر اینکه انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ هجری شمسی ریشه های عمیق مردمی و درونی داشت و از شرایط خارجی هم استفاده کرد. اما اینکه حاکمیت انقلاب به دست که افتاد و به کجا رفت خود مطلب دیگری است. فراموش نکنیم که احتمال وقوع حادثه یا اتفاق هیچگاه عزم انسان را از تغییر شرایط نامناسب تغییر نمی دهد.

اما خطای دوم این ادعا آن است که نظام پهلوی اصلاح پذیر بود. در این مورد مثنوی هزار من کاغذ می شود. مثنوی سلسله پهلوی را زمانی مدون می کنند اما برگ های گوناگون و پراکنده این مثنوی آنقدر هست که گواهی دهد شاه جوان بخت دهه ۱۳۲۰ شمسی به مرور زمان به خودکامه ای بدل شد که می توان در خاطرات نزدیکترین افراد به وی این ویژگی خودکامگی را مشاهده کرد. نمونه اش خاطرات علم وزیر دربار پهلوی. خودکامگی پهلوی اول و دوم را همگان می گویند. این خودکامگی اگر اصلاح پذیر بود با دکتر مصدق که خواستار اجرای قانون اساسی مشروطه بود کنار می آمد. یا با علی امینی نخست وزیر بسیار نرم خو یا با جبهه ملی دوم سازگاری می نمود. پهلوی دوم حتی زمانی که صدای ملت ایران را شنید باز حکومت نظامی اعلام کرد. شاهپور بختیار در ۳۷ روز آخر حکومت خود چه می توانست بکند؟ فراموش نکنیم سخن مرحوم دریادار مدنی را که به بختیار گفت آیا تو می توانی مرا به وزارت کشور وارد کنی تا مقام وزارت کشور را قبول کنم؛ زمانی که کل وزارتخانه اختیارش از دست حکومت خارج شده است؟

از یاد نبریم سخنان رزم آرا از وزرای کابینه شاپور بختیار را در برنامه مستندی که در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ از بی بی سی پخش شد. او گفت هیچ تضمینی وجود نداشت که اگر بحران را از سر می گذراندیم شاه باز به قدرت مطلقه باز نمی گشت. فراموش نکنیم شعار خدا, شاه, میهن تبدیل به شعار انقلاب شاه و ملت؛ نظام ۲۵۰۰ شاهنشاهی شد. چیزی که دیگر قانون اساسی مشروطیت در میان این دوشعار گم شده بود.

قانون اساسی مفهوم مدرنی بود. رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی قانون را لوث کردند و این سنت را به حاکمان بعدی ایرانی انتقال دادند. ولیعهد آن سالها مشغول درس و بازی فوتبال بود. شاید آن روزها را به یاد ندارد. اما بسیاری می دانند هر سال که ایشان به مرحله ای از تحصیل وارد می شد نظام آموزشی تغییر می کرد. بسیاری از اعمال مثبت و درست برخی از وزرا و مقامات به واسطه خودکامگی حاکمان چه قبل و چه بعد از انقلاب به چشم نیامده است. که نمونه اش همان نظام آموزشی مدرن بود که به دلیل استبداد و خود کامه گی نتیجه نداد.

ما شاهد بودیم مربی تیم ملی ناچار بود مربی تیم دبیرستان شاهزاده رضا پهلوی شود. همان گونه که محمد پنجعلی با برخی از مقامات دادستانی در حیاط زندان اوین فوتبال بازی می کرد. ولیعهد آن سالها سانت فوروارد تیمش بود. ایشان گل می زدند و تیمشان برنده می شد و تلویزیون هم ناچار به پوشش برخی از این مسابقات بود. شاید به یاد ندارند که پدرشان گفت هر کس عضو حزب رستاخیز نمی شود می تواند از کشور خارج شود.

ولیعهد آن سالها شاید نمی داند که عباس هویدا و جمشید آموزگار که قصد آن داشتند که اندکی نرمش در رفتار خود داشته باشند با فشار دربار پهلوی یا مانند هویدا منفعل یا مانند جمشید آموزگار مچاله شدند.

داستان اصلاح پذیر بودن حکومت پهلوی ادعایی است که نقد فراوانی بر آن وارد است. اگر حکومت پهلوی اصلاح پذیر بود چرا با دکتر مصدق که اجرای قانون اساسی مشروطه را می خواست کنار نیامد؟

شاه در آخرین مصاحبه هایش هم تصریح می کند که مصدق انگلیسی بود. مبنای اصلاح پذیربودن حکومت پهلوی می باید رعایت قانون اساسی مشروطه باشد نه مقایسه اش با نظام فعلی. چرا که اگر قانون اساسی مشروطه اجرا می شد نظام سلطنتی باقی می ماند اما فراموش نکنیم که مستوفی الممالک خوشنام، سیاست را زمانی کنار گذاشت که از تحقیر رضاشاه خسته شده بود و باز از یاد نبریم که علم از قدرت مطلقه پهلوی دوم می گفت.او با وجود این که مفهوم رشد ناخالص ملی را نمی دانست در مورد مسائل پیچیده اقتصادی نظر می داد. شاه خودکامه آن سان مغرور شده بود که در رامسر و در حضور متخصصان برنامه پنجم وقتی که به بلندپروازی برنامه ایراد داشتند، انگشت در جلیقه دستور اجرای برنامه ای را داد که به قول صفویان یکی از کارشناسان برنامه آن زمان بوی خون می داد. همچنان که داد. یکی از قربانیان آن خود پهلوی دوم بود و هزاران هزار نفر قربانی دیگر.

باید توجه داشت که ولیعهد جوان آن سال ها چرا با معیار دوگانه از نظام گذشته دفاع می کند. ایشان باید پاسخ دهد که هر سنجشی از سلطنت پهلوی باید مطابق با قانون اساسی و قوانین مدنی آن نظام باشد که عملا زیر پای پدربزرگ و پدر ایشان لگدمال شد. تحقیر روشنفکران و ترساندن مردم عاقبت مبارکی ندارد. همان کاری که حاکمان امروزی هم با مردم و روشنفکران می کنند. اما انصاف آن است که برای سنجش سلطنت پهلوی معیار و عیار مناسب به کار گیریم. در این سنجش، نظامی که مدرنیسم را از بالا تحمیل کرد اما نهادهای مدنی سیاسی مدرن را تحمل نکرد نمی تواند قابل دفاع باشد.

فراموش نکنیم لگدمال کردن قانون وتمایل به قدرت مطلقه شدن را احمدشاه قاجار شروع نکرد، پهلوی اول شروع کرد و پهلوی دوم آن را ادامه داد. این سنت ساختاری بعد از انقلاب هم باقی ماند. هر کس را باید با گفتار و عملش شناخت. آقای رضا پهلوی نباید سلطنت پهلوی را بارفتار حکومت فعلی نقد کند این نوع برخورد عوامانه است. این خطر را ایجاد می کند که هرمستبدی خود را با نقد مستبد دیگری توجیه کند.دفتر این حدیث تکراری را باید برای همیشه بست. چرا که دموکراسی خواهی معیارمستقلی دارد و عملکردها با آن سنجیده می شود. با این توضیحات آیا می توان گفت حکومت پهلوی اصلاح پذیر بود؟ برای پاسخ به این سوال فرار به جلو کردن چاره کار نیست.

اقتصادی تاریخی ؛ اقتصاد د دوره پهلوی دوم

اوضاع اقتصادی ایران در دوران پهلوی دوم/ احمد پرخیده*

اقتصاد جهانی ( شیوه ها و راهبرد ها)

اقتصاد سیاسی رژیم پهلوی

اقتصاد ایران از جمله بخش‌هایی که در طول دوران گذشته کمتر تحول تأثیر گذار و درون زایی را در آن شاهد بوده‌ایم. اقتصاد ایران در یک دوره طولانی بر بخش کشاورزی و تولید کالاهای سنتی متکی بوده است و اگر در دوره‌هایی احداث برخی از کارخانجات مورد توجه قرار گرفته‌اند نه تنها این تولیدات بومی نشدند بلکه به طور پراکنده و در نقاط خاصی متمرکز بوده‌اند. شاید همان گونه که بیشتر محققان تاکید کرده‌اند ،‌ مشکل اصلی جامعه ایران و بالطبع اقتصاد را استبداد تشکیل می‌داد. شاه به هر کس می‌خواست می‌بخشد و از هر کس می‌خواست سلب مالیت می‌کرد و بنابراین فقدان امنیت جانی و مالی نبود تضمین کافی حقوق مالکیت مانع رونق اقتصادی و تجمیع ثروت و ابداع و نوآوری و در نتیجه گسترش تولیدات صنعتی گردید امری که در اروپای صنعتی رد یک سیر تاریخی اصلاح شده و با چاره‌اندیشی مناسب متفکران آن رفته رفته توسعه اقتصادی را به وجود آورده است.

وجود منابع رانتی فراوان نیز این امر را تشدید کرده است. به طوری که با افزایش درآمدهای نفتی میزان قدرت انحصاری رژیم حاکم افزایش و با افزایش قدرت انحصاری میزان پاسخ گویی به مردم و ذی نفع‌های اقتاصدی نیز کاهش می‌یافته است. این پدیده را می توان در قالب مباحث رانتیریسم و دولت‌های رانتی مورد بحث و بررسی قرار داد. منابع عظیم رانتی در دهه 50 چنان قدرتی به شاه داده بود که به آسانی و از طریق توزیع فرصت های رانتی برای جلب حمایت نخبگان و دولتمردان هم فکر خود و در نتیجه ثبات بیشتر حکومت از آن استفاده می‌کرد. بررسی‌های تاریخی اقتصاد در دوران پهلوی نشان می‌دهد که دولت فاقد مدیریت و نظم ساختاری برای پیشبرد روند توسعه و ایجاد نهادهای مورد نیاز توسعه بود . ساخت اقتداری رژیم شاه حضور گروه‌ها و افراد سودجو و منفعت طلب در قدرت، عمل کردن در جهت طبقات ماقبل سرمایه‌داری ، اقتدار و دیکتاتوری شخصی ،‌ عدم نهادسازی مناسب در جهت توسعه و در نتیجه اصلاحات ارضی ناقص (‌جدای از اهداف این اصلاحات ) از جمله مواردی است که نشان دهنده عدم وجد اراده کافی برای پیشبرد توسعه در دولت پهلوی می‌باشد.1 به طور کلی سه ویژگی استبداد، فساد سیاسی و اداری و دخیل بودن ملاحظات سیاسی و رویاهای بلند پروازانه در برنامه‌های اقتصادی و عدم استقلال نهادهای اقتصادی و برنامه‌ریزی ، کنترل کامل بخش خصوصی از یک طرف و شیوع فساد مالی و استفاده از اموال عمومی در جهت منافع شخصی ، گسترش رانت اقتصادی در میان درباریان و اعطای مناصب اداری و پروژه‌ها و امتیازات اقتصادی از طرف دیگر هرگونه مجالی را برای توسعه و نوآوری از بین می‌برد. به مجموعه این عوامل می توان دخالت‌های گاه و بیگاه شاه در برنامه‌ةای توسعه که ناشی از رویاهای بلند پروازانه وی و توهم حرکت به سوی دروازه‌های تمدن بزرگ بود را افزود .

 

اصلاحات و توسعه اقتصادی در دوره (1357-1341)

این دوره از تاریخ اقتصادی ایران تحولات و بحران‌ةای فراوانی را در بر می‌گیرد. تدوین و ارائه طرح انقلاب سفید ( لوایح دوازده‌گانه )‌که به انقلاب شاه و ملت معروف بود شرایط اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی خاصی را بر ایران حاکم کرد . بخش کشاورزی از طریق اصلاحات ارضی توسعه گسترده‌ای یافت و روابط و مناسبات ارباب رعیتی ذر جهت روابط و مناسبات سرمایه داری قرار گرفت و مزارع مکانیه کشت و صنعت ،‌قطب‌های کشاورزی ، شرکت های سهامی زراعی با روش جدید کشاورزی یکی پس از دیگری پدید آمدند. "مقصود واقعی از این اصلاحات ایجاد نظام جدیدی از درون نظام قدیمی بود به گونه‌ای که به بهترین وجه در خدمت منافع بورژوازی وابسته و درحال رشد داخلی و سرمایه انحصاری غرب قرار گیرد. قرار بود شاه با وارد کردن بخش کشاورزی ایران در اقتاد ملی جهانی و با فراهم آوردن امکان رشد کشت و صنعت و تبدیل کشاورزان از جا کنده شده و اضافی به اومپن پرولتاریا و گروهی از کارگران صنعتی به عنوان یک پیوند دهند عمل کند. مقصود از برنامه اصلاحات ارضی نیز این بود که کشاورزان به دو گروه دارای زمین و فاقد زمین تقسیم شوند و شانس وحدت کشاورزان و دست زدن به یک انقلاب دهقانی کاهش یابد.2 " اصلاحات ارضی در چند مرحله به اجرا در آمد اما جنبه اصلاحات کشاورزی برناه اصلاحات ارضی ضعیف بود بنابراین در پایان اجرای این برنامه اهداف این طرح تحقق نیافت. این اهداف عبات بوند از:‌ " رشد و توسعه امور زراعی و کشاورزی در جهت تأمین نیازمندی‌های مردم و کاهش وابستگی ایران به محصولات کشاورزی وارداتی . این اهداف نه تنها تحقق نیافت بلکه نیاز ایران به واردات کشاورزی را افزون تر کرد.3 " یعنی 15 سال بعد از انقلاب شاه و ملت روستایی و روستاهای ایران به واردات مواد غذایی از خارج وابسته بودند و روز به روز این وابستگی بیشتر می‌شد. " تا جایی که به ادعای منابع خارج میزان واردات کشاورزی در فاصله سال های 1356 تا 1357 با افزایش 14 در صد رو به رو بوده است4 " . این واقعیت که قبل از اصلاحات ارضی ایران یکی از صادرکنندگان مواد غذایی بودف‌بیشتر ما را به تعجب وا می‌دارد . گزارشگران سازمان ملل و پژوهندگان غربی که درباره اصلاحات ارضی به تحقیق و تفحص پرداخته‌اند در مورد شکست این اصلاحات گزارش می‌دهند که فقیرترهمیشه شدن میلیون روستایی،‌سیر صعودی بیکاری ،‌کار با مزد کم در طی دهه‌ی 1960 و آبیاری ناکافی . رشد فرآورده‌های کشاورزی در سال تنها دو درصد بود،‌ حال آنکه سالانه سه درصد بر تعداد جمعیت و شش درهصد بر خرج زندگی افزوده می‌شد. در سال 1986 برای نخستین بار دولت شروع به واردات گندم برای تغذیه مردم کرد. 5

 

بنابراین می‌توان گفت که عملکرد بخش کشاورزی چندان چشمگیر نبود. این اصلاحات کامل نبودند. اصلاحات ارضی وضعیت کشاورزان بدون زمین را تغییر نداد،‌ این عده مستاجرین زمین بودند که صرفا کار خود را در معرض فروش قرار می‌دادند و کارگران با حقوق ثابت یا موقتی بودند. این گروه 40 تا 50 درصد از افراد روستایی را در بر می‌گرفت.

بخش صنعت در این دوره‌ با برنامه‌ها و طرح‌های گسترده‌ای که از طرف اقتصاد جهانی ارائه می‌شد تغیرات وسیعی را شاهد بود. حمایت‌های همه جانبه دولت از بخش از دهه 40 به بعد افزایش یافت . " به تدریج رشته‌های صنعتی گوناگون با برخورداری از حمایت‌های همه جانبه دولت و مشارکت مستقیم و غیر مستقیم شرکت‌های انحصاری خارجی تأسیس شد. صنایع اتومبیل‌سازی و صنایع تولید رنگ ،‌دارو ، فرآوردهای پتروشیمی ،‌لاستیک ف‌رادیو و تلویزیون و غیره عرصه‌های مختلف فعالیت صنعتی در ایران را تسخیر کردند.6 " بخش صنعت که محور اصلی توجه به مدیریت سیاسی و برنامه‌های عمرانی بودند در این دوره از رشد و توسعه قابل توجهی برخوردار شد. در سال 1347 رشد صنعتی به 14 درصد و در سال 3-1352 به 17درصد رسید و بیشتر واحدهای صنعتی از رشد بالایی برخوردار شدند. در اواخر این دوره حدود دو میلیون نفر در واحدهای تولید صنعتی مشغول به کار شدند و نسبت اشتغال در بخش صنعت از 9/19 در صد به 30 در صد رسید . تولیدات صنایع مصرفی از قبیل پارچه بافی ، سیمان و قند چندین برابر افزایش یافت . تولیدات پارچه های نخی بین سال های 1338 تا 1351 به 7 برابر رسید و به کشورهای همسایه نیز صاد شد. 7

 

کارخانه‌های تولید کننده کالاهای مصرفی ، واسطه‌ای سرمایه بر و سنگین یکی پس از دیگری در قطب‌های صنعتی و اقتصادی کشور تأسیس شد و نیروهای ماهر و غیر ماهر شهری و مهاجرین روستایی را جذب کرد . خصوصیت عمده این نوع صنایع مصرفی بودن و وابستگی آنها از نظر مواد اولیه ، قطعات ، ماشین آلات نیروی انسانی متخصص و در نتیجه وابستگی تولید به خارج بود. اگر در دوره‌های تاریخ گذشته مراکز صنعتی ( نخست روسیه و انگلیس و آلمان و به ویژه آمریکا )‌ و انحصارهای فراملیتی تداوم و صادرات نفت خام و واردات کالا به ایران را با توسل به وسایل گوناگون دنبال می‌کردند. اکنون با ساختاری شدن وابستگی در صنعت نفت و دیگر بخش‌های صنعت ،‌کشاورزی و خدمات ،‌ نیروهای داخلی و دلالان سودجو برای ادامه حیات خود بر تداوم مصف و ادامه روابط اقتصادی به روال گذشته تاکید کرده و وارستگی را بیش از پیش توسعه می دادند. 8

اگر چه بخش صنعت در این سالها تغییرات زیادی را شاهد بوده است ولی ماهیت آن مانند دوره‌های گذشته تحت تأثیر سه عامل اصل یعنی دولت ، درآمد حاصل از فروش نفت و اقتصاد جهانی قرار داشت . دولت تمام سرمایه گذاری بخش صنایع سنگین و سرمایه بر را خود بر عهده داشت و سایر سرمایه گذاری‌ها نیز زیر نظر دولت صوری می‌گرفت . فروش نفت به خصوص در این دوره از اهمیت بالایی در پیشبرد طرح های اقتصادی داشته است. به دنبال افزایش بهای نفت در اوایل دهه 50 بلند پروازی‌های حرکت به سوی تمدن بزرگ اثرات خود را بیشتر از گذشته نشان می‌داد . از طرفی دیگر صنعت ایران مانند سایر کشورهای پیرامونی تحت تاثیر مستقیم رشد و گسترش اقتصاد جهانی قرار داشت . برنامه‌ةای توسعه عمرانی ایران بر اساس توصیه‌های سازمان های و مؤسسات بین المللی و جوامع زیر نفود اقتصاد جهانی تنظیم شد وام‌ها و کمک‌های اقتصادی ،‌ نظامی و سیاسی این سازمان‌ها ،‌ پایه و اساس رشد و توسعه اقتصاد سرمایه داری پیرامونی و صنعت وابسته ایران بود.9 در نهایت این "فرایند توسعه ، وضعیت طبقاطی ایران تغییر داد .

 

سرمایه‌داری بین‌المللی همگام با دولت موقعیت برتری را جهت کنترل بخش‌های کلیدی اقتصاد به دست آورد . بورژوازی وابسته نیز کاملا همبسته و تحت سله سرمایه‌داری بین‌المللی قرار داشت این طبقه متشکل از 1000 خانواده شامل خانواده‌ای اشرافی و درباری ،‌ صاحبان بانک‌های خصوصی و مراکز بازرگانی جدید، صاحبان صنایع و دست‌اندرکاران تجارت کشاورزی بود.10" ذی‌نفع‌های اصلی توسعه اقتصادی در دهه 40 و 50 سرمایه داران بین المللی وابسته‌ای بودند که در پناه حمایت‌های دولت قادر بودند بر اقتصاد تسلط یافته و سود کلانی به دست آورند. اینان اغلب با سرمایه نسبتا اندک خود چنان قدرتی یافته بودند که سرمایه عمومی و سایر امکانات را برای عرضه اتومبیل‌های مونتاژ شده و غیره به کار می‌گرفتند تا پیشرفت اقتصادی ایران را به نمایش گذاشته و طبقه وابستگان دولت را خوشحال نگه دارند ولی در عوض سود سرشاری را نصیب خود می‌کردند.

از طرف دیگر افزایش واردات به منظور پاسخ به تقاضاهای روزافزون و در نتیجه " تغییر الگوی مصرف و عادت دادن مردم به استفاده از کالاهای که امکان تولید آن در کشو رموجود نبود کل زندگی اقتصادی، اجتماع و فرهنگی ایران را با انحصارات غربی پیوند داد تا آنجا که نه تنها برای به حرکت در آوردن چرخ صناثع بلکه برای هرگونه فعالیتی اعم از تولیدی و خدماتی ،‌ نیازها از طریق واردات تأمین می‌شد. پس صنایع وابسته پیشاهنگ وابستگی اقتصادی در ایران محسوب می‌شوند. 11 ".

اخبار و رویدادها بر جای مانده از رژیم شاه شدت این وابستگی را به خوبی نشان می‌دهد. به عنوان مثال کارخانه ارج با هشت هزار کارگر در سال 1356 به علت نداشتن پیچ متوقف می‌شود.12

 

توسعه صنعت کشور طی سال‌های قبل از انقلاب اسلامی ایران و به ویژه در برنامه‌های اول ،‌ دوم و سوم بر مبنای ایجاد و توسعه صنایع مصرفی استوار بود و قاعدتابا گسترش کامل صنایع مصرفی و مونتاژ رفته رفته وابستگی شدید به واردات ،‌ فقدان هرگونه عمق در تولید صنعتی و فقدان رابطه منطقی میان بخش صنعت با سایر بخش‌ صنعت با سایر بخش های اقتصاد ملی و زیر بخش‌های صنعت از جمله ویژگی‌های نظام صنعتی کشورگردید. صنایع کشور همچنان از ضعف ساختار برخوردار بوده و اغلب بر صنایع مونتاژ تکیه شده بود. به این ترتیب صنایع تکنولوژی بر تا 90 در صد به خارج وابسته بودند و در سال 1357 به جز نفت کالای عمده دیگری برای صادرات وجود نداشت و 15 سال بعد از انقلاب شاه و ملت روستایی و روستانشینان همچنان به واردات مواد غذایی به خارج وابسته بودند.

 

در این مورد می‌توان به خبر یکی از روزنامه‌های آن زمان (رستاخیز) در تاریخ تیرماه 1357 اشاره کرد. در این خبر آمده است که متاسفانه در ایران در وضع کنونی باید مرغ را با قیمت گزاف برای تولید تخم مرغ جوجه کشی از خارج وارد کنیم. مرغ مادر گوشتی را در شرایط کنونی نمی توانیم در ایران تولید کنیم . برای تغذیه این مرغ‌ها 70 درصد غذای طیور را باید از خارج از کشور وارد کنیم. البته با این همه وارد کردن‌ها برای اداره این صنعت تکنولوژی لازم و نیروی انسانی نداریم . یعنی طبق استاندارد معمولا برای هر 2 هزار واحد دامی به یک دامپزشک نیازمندیم ولی در ایران متأسفانه برای هر 43196 واحد دامی یک دامپزشک وجود دارد. این خبر یک نمونه بارز از وابستگی تکنولوژیکی به تولید خارجی است. در سال 1354 برآورد شده است که بیش از یک میلیارد دلار جریمه به کشتی‌هایی پرداخت شد که در خلیج فارس به علت عدم وجود امکانات و تجهیزات تخلیه بار در انتظار بار اندازی مانده بودند13 .

در پی تغییر الگوی مصرف که از زمان اصلاحات ارضی در کشور شروع شد،‌ صنایع مونتاژ سرمایه بر در مقیاس‌های بزرگ با حمایت بی‌دریغ از بخش خصوصی وابسته به قدرت‌های داخلی و بین‌المللی ، در تهران و اطراف آن استقرار یافت. پیش‌بینی برنامه‌ةا در مورد بکارگیری تکنولوژی و رشد تولیدات صنعتی بسیار دورتر از واقعیت‌های موجود بود و این ناکامی سیاست صنعتی دولت را در پی داشت در حالی که برنامه ریزان پیش‌بینی می‌کردند که در برنامه پنجم تولیدات صنعتی در سطحی بالاتر از تقاضای بازار داخلی یا حداقل مساوی آن خواهد بود در عمل این تولیدات کفاف مصرف داخلی را ندارد و تکنولوژی تولید همچنان وابسته و عقب مانده بود.

 

سا‌ل‌های بحران

ناکارآمدی اقتصادی رژیم پهلوی به گونه‌ای بروز کرده بود که بسیاری از محققان و نویسندگان آن را علت اصلی سقوط رژیم دانسته‌اند . اما باید گفت که پدیده چند بعدی بودن علل انقلاب اسلامی از ویژگی‌های خاص این انقلابه شمار می‌رود.که علاوه بر علل سیاسی و فرهنگی و اجتماعی بر علل اقتصادی نیز تکیه دارد. در میان نظریات انقلاب ،‌ نظریاتی وجود دارند که بر عوامل اقتصادی تاکید می کنند . به این صورت که آنچه از سوی رژیم به عنوان توسعه اقتصادی تبلیغ می‌شد چیزی جز رشد اقتصادی ناموزون نبود. رشد که با اتکا ر درآمدهای نفتی و کمک‌های مالی آمریکا صورت گرفت . بدیهی است که با هر گونه کاهش و یا نوسان در این منابع ف‌رشد مذکور نیز متوقف می‌شد و به علت تضعیف سیاست‌های رفاهی موجبات نارضایتی مردم را فراهم می‌کرد .

بررسی‌های کلی توسعه حقایق روشنی را پیش روی ما قرار می‌دهد. از اواسط دهه 50 رشد و توسعه اقتصادی ناموزون و ناهماهنگ و دگرگونی سرسام‌آور بخش‌های اقتصادی و نیز تأثیرپذیری از اقتصاد جهانی چهره نامطلوب خود را نشان داد. علی رغم تبلیغات رژیم شاه در زمینه دستاوردهای عظیم اقتصادی واقعیات خبر از ناکامی اقتصادی می‌داد. این ناکامی‌ها در اواخر عمر رژیم نمود بیشتری داشت و این در واقع ناپایداری رشد اقتصادی سال‌های قبل از بحران اقتصادی که ناشی از رشد بی‌رویه قیمت نفت بود را نشان می‌داد حتی در طول برنامه پنجم 1357-1352 که به علت افزایش قیمت نفت رشد اقتصادی افزایش یافته بود و تفکر حرکت به سوی دروازهای تمدن بزرگ در ذهن شاه شکل گرفته بود،‌ میزان برخورداری از رشد اقتصادی برای همه یکسان نبود و ین نوع توسعه دو گانگی اقتصادی بین بخش سنتی و مدرن را افزایش داده بود. در بخشی از طرح‌های این دوره تأسیسات صنعتی مدرن قرار داشت که در کنار بخش سنتی اقتصاد بنا شده بود . بحران‌های اقتصادی در اواخر رژیم شاه و مخصوصا به دنبال کاهش بهای نفت و ناکارآمدی دولت ، زمینه سقوط آن ار فراهم کرده بود. دولت برای تأمین بودجه برنامه‌ها و طرح‌های اقتصادی با مشکلات زیادی روبرو شد. . تورم و کمبود بعضی از اقلام غذایی از تبعات بحران اقتصادی بود . رشد بی‌رویه قیمت خدمات شهری و افزایش هزینه زندگی که از پیامدهای تمرکز توسعه در شهرها و مهاجرت بی‌رویه و فساد اقتصادی بود موجبات نارضایتی بخش‌های وسیعی از جامعه را فراهم کرد . سیاست رفاهی رژیم با کاهش درآمدهای نفتی به بن بست رسیده بود. آهنگ شتابان مهاجرت روستائیان به شهرها به خاطر بی توجهی دولت به آنان و از سوی دیگر نیاز شهرها به ویژه تهران به کارگر سبب خالی شدن روستاها از سکنه و رکود بیشتر بخش کشاورزی و افزایش بهای محصولات این بخش شد. در نیمه دوم سال 1356 تورم به 40 در صد رسید ،‌ نرخ رشد صنایع غیر نفتی از 1/14 درصد در سال 1355 به 4/9 درصد در سال 1356 تنزل یافت .14

در دهه‌های 40 و 50 شاه ظاهرا ضرورتی برای نگرانی در خصوص احتمال یک دگرگونی انقلابی جدی برای حکومتش نمی‌دید و به نظر می‌رسید حکومتش با ثبات است . گروههای چپ و جبهه ملی به نحو مؤثری تضعیف شده بودند . اما روند نارضایتی فرهنگی و سیاسی با مشکلات اقتصادی نیز تشدید شد و این روند به رهبری همه جانبه امام خمینی شدت بیشتری به خود گرفت . علاوه بر این،‌ سیاست های دولت برای حل مشکلات اقتصادی همانند مبارزه با گران فروشی و کاهش هزینه اجتماعی نتیجه معکوس داد و به نارضایتی عمومی دامن می‌زد . آغاز به کار دولت کارتر و افزایش فشار بین المللی بر شاه برای کاهش کنترل سیاسی منجر به آن شد که رهبری امام خمینی، و مردم سرعت و شدت اعتراضات و مبارزات خود را برضد رژیم افزایش بخشند.

 

در انتها به نظر کاتوزیان در مورد توسعه در این دوره اشاره کنیم "آنچه در ایران رخ داد نه پیشرفت اجتماعی و اقتصادی بود و نه مدرنیسم ،‌ بلکه شبه مدرنیسمی بوده که عواید نفت آن را تسریع کرد. به همین شکل تغییرات ساختاری اقتصاد نیز نه به علت شهر نشینی که به واسطه شهرزدگی بود . هنگامی که کشور در آستانه دروازه های تمدن بزگر قرار داشت سهم کل تولیدات صنعتی (‌شامل تولیدات دستی و روستایی و سنتی )‌در تولید ناخالص داخلی غیر نفتی 20 درصد بود. در حالی که سهم خدمات 56 درصد بود . با این همه حمل و نقل شهری در همه جا به ویژه تهران به قدری خراب بود که غیر قابل توصیف است وضع مسکونی جز برای وابستگان دولت و جامعه تجار ف‌یا وحشتناک بود و یا مشکلی هولناک . اغلب شهرهای کوچک و بزرگ از جمله تهران فاقد سیستم فاضلاب کار آمد بودند،‌ خدمات درمانی و بهداشتی برای اغنیا بسیار گران و نامطمئن بود و برای فقرا گران و خطرناک .15 "

 

پانوشت ها:

*احمد پرخیده، کارشناسی اقتصادی معاونت پژوهشی مرکز اسناد انقلاب اسلامی

1 عباسی ، ابراهیم ،‌دولت پهلوی و توسعه اقتصادی ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ،‌ تهران 1383 ، صص 210-209

2 امیراحمدی ،هوشنگ و منوهر پروین ،‌ایران پس از انقلاب ،‌مترجم علی مرشدی‌زاده ، انتشارات مرکز بازشناسی اسلام و ایران ،‌تهران 1381 ،‌ص 166

3 سیف‌اللهی ،‌سیف الله ،‌اقتصاد سیاسی ایران ، پژوهشکده جامعه پژوهی و برنامه ریزی المیزان ،‌تهران 1374 ،‌ ص 86

4.حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیک شیعه در ایران 1356-1343 ،‌ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی ،‌ تهران 1383 ،‌ ص 335

6. رزاقی ،‌ ابراهیم ،‌آشنایی با اقتصاد ایران،‌نشرنی ، ‌تهران 1381 ،‌ ص 22

.7 سیف‌الله سیف‌اللهی ‌، همان ،‌ص 87

8.رزاقی ،‌ابراهیم ،‌همان ،‌ص 23

9 .سیف‌الله سیف‌اللهی ‌، همان ،‌ص 89

10. معدل ،‌منصور ،‌ طبقه ،‌سیاست و ایدئولوژی در انقلاب ایران، مترجم : محمد سالار کسرایی ،‌ مرکز بازشناسی اسلام و ایران ، تهران 1382 ،‌ ص 83

11. ابریشمی ، حمید ،‌اقتصاد ایران ،‌ انتشارات علمی فرهنگی ، تهران 1375، ص 44

12. حسینیان ،‌روح الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیک شیعه در اران 1356-1343‌،‌ انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی ،‌ تهران 1383 ،‌ص 370

13. سیف ،‌ احمد ،‌مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی ، نشر نی تهران 13 ،‌ص ص 160-158

14. رهبری ،‌ مهدی. ‌اقتصاد و انقلاب اسلامی ایران ، ‌انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی ،‌چاپ دوم ،‌ تهران 1383 ، ص 161

15 .کاتوزیان ،‌محمدعلی ،‌ اقتصاد سیاسی ایران ،‌ مترجمین ‌:‌ محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی ،‌ نشر مرکز ،‌ چاپ دوم ،‌ تهران 1372،‌ ص 323

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

سیاسی اقتصادی تاریخی ؛ مقایسه عملکرد  پهلوی و انقلاب اسلامی


-وضعيت اقتصادي قبل از انقلاب-وضعيت اقتصادي کشور-دستاوردهاي اقتصادي انقلاب-   پدرم در زمان شاه يك كارمند معمولي شيلات بوده اما مي گويد هر سال ماشينش را مي فروخته و يك مدل بالاتر مي خريده. البته خيلي از مردم اين حرف را مي زنند كه يك كارمند ساده هم مي توانسته راحت خودرو بخرد اما در ابتدا گفتني است که براي بررسي قدرت خريد، شاخص هاي متعددي لازم است در نظر گرفته شود به طور مثال انتظارات، سطح فرهنگ افراد، نيازهاي جديد و ... لذا اين گونه که اکنون پدر و مادرها به فرزندانشان از نظر ادامه تحصيل و تهيه لباس و خوراک توجه مي کنند در گذشته نبود. اما در مقايسه اي عادي مي توان نتيجه ابتداي گرفت. به طور مثال درآمد کارمند عادي ماهانه 500 تا 1200 تومان بود (البته حقوق 1000 توماني در سالهاي حدود 1348 براي افراد بسيار کمي بود) و قيمت پيکان در آن زمان حدود0 2800 تومان بود يعني حقوق بيش از 28 ماه يک کارمند. درحالي که کارمند معمولي اکنون بيش از 300 هزار تا 600 هزار دريافتي دارد و قيمت پيکان حدود 6 ميليون تومان است که به طور متوسط حقوق حدود 15 تا 20 ماه او را شامل مي شود. جهت توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: مقايسه وضيعت اقتصادي ايران در زمان حکومت پهلوي با بعد از انقلاب اسلامي نيازمند توجه به پارامترهاي متعددي نظير جهت گيري برنامه هاي اقتصادي ، و اهدافي كه اين نظام ها در زمينه بهبود و پيشرفت كشور در زمينه اقتصادي تعقيب مي نمودند، امكانات كشور و منابع مورد استفاده ، موانع داخلي و خارجي ، و بررسي هاي دقيق آماري از شرايط اقتصادي اكثريت آحاد و طبقات مختلف كشور ، نحوه عملكرد و مديريت كلان كشور و بالآخره نتايجي و دستاوردهايي كه در ابعاد مختلف با توجه به اين قبيل مولفه ها و پارامترها براي كشور داشته است ، مي باشد و به هيچ وجه نمي توان به موارد و بخشهاي خاص يا وضعيت دهك بالاي اقتصادي اكتفا نمود و بر اساس آن به قضاوت پيرامون وضعيت اقتصادي كشور در گذشته يا حال نشست. از اين رو بررسي دقيق اين موضوع نيازمند مراجعه به منابع معتبر و تحقيقات پژوهشي است و در ادامهتلاش مي شود تا در حد امکان به صورت مختصر به اآن بپردازيم : يكم. وضعيت اقتصادي دوران پهلوي: نيم نگاهي به وضعيت اقتصادي دوران پهلوي بيانگر اين واقعيت است كه علي رغم اينكه رژيم پهلوي به پشتوانه دلارهاي نفتي و حمايت هاي گسترده بيگانگان سيل كلاهاي مصرفي و تجملاتي از خارج به داخل ايران توانسته بود وضعيت اقتصادي بخشهايي از كشور خصوصا گروههاي وابسته به قدرت و يا مناطق مرفه نشين و شهري را خوب جلوه داده و اما نگاهي دقيق تر به ساختارها وبرنامه هاي اقتصادي و نحوه عملكرد مديريت كلان كشور در اين زمينه و وضعيت اكثر طبقات زيرين جامعه همگي حكايت از اوضاع رو به وخامت و منفي اقتصاد كشور در آن دوران دارد كه در ادامه به بخشهايي از آن پرداخته مي شود : خاندان پهلوي عقده‌ و حرص و ولع سير ناشدني در جمع ثروت داشتند. رضاخان با زور و قلدري املاک مردم را در مقابل بهاي اندکي تملک مي‌کرد. و محمدرضا نيز از همان روزي که به حکومت رسيد به فکر ثروت‌اندوزي افتاد. پس از آن که قيمت نفت به شکل سرسام‌آوري بالا رفت، شاه به بهانه‌هاي مختلف هر روز بر ثروت ، املاک و کاخ هاي خود و اطرافيانش در داخل و خارج مي افزود. او در سال 1337 براي عادي جلوه دادن فعاليت‌هاي اقتصادي به پيشنهاد علم، سازماني اقتصادي را تحت عنوان «بنياد پهلوي» تأسيس کرد. اين بنياد با استفاده از موقعيت و اقدامات غيرقانوني خود نظير کازينوهاي قماربازي و کاباره‌ها، رانت‌خواري و استفاده‌هاي انحصاري از امکانات، معاملات، صنايع و وامها ، مواد مخدر ، قاچاق عتيقه و... منابع مالي سرشاري را عايد خانواده پهلوي نمود. مطبوعات آمريکايي اموال و دارايي شاه را تا 35 ميليارد دلار برآورد کرده‌اند.اشرف پهلوي نيز توانست از راههاي غيرقانوني و سوء استفاده از موقعيتش يکي از «ثروتمندترين افراد خاندان پهلوي و از سرمايه‌داران بزرگ جهان» شود و اکنون نيز در نيويورک، پاريس، رم، مونت‌کارلو و چند نقطه مصفاي ديگر جهان هم اقامتگاههاي مجلل و باشکوه دارد.» از سوي ديگر شاه و دربارش با مسافرتهاي پرخرج به داخل و خارج از کشور هزينه‌هاي سرسام‌آوري را به بودجه کشور تحميل مي‌کردند. در سال 1348 که درآمد عمومي ايران حدود يک ميليارد دلار بوده است شاه دويست هزار دلار خرج يک مسافرت به آمريکا نمود . و با گران شدن نفت در دهه پنجاه، هزينه اين مسافرتها به دهها برابر افزايش يافت. به عنوان نمونه در يک سفر اشرف پهلوي به آمريکا در سال 1356 ، نيم ميليون دلار هزينه به بيت‌المال تحميل شد. افزون بر اين شاه و درباريان او با دست و دل‌بازي بي‌حد حصر خود بيت‌المال را به کساني مي‌بخشيدند که هرگز سزاوار نبودند. از پادشاهان سرنگون شده افغانستان، يونان، آلباني و بلغارستان وهمسرانشان گرفته تا مقامات آمريکايي و اروپايي و بالآخره نديمه ها ، معشوقه هاي شاه و درباريان و اين دست و دلبازيها زماني است که اکثر روستاهاي ايران از آب آشاميدني بهداشتي و برق و راه محروم بودند و در حاشيه تهران حلبي‌آباد روئيده بود. جشن هاي 2500ساله شاهنشاهي كه بيش از سيصد ميليون دلار هزينه دربر داشت‌ و با ولخرجي‌ها و اتلاف بي حد و حصر سرمايه‌هاي ملي کشورمان انجام شد ، درحالي بود كه متجاوز از نيمي از جمعيت كشور در روستاها و حومه شهرهاي بزرگ در فقر و فلاكت و تنگدستي به سر مي‌بردند و در اكثر شهرها و روستاهاي كشور، اثري ازوسايل اوليه و مقدماتي رفاه عمومي و حداقل امتيازات زندگي ساده براي عامه مردم وجود نداشت‌. به اعتراف خود ثريا ، «محلات جنوب شهر[ تهران] با جويهاي سرباز که آب کثيف آن پس از عبور رختشوي خانه‌ها و آلوده شدن به کثافات ولگردان و سگها به مصرف خوراک مردم مي‌رسد، بچه‌هاي مفلوج، زنان و پيرمردان گرسنه، گل ولاي کوچه‌ها که خانه‌هايشان شباهتي به خانه ندارد، محلاتي که فقر کامل بر آنها حکمفرماست و توان شکايت نيز ندارند.» نداشتن برنامه مشخص اقتصادى، تک محصولي شدن اقتصاد و وابستگي به صادرات نفتي ، رشد سرمايه داري در دامان امپرياليسم ، نابودي کشاورزي ، افزايش وابستگي در بخش صنعت گسترش صنايع مصرفي ،سطح بالاي بيكاري و كم كاري ،سطح نازل درآمد سرانه ، سطح پايين بهره وري ، وضع بد بهداشت همگاني ، بي اعتنايي به علم ، مراكز علمي و تحقيقاتي ، بي توجهي به بازسازي زيرساخت‌هاي اقتصادي و رشد و توسعه كشور ، ايجاد تأسيسات نظامي وابسته ، اجراى سياست ريخت و پاش و ولخرجى هاى سرسام آور شاهانه در امور مبتذل، توزيع ناعادلانه درآمدهاى ملى ، و تشديد فاصله طبقاتى و در يك كلام، فساد، اسراف، ظلم اقتصادى و فقر اكثريت مردم ايران از ويژگي هاي برجسته مديريت فاسد ، بي کفايت و ناکارآمد اين دوران مي باشد. به عنوان نمونه ؛ نتايج سياست هاي اقتصادي زمان شاه به گونه اي شد كه ايران با اينكه تا آن زمان در بسياري از مواد غذايي خود كفا بود، به عنوان يكي از وارد كنندگان مواد غذايي تبديل شد و نيروهاي كار فراواني به صورت بيكار به شهرهاي بزرگ مهاجرت نمودند. و يا اينکه جنون مفرط نظامي گري شاه به گونه‌اي بود که بودجه‌ نظامي ايران كه در سال 1350 در حدود صد ميليارد ريال بود، در سال 1355 به 8/566 ميليارد ريال افزايش پيدا كرد. اين رقم بيانگر رشد سرسام آور نظامي‌گري براي ايفاي نقش ژاندارمي ايران براي امريكا در منطقه و نشان دهنده‌ نابودي درآمدهاي ملي در بيماري قدرت طلبي شاه است. اگر بخواهيم بر اساس آمار در اين زمينه به اظهار نظر بپردازيم بايد گفت : درآمد نفتي از سه ميليارد دلار در سال 1332 به 53 ميليارد دلار در سال 1356 رسيد و درآمد سرانه 11514 دلار با اين وجود در جامعه ايراني در بخش هاي فقير جامعه، فقر هر روز بيشتر و شكاف طبقاتي عميق تر مي شد كه اين امر دلايلي دارد: 1. عدم توزيع منصفانه باعث رشد اقتصادي يك طبقه خاص وابسته به حكومت مي شد. 2. عمده مقاطعه كاري هاي پر سود، طرح هاي پرمنفعت دولتي ... مال مقامات حكومتي بود. بر اساس يك برآورد تنها در فاصله 1352-1355 حق كميسيون مقام هاي دولتي از يك ميليارد دلار فراتر رفت .اين نوع توزيع ثروت بخشي از جامعه ايراني كه شالوده حكومت شاه را تشكيل مي دادند (اعضاي دربار، ارتش، ساواك، و بلندپايگان ديوان سالاري) و مورد اعتماد شخص شاه بودند تعلق مي گرفت. 3. حدود چهل درصد از بودجه كشور به ارتش اختصاص داده مي شد كه تعداد نيروها و پرسنل آن هر روز بيشتر و بيشتر مي شد و در سال هاي آخر به 413 هزار نفر رسيده بود. حدود 20 هزار مستشار نظامي آمريكا (به ازاء هر صد سرباز يك مستشار نظامي) فعاليت مي كرد. و تعداد اعضاي ساواك غير قابل شمارش بود، بر اساس برآورد يك ديپلمات غربي در تهران از هر هشت نفر افراد بالغ يك نفر جاسوس ساواك هستند. ارتش بودجه مخفي نيز داشت به اضافه 40 درصد بودجه رسمي. 20 درصد خانواده هاي سطح بالا سهم خود را در هزينه ها از 79/51 درصد در سال 1339 به 56/55 درصد در سال 1353 افزايش دادند؛ ولي در مقابل 40 درصد خانواده هاي سطح پايين در همين دوره سهم خود را از 13/9 در صد به 96/11 درصد كاهش دادند. به موجب آمار احمد اشرف صرفا 5/1 درصد جمعيت كشور سهم خود را در درآمد ملي بالا برده بودند. 4. تنها ده درصد از درآمد سرشار نفت و كمتر از 15 درصد از كل واردات به امر توسعه اختصاص مي يافت. 5. خانواده سلطنتي كه جمعا از 63 شاهپور و شاهدوخت ... تشكيل شده بود بخش عظيمي از ثروت را به خود اختصاص مي داد، جمع ثروت اين خانواده به بيش از بيست ميليارد دلار مي رسيد. 6. شركت ملي نفت به صورت محرمانه ولي دائمي مبلغ كلاني به حساب شخصي شاه واريز مي نمود. به گونه اي كه سرمايه شخصي شاه به يك ميليارد رسيده بود(1350). با اين سرمايه ها نهادهايي اداره مي شد كه آنها نيز هدفي جز سلطه بيشتر حكومت بر تمامي ابعاد زندگي مردم نداشتند مثل نهاد پهلوي كنترل و نفوذ در مراكز مهم اقتصادي يكي از وظايف اين نهاد بود به گونه اي كه در بيش از 207 شركت سهام داشت(همان)و بخش مهمي چون مسكن، مصالح ساختماني، بيمه، هتل ها، اتومبيل و... را كنترل مي كرد. كنترل شديد دولت بر تمامي اركان اقتصاد خود به خود باعث مي شد كه مردم از مزاياي اقتصادي محروم شود. در ادامه به بررسي وضعيت بخش كشاورزي و صنعت در دوران پهلوي دوم پرداخته مي شود: 1. در بخش كشاورزي از مجموع 12 درصد زمين هاي قابل كشت در كشور صرفا 6 درصد به طور دائمي كشت مي شد. مالكان زمين ها عمدتا رؤساي عشاير خوانين و مالكان بزرگ بودند كه با اصلاحات ارضي تنها اقتدار دولت به جاي اقتدار مالكان جايگزين شد؛ زيرا اصلاحات ارضي عمدتا با نيت از بين بردن نفوذ مالكان مستقل انجام شد. لذا در اصلاحات ارضي تنها 9 درصد كشاورزان صاحب زمين شدند، در حالي كه ادعاي دولت بر اين بود كه 50 درصد زمين ها در اختيار مردم قرار مي گيرد. نتايج سياست هاي اقتصادي زمان شاه به گونه اي شد كه ايران با اينكه تا آن زمان در بسياري از مواد غذايي خود كفا بود، به عنوان يكي از وارد كنندگان مواد غذايي تبديل شد و نيروهاي كار فراواني به صورت بيكار به شهرهاي بزرگ مهاجرت نمودند. 2. در بخش صنعت: مهم ترين صنعت ايران نفت بود، با وجود كه قيمت نفت در سال 1352 از 22 ميليارد دلار به بيش از 92 ميليارد دلار رسيد ولي به دليل نبود برنامه هاي دور انديشانه و بلند مدت از يك سو و علاقه شاه به كارهاي تشريفاتي و نمايشي و قدرت نمايي از سوي ديگر باعث شد كه بخش عظيمي از اين سرمايه هدر برود. هزينه هاي سرسام آور نظامي كه در سال 1356 به بيش از 5/9 ميليارد دلار رسيده بودبخش عمده درآمدها را جذب مي كرد. به دلايل فوق و با وجود سرمايه هاي كلان در بخش صنعت غير نفتي سرمايه گذاري مفيدي انجام نمي شد؛ لذا درآمدهاي ايران عملا تا پايان دوره حكومت پهلوي وابسته به نفت بود. به عنوان نمود در سال 1353، 98 درصد صادرات ايران را نفت تشكيل مي داد. نتيجه: با توجه به آنچه آورده شد مي توان نتيجه گرفت كه با وجود درآمدهاي سرشار نفتي، تغييرات موازي اقتصادي در سطح كشور رخ نداد؛ زيرا در عمل زمينه رشد موازي اقتصادي از ناحيه خود دولت با مشكل مواجه مي شد. سلطه كامل محمد رضا پهلوي بر تمامي اركان جامعه ايراني، اقتصاد، سياست و فرهنگ آن در عمل با توزيع موازي ثروت منافات داشت. به همين دليل با وجود اجراي برنامه هاي پر سر و صدا (انقلاب سفيد- اصلاحات ارضي ...) در ميدان عمل در زندگي قاطبه مردم تغييري رخ نمي داد. ثروتمندان كه عمدتا مورد تأييد دستگاه حاكمه بودند ثروت مند تر مي شدند و براي مردم هر روز مانع جديدتري در راه بهره برداري مساوي از ثروت ايجاد مي شد. همين مسئله يكي از ريشه هاي اصلي دور شدن مردم از دولت بود، دولتي كه نه ثروت آن نه فرهنگ آن و نه سياست آن هيچ كدام براي مردم نبود. و هر روز كه مي گذشت از مردم دورتر مي شد و در قدرت خيالي نفت، ارتش، ساواك و ژاندارمي منطقه فرو مي رفت. چنين وضعيتي در كنار مبارزه روز افزون شاه براي تغيير هويت و فرهنگ اسلامي جامعه، سبب نارضايتي گسترده مردم در تمام نقاط كشور شد و با رهبري حضرت امام (ره) زمينه هاي ايجاد و پيروزي انقلاب اسلامي و سرنگوني رژيم ستم شاهي پهلوي را فراهم آورد. منابع مفيد براي مطالعه : 1. رويش ، در آمدي بر كارنامه انقلاب اسلامي ، علي اكبر كلانتري ، نشر معارف . 2 . آثار و نتايج انقلاب اسلامي ، محمد باقر حشمت زاده ، كتاب كانون انديشه جوان . 3 . انقلاب اسلامي چرايي و چگونگي آن، نشر معارف . 4. تاريخ سياسي بيست و پنچ ساله ايران. 5 . تاريخ تحولات اجتماعي ايران، جان فوران، ترجمه احمد تدين، مؤسسه رسا، چ چهارم، 1382، ص 437. 6. ر.ك: همان، ص 465 و طبقه، سياست و ايدئولوژي، دكتر منصور معدل، ترجمه محمد سالار كسراييف مركز بازشناسي ايران و اسلام(باز) 1382، ص 243. دوم . دستاوردهاي اقتصادي انقلاب اسلامي : نگاهي واقع بينانه و منصفانه به واقعيات کنوني جامعه ما و مقايسه آن با وضعيت قبل از انقلاب و ساير کشورهاي مشابه، بيانگر اين حقيقت است که نظام اسلامي علي رغم وجود موانع و محدوديت هاي تاريخي و ساختاري داخل و بين المللي و مشکلات ناشي از وقوع انقلاب اسلامي، جنگ تحميلي و ... دستاوردها و نتايج بسيار مثبت و چشمگيري در عرصه هاي مختلف؛ سياسي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، علمي و تکنولوژيکي، نظامي و... داشته است ولي متأسفانه چند عامل باعث شده که به اين دستاوردها کمتر توجه شود از جمله: 1. کم توجهي بخش هاي دولت به عدالت اجتماعي و توزيعي. 2. وجود مشکلات و معضلات در بخش هايي از جامعه. 3. هجوم گسترده مخالفين داخلي و خارجي نظام در جهت ناموفق جلوه دادن انقلاب اسلامي ايران و در نتيجه دلسرد و مأيوس نمودن مردم از پشتيباني وحمايت انقلاب اسلامي در داخل و الگو قرار نگرفتن انقلاب اسلامي براي ساير کشورها و نهضت هاي اسلامي و رهايي بخشي در بعد بين المللي. 4. مشکلات و رقابت هاي ناسالم جناحي که متأسفانه براي تخريب جناح حاکم در بخش هاي مختلف، دست به بزرگ نمايي مشکلات و عدم توجه به دستاوردها و موفقيت ها مي زنند. 5. عدم اطلاع رساني شفاف واقع بينانه و منصفانه توسط مطبوعات و رسانه ها. در ادامه جهت آشنايي شما با برخي از دستاوردهاي انقلاب اسلامي ابتدا مقاله اي تحت عنوان «كارآمدي انقلاب اسلامي (مروري بر دستاوردهاي اقتصادي انقلاب اسلامي)، مجله معرفت ؛ عليرضا محمدي، ش 89، ص 111 » ارائه مي شود و سپس چند منبع مفيد در اين زمينه معرفي مي گردد: مروري بر دستاوردهاي اقتصادي انقلاب اسلامي اشاره يكي از موضوعات اساسي كه همواره در حوزه انقلاب‏ها مورد مطالعه قرار مي‏گيرد مربوط به كارآمدي آن‏ها در دست‏يابي به اهداف و آرمان‏هايشان است و به مسائل پس از پيروزي انقلاب و دستاوردها و نتايج آن مي‏پردازد. اين پرسش حسّاس‏ترين و كاربردي‏ترين مسئله‏اي است كه به طور وسيع و عميق در عرصه جامعه و در بين دولت و ملت، موافقان و مخالفان در داخل و خارج طرح مي‏شود.   مسلّما چنين بحثي در مورد انقلاب اسلامي ـ بخصوص با توجه به ماهيت ايدئولوژيك آن ـ هم موضوعيت دارد و حتي ضرورت، و اينك با گذشت ربع قرن از استقرار نظام جمهوري اسلامي ـ كه اولين و مهم‏ترين ثمره انقلاب اسلامي و تداوم فرايند آن تلقّي مي‏شود ـ اين پرسش براي همگان مطرح است: انقلاب اسلامي كه دولت سراپا ظلم، ستم و تبعيض شاهنشاهي را برانداخت و جمهوري اسلامي را با هدف گسترش عدالت، معنويت و تأمين سعادت مادي و معنوي آحاد جامعه مستقر نمود، آيا در عمل توانسته است به اهداف خود دست يابد؟ بخصوص نسل جوان جامعه مي‏پرسند: انقلاب اسلامي چه آثار و دستاوردهاي مثبتي براي ايران داشته و چه تحوّلاتي در كشور به وجود آورده است؟ اين نسل كه خود شخصا نظام پيشين را تجربه نكرده و شايد به صورت دقيق نداند كه چرا نسل قبل از آن‏ها انقلاب كرده، به صورت طبيعي وضعيت موجود نظام را با انتظارات، توقّعات و آرمان‏هاي خود يا وضعيت مادي زندگي غرب و الگوهاي وارداتي مي‏سنجد و در اين ميان، آثار و نتايج مادي و اقتصادي انقلاب بيش از ساير دستاوردها مورد توجه او قرار مي‏گيرند. از اين‏رو، تبيين دقيق دستاوردهاي انقلاب اسلامي و ميزان كارآمدي و موفقيت آن نقش مهمي در تحكيم پايه‏هاي مردمي نظام و حفظ و تداوم آن دارد. اهميت اين قضيه آنجاست كه اگر اكثريت مردم به اين نتيجه برسند كه در مجموع، انقلاب اسلامي دستاوردهاي مثبتي داشته و مسير نظام به سوي پيشرفت و ترقّي مادي و معنوي دشوار است، از تداوم و توسعه آن حمايت مي‏كنند. اما اگر استنتاج و استنباط عموم، بخصوص جوانان، برخلاف اين باشد بايد در انتظار انواع بحران‏ها بود.1 از اين‏رو، لازم است تا كارآمدي و نتايج انقلاب اسلامي، به طور عالمانه و منصفانه و با به كارگيري روش‏هاي علمي و منطقي مورد تبيين و ارزيابي قرار گيرد. تعريف «كارآمدي» اصطلاح «كارآمدي» بيشتر در سه قلمرو مديريت، اقتصاد و سياست كاربرد دارد و در فرهنگ علوم سياسي، اين اصطلاح به اثربخشي، نفوذ، كفايت، قابليت و لياقت معنا مي‏شود. در تعريفي ديگر، «كارآمدي» با كارآيي مترادف گرفته شده و اين‏گونه تعريف گرديده است: قابليت و توانايي رسيدن به هدف‏هاي تعيين شده و مشخص. سنجش مقدار كارآيي از طريق مقايسه مقدار استاندارد با هدف يا مقدار كيفيتي كه عملا به دست آمده است صورت مي‏گيرد؛ مثلا، توليد واقعي با توليد مورد هدف و يا زمان مصرف شده با زمان پيش‏بيني شده مقايسه مي‏شوند.2 از ديدگاه سيمور ليپست، «كارآمدي» عبارت است از: تحقق عيني يا توان نظام در تحقق كاركردهاي اساسي يك حكومت، به گونه‏اي كه اكثريت مردم و گروه‏هاي قدرتمند درون نظام آن را عينا مشاهده كنند.3 از مجموع تعاريف متعددي كه در اين زمينه وجود دارند، مي‏توان «كارآمدي» را به معناي «موفقيت در تحقق اهداف با توجه به امكانات و موانع» تعريف نمود. از اين‏رو، كارآمدي هر پديده براساس سه شاخصه «اهداف»، «امكانات» و «موانع» آن پديده مشخص مي‏گردد. هر قدر پديده‏اي با توجه به سه شاخصه مذكور در تحقق ‏اهدافش ‏موفق‏تر باشد، به ‏همان‏ مقدار كارآمدتر است. نظريه‏هاي عمده در باب كارآمدي نظريه «توفيق»: در اين نظريه، با ملاك رسيدن به اهداف، مي‏توان كارآمدي نظام‏ها را سنجيد. نظريه «رضايت»: در اين نظريه، بدون توجه به توانايي حكومت در تحقق اهداف، تنها به اين وجه توجه مي‏شود كه حكومت تا چه حد توانسته است رضايت مجموعه كساني را كه با آن‏ها ارتباط دارد جلب كند. در اين رويكرد، هر مقدار كه حكومت بتواند رضايت مردم را بيشتر جلب كند، كارآمدتر تلقّي مي‏شود. نظريه «تكليف‏مداري»: اين نظريه با دو رويكرد مزبور تعارضي ندارد، ولي فراتر از آن‏ها، به مسئله كارآمدي نگاه مي‏كند؛ به اين معنا كه كارآمدي يك نظام با ميزان تعهد و التزام حكومت به تكاليف شرعي موردنظر جامعه سنجيده مي‏شود. در واقع، هر مقدار حكومت‏كنندگان به تكاليفي كه از يك منبع فرابشري گرفته‏اند بيشتر عمل كنند، كارآمدتر تلقّي مي‏شوند.4 از سوي ديگر، در فهم، قضاوت و ارزيابي در باب كارآمدي پديده‏ها، توجه به نكات ذيل حايز اهميت است: 1. به دليل آنكه هر پديده‏اي اهداف، امكانات و موانع خاص خود را دارد، به راحتي مي‏توان دريافت كه كارآمدي امري نسبي است و كارآمدي هر پديده مخصوص خود آن است. از سوي ديگر، با توجه به اينكه اهداف، امكانات و موانع يك پديده خاص نيز مي‏توانند تغيير كنند، كارآمدي هر پديده خاص در حالات و شرايط گوناگون متفاوت است. از اين‏رو، كارآمدي نظام سياسي را بايد در شرايط و مراحل گوناگون جاي‏گزيني، استقرار، تثبيت اوليه، گذار و ثبات به صورت جداگانه بررسي و ارزيابي كرد. البته كارآمدي كل برابر با حاصل جمع (جبري) كارآمدي‏هاي مراحل گوناگون است. اين رابطه را مي‏توان چنين بيان نمود: حاصل جمع كارآمدي مراحل گوناگون = كارآمدي كل يك پديده زمانمند5 2. در مقام ارزيابي كارآمدي يك پديده مركّب همچون نظام سياسي، به هيچ‏وجه نمي‏توان بر اساس كارآمدي يا ناكارآمدي يك جزء، آن پديده را كارآمد يا ناكارآمد دانست. براي مثال، نمي‏توان از كارآمدي يكي از اجزاي نظام سياسي ليبرال، كارآمدي كل اين نظام را نتيجه گرفت و يا از ناكارآمدي يكي از اجزاي نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران، ناكارآمدي كل اين نظام را استنتاج كرد؛ زيرا كارآمدي يك پديده مركّب امري است مجموعي كه از حاصل جمع (جبري) كارآمدي اجزا به دست مي‏آيد.6 3. اهداف يك پديده مي‏توانند از نظر كمّي و كيفي متفاوت باشند. از اين‏رو، در برآورد كارآمدي آن پديده بايد به تفاوت ميان آن اهداف و سهم و ارزش هريك توجه داشت. دليل تفاوت اهداف نيز به نوع ارزش آن‏ها باز مي‏گردد. از اين‏رو، بايد گفت: نظام ارزشي تعيين‏كننده اهداف است7 و مقدار ارزش اهداف هر نظام، از جمله نظام سياسي، تابع نظام جهان‏شناسي آن مي‏باشد. براي مثال، در يك نظام سياسي مبتني بر اصالت انسان و اصالت سود، مانند ليبراليسم، ارزش سود، رفاه و امنيت مادي انسان بر هر ارزش ديگري برتري دارد.8 از اين‏رو، كارآمدي را با مقدار سود، رفاه و امنيت مادي برابر مي‏گيرند. و هر نظام سياسي و حكومتي كه نتواند اين سه هدف را تأمين كند، نظامي ناكارآمد خواهد بود. در مقابل، نظام‏هاي سياسي الهي، كه بر پايه جهان‏بيني ديني قرار يافته‏اند، به ارزش‏هاي معنوي بيش از ارزش‏هاي مادي بها مي‏دهند. از اين‏رو، در تعيين مقدار كارآمدي اين‏گونه نظام‏ها، مقدار تحقق اهداف معنوي از اهميت بيشتري برخوردارند، تا آنجا كه گاه تحقق اين نوع اهداف عدم تحقق برخي اهداف مادي را جبران مي‏كند. بديهي است بر پايه آموزه‏هاي نظام‏هاي ديني، آن دسته از نظام‏هايي كه دغدغه اهداف معنوي را ندارند و به ارزش‏هاي ديني و اخلاقي بي‏اعتنا هستند، نظام‏هايي ناكارآمد خواهند بود، هرچند در تحقق اهداف مادي موفق باشند. بر اين اساس، كارآمدي هر نظام با توجه به جهان‏بيني و نظام ارزشي آن مشخص مي‏شود.9 البته نظام ارزشي علاوه بر اهداف به طور مستقيم يا غير مستقيم، بر برخي امكانات و موانع نيز تأثيرگذار است. براي مثال، در نظام ارزشي توحيدي، همكاري و همدلي با كفّار و مشركان معاند، به مثابه يك امكان، فرصت و ابزار را در صورتي كه با اساس نظام توحيدي و اهداف آن در تعارض باشد، جايز نمي‏شمارد و در چنين نظامي نمي‏توان از هر وسيله‏اي به مثابه امكان و ابزار رسيدن به اهداف سود جست. نظام ارزشي توحيدي حمايت از مظلومان و كمك به آنان را از اهداف بسيار مهم خود مي‏داند، هرچند چنين حمايتي به مستمسكي قوي براي دشمني دشمنان تبديل شود و از اين رهگذر، موانعي جدّي و بزرگ براي نظام توحيدي پديد آيد. در نهايت مي‏توان گفت: نظام ارزشي دست‏كم، از پنج جهت مي‏تواند بر نظر و عمل فرد، گروه، سازمان و حكومت تأثير بگذارد: 1. هدف‏گذاري؛ 2. تعيين روش و ابزار؛ 3. هنجارآفريني؛ 4. نياز آفريني؛ 5. رفتار و عمل.10 كارآمدي انقلاب اسلامي در بررسي ميزان كارآمدي انقلاب اسلامي، مي‏توان از سه نظريه مزبور و يا تلفيقي از آن‏ها استفاده كرد و نتايج و دستاوردهاي انقلاب را به بوته آزمايش، نقد و بررسي سپرد. در اين زمينه، ملاك‏هاي ذيل به كار گرفته مي‏شوند: 1. مقايسه نتايج و آثار با اهداف انقلاب اسلامي؛ 2. مقايسه نتايج و آثار با امكانات دولت و كشور؛ 3. سنجش نتايج و آثار انقلاب اسلامي با اهداف و امكانات به طور همزمان؛ 4. مقايسه وضع موجود نظام جمهوري اسلامي با كشورهاي پيشرفته؛ 5. مقايسه وضع موجود نظام جمهوري اسلامي با كشورهاي همطراز؛ 6. مقايسه وضع موجود نظام جمهوري اسلامي با قبل از انقلاب.11 مسلّما بررسي ميزان كارآمدي و ارزيابي دستاوردهاي انقلاب اسلامي در تمامي ابعاد سياسي، فرهنگي و اقتصادي نيازمند ارائه مباحث علمي دقيق مبتني بر شواهد، مدارك و آمار كافي و گسترده‏اي است كه از حوصله اين نوشتار خارج مي‏باشند. از اين‏رو، بررسي ميزان كارآمدي و ارزيابي دستاوردهاي انقلاب اسلامي در حوزه اقتصادي پي‏گيري مي‏شوند: اهداف اقتصادي هرچند انقلاب اسلامي، انقلابي صرفا اقتصادي نبوده و به هيچ‏وجه با نظريه‏هايي كه از منظر اقتصادي به آن مي‏نگرند ـ نظير الگوهاي ماركسيستي ـ قابل تفسير نمي‏باشد، در عين حال، آرمان‏هاي آن شامل ابعاد اقتصادي ذيل نيز هستند: 1. جلوگيري از غارت بيت‏المال توسط خاندان شاهنشاهي و وابستگان آن؛ 2. حفظ ذخاير زيرزميني؛ 3. تلاش در راه پيشرفت صنعتي كشور از طريق برنامه‏ريزي اقتصادي، استفاده از علوم و فنون، تربيت افراد ماهر و...؛ 4. استقلال و خودكفايي اقتصادي؛ 5. تأمين خودكفايي در علوم و فنون، صنعت و كشاورزي؛ 6. پي‏ريزي اقتصاد صحيح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامي براي ايجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هرنوع محروميت در زمينه‏هاي تغذيه، مسكن، كار، بهداشت و تعميم بيمه؛ 7. ريشه‏كن كردن فقر و محروميت؛ 8. تأمين نيازهاي اساسي، شامل مسكن، خوراك، پوشاك، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امكانات لازم براي تشكيل خانواده؛ 9. تأمين شرايط براي اشتغال كامل؛ 10. تنظيم برنامه اقتصادي كشور به صورتي كه شكل و محتوا و ساعات كار چنان باشد كه هر فرد علاوه بر تلاش شغلي، فرصت و توان كافي براي خودسازي معنوي، سياسي و اجتماعي و شركت فعّال در اداره كشور و افزايش مهارت و ابتكار داشته باشد؛ 11. عدم اجبار افراد به كار معيّن و جلوگيري از بهره‏كشي از كار ديگري؛ 12. منع اضرار به غير، انحصار، احتكار و ربا؛ 13. منع اسراف و تبذير؛ 14. جلوگيري از سلطه اقتصادي بيگانه بر اقتصاد كشور؛ 15. تأكيد بر افزايش توليدات كشاورزي، دامي و صنعتي؛ 16. عدالت اقتصادي و كم‏كردن فاصله طبقاتي؛ 17. رسيدگي به روستاهاي كشور و محروميت‏زدايي از آن‏ها.12 امكانات و موانع انقلاب اسلامي براي تحقق اهداف اقتصادي خود و برآوردن خواسته‏ها و نيازهاي مردم داراي برخي امكانات بوده و با برخي موانع نيز روبه‏رو بوده است؛ امكانات معنوي عمدتا شرط لازم براي تحقق اهداف هستند؛ يعني براي تغيير و تحوّل و نيل به وضع مطلوب لازم است مردمي با روحيه و با ايمان و با عزم و اراده در صحنه حاضر شوند. اما اين كافي نيست، بلكه بايد امكانات و ابزار مادي هم موجود باشند. از سوي ديگر ـ همان‏گونه كه در تعريف «كارآمدي» گذشت ـ امكانات مادي و معنوي در صورتي سبب تحقق اهداف مي‏شوند كه موانعي در اين زمينه وجود نداشته باشند، وگرنه چنانچه عمده امكانات صرف دفع آفات و موانع انقلاب و حفظ اصل نظام و انقلاب و آب و خاك شوند، تحقق اهداف را تحت‏الشعاع قرار خواهند داد؛ چنان‏كه در انقلاب اسلامي، آشوب‏ها و درگيري‏هاي داخلي، محاصره اقتصادي، حمله نظامي، تهاجم فرهنگي، امواج تروريسم، رشد شديد جمعيت، مهاجرت وسيع از روستاها به شهرها، و فقدان تجربه مديريت كافي در بعضي زمينه‏ها همه آفات و موانعي هستند كه توان و انرژي فوق‏العاده سنگيني براي دفع آن‏ها صرف شده و در نتيجه، تحقق كامل اهداف دچار ركود و تأخير شده است. واقعيت اين است كه انقلاب اسلامي از امكانات مادي و معنوي قابل ملاحظه‏اي برخوردار بوده است؛ ايمان به خداوند، روحيه انقلابي، رهبري توانا و نيرومند، اراده و عزم ملّي، علم و هوش و استعداد بالا از يك‏سو، و منابع طبيعي غني، سرمايه و فنّاوري در حد متوسط از سوي ديگر، از جمله اين امكانات مي‏باشند. يكي از مهم‏ترين و اصلي‏ترين امكاناتي كه در اختيار نظام قرار داشته درآمدهاي حاصل از فروش نفت است. ايران قريب يكصد ميليارد بشكه ذخيره نفت در اختيار دارد. همچنين ظرفيت توليد ايران قريب 5/4ميليون بشكه مي‏باشد و نسبت به توليد بالفعل خود قريب يك ميليون بشكه اضافه ظرفيت توليد دارد. اما با اين‏همه، درآمدهاي نفتي به جهات متعددي پس از انقلاب نسبت به پيش از انقلاب، به شدت كاهش يافته‏اند؛ يعني ميزان توليد نفت تقريبا نصف شده، ميزان صادرات نفتي بيش از دو برابر كاهش يافته، قيمت متوسط نفت در اين مدت افزايش نيافته، درآمد نفتي سالانه كشور قريب دو برابر كاهش پيدا كرده و در مجموع، سرانه درآمد نفتي كشور براساس محاسبه با دلار، بيش از چهار و نيم برابر (دقيقاً 4/6برابر) كاهش يافته است. از سوي ديگر، با توجه به اينكه در سال‏هاي پس از انقلاب، ارزش برابري دلار در مقابل ديگر ارزهاي معتبر جهاني بيش از يك و نيم برابر (دقيقا 1/66برابر) كاهش يافته است و چون كشورهاي نفت‏خيز از جمله ايران در مقابل نفت، دلار دريافت مي‏كنند، كاهش و افزايش دلار در حقيقت، كاهش و افزايش درآمد نفتي آنان محسوب مي‏شود. از اين‏رو، مي‏توان نتيجه گرفت كه سرانه درآمد نفتي كشور قريب هفت و نيم برابر (دقيقا 4/6*1/66 =7/63) نسبت به پيش از انقلاب كاهش پيدا كرده است. در مقابل، هزينه‏هاي اقتصادي كشور به جهات متعددي، در سال‏هاي پس از انقلاب به شدت افزايش يافته‏اند؛ بدين صورت كه مصرف داخلي نفت سه برابر شده، قريب 1000 ميليارد دلار در اثر جنگ تحميلي به كشور خسارت وارد شده (تقريبا معادل درآمد نفتي 70سال كشور)، تورّم جهاني در اين مدت افزايش يافته، جمعيت كشور قريب دو برابر شده و تركيب جمعيتي آن از اكثريت روستايي (با توقّعات پايين) به اكثريت شهري (با توقّعات بالا) تغيير پيدا كرده و علاوه بر آن، الگوي مصرف كل جامعه، بخصوص از دهه دوم انقلاب، به شدت بالا رفته و سطح توقّعات اقتصادي، اجتماعي و رفاهي جامعه كه پيش از انقلاب ـ اگر نگوييم پايين، قطعا ـ متوسط بود، پس از انقلاب به شدت افزايش يافته است.13 براي تشديد مسئله مزبور، در سطح بين‏المللي، قدرت‏هاي بزرگ از جمله آمريكا، در جهت هضم انقلاب اسلامي و نظام برخاسته از آن در روند نظام بين‏المللي، همواره از نفت به عنوان اهرم فشار استفاده كرده‏اند؛ مثلا، در موارد متعدد و مقاطع حسّاس، خريد نفت ايران تحريم شده، يا طي طرح «داماتو»، سرمايه‏گذاري در بخش‏هاي مهم و افزايش ظرفيت توليد ايران، تحريم گرديده، يا از طريق تقويت بازارهاي بورس، تلاش در جهت كاهش و تثبيت قيمت نفت به عمل آورده است. در سطح داخلي نيز از سال 56 تا 76 مصرف داخلي نفت از نيم ميليون بشكه به 5/1 ميليون بشكه رسيده است؛ يعني علي‏رغم آنكه جمعيت قريب دو برابر شده، اما مصرف نفت سه برابر شده است. اين افزايش از نظر ارزيابي آثار و نتايج انقلاب اسلامي از يك سو، نشانه مثبتي است و نشان مي‏دهد كه نفت به عنوان يك كالاي مهم و ضروري كه در كنترل و مالكيت دولت مي‏باشد، به‏طور وسيع در سطح كشور و بين اقشار مردم توزيع مي‏شود و اين امر مي‏تواند به رشد و توسعه اقتصادي كشور كمك كرده و رضايتمندي عامّه را نيز افزايش دهد. اما از سوي ديگر، افزايش مصرف نفت بيش از افزايش جمعيت مي‏تواند حامل پيامي منفي باشد، به اين صورت كه احتمالا نفت به صورت غيربهينه و صرفا به صورت سوخت مصرف مي‏شود كه با توجه به نقش بنيادي اين ماده در اقتصاد ملّي كشور، اين امر يك نتيجه منفي است. همچنين آمار و قراين دالّ بر آن هستند كه توزيع و مصرف اين ماده ارزشمند نيز نامناسب و ناعادلانه است، به گونه‏اي كه سهم يك روستايي از اين ماده چند ده ليتر نفت سفيد در سال است.14 دستاورده در ارزيابي دستاوردها، بايد ضمن توجه به اهداف، امكانات و موانع، به شاخص‏ها و آمارهاي رسمي و معتبر رجوع شود. در غير اين صورت، ضمن سلب اعتماد مردم، امكان برنامه‏ريزي صحيح را نيز سلب خواهد كرد. در اينجا، به برخي از مهم‏ترين دستاوردهاي (عمدتا اقتصادي) انقلاب اسلامي اشاره مي‏شود: 1. رشد اقتصادي بر اساس آمار متوسط نرخ رشد اقتصادي، كه به دليل تحوّلات مربوط به انقلاب، جنگ تحميلي و محاصره‏هاي بين‏المللي به شدت كاهش يافته بود (دوره 67ـ58، 1/9و 6/5 درصد)، در دوران سازندگي و پس از آن، علي‏رغم بسياري مشكلات داخلي و خارجي رو به افزايش داشت، به گونه‏اي كه در هشت سال گذشته، رشد اقتصادي 7درصدي داشته‏ايم. روند تغييرات نرخ رشد سرمايه‏گذاري و توليد ناخالص داخلي حكايت از ثبات و بهبود ‌شرايط اقتصادي كشور دارد.15 بنابر برخي آمارها، رشد توليد ناخالص داخلي با احتساب نفت در سال 79قريب 5درصد، در سال 80قريب 3/2 درصد و در سال 81 حدود 4/7 درصد بوده كه بدون نفت، به ترتيب 5/4 و 1/5 و 8/7 برآورد شده است. ارقام و آمار بيانگر آن هستند كه رشد توليد ناخالص داخلي در سال‏هاي 1380و 1381 بيشتر از رشد با محاسبه نفت بوده است. علت آن اين است كه دولت عملا در مسير اقتصاد بدون نفت حركت مي‏كند.16 2. در دوران گذشته، اقتصاد كشور وابستگي شديدي به نفت داشت و درآمد حاصل از فروش آن بدون ضابطه و ارزان در جهت سياست كشورهاي غربي و در رأس آن‏ها، آمريكا، صرف خريد روز افزون تسليحات نظامي مي‏شد تا ايران نقش خود را به عنوان ژاندارم منطقه به خوبي ايفا كند. اما پس از پيروزي انقلاب اسلامي، سياست كشور به سوي كاهش وابستگي به نفت و فروش ضابطه‏مند آن درچارچوب اوپك متمايل گرديد. مسئله افزايش صادرات غيرنفتي يك توفيق راهبردي است كه مي‏تواند در آينده آرمان استقلال اقتصاد از نفت را تحقق بخشيده، آسيب‏پذيري امنيت اقتصادي كشور را مانع شود. در حالي كه در سال‏هاي 1356و 1357صادرات غيرنفتي ايران قريب نيم ميليارد دلار و معادل يك چهلم صادرات نفت ارزش داشت،17 در برخي از سال‏هاي اخير، صادرات غيرنفتي تا مرز 5ميليارد دلار پيش رفت؛ يعني ده برابر نسبت به پيش از انقلاب. اين رقم معادل يك سوم ارزش صادرات نفت بود كه اگر با يك چهلم قبل از انقلاب مقايسه شود، نشانه افزايش توان اقتصاد كنوني كشور است. البته افزايش صادرات غيرنفتي، كه يك شاخص مثبت در اقتصاد كلان ماست، به دليل فراهم نبودن برخي از زمينه‏ها، در سطح اقتصاد خرد آثار ناخوشايندي داشت، به گونه‏اي كه قيمت عمده اقلام صادراتي براي مصرف‏كننده داخلي افزايش يافت. اما با تمام اين مشكلات، نشان داده شد كه در صورت فراهم‏كردن شرايط، اقتصاد ملّي توان بسط صادرات غيرنفتي را تا حد بالايي دارد و اين نشانه اميدواركننده‏اي بر رشد و استقلال اقتصادي ماست. 3. افزايش سهم گاز در الگوي مصرف انرژي كشور از اهداف قابل توجه اقتصادي انقلاب بوده و حصول آن به عنوان يكي از آثار و نتايج مثبت انقلاب اسلامي قابل ارزيابي است. آمار نشان مي‏دهند كه سهم گاز در الگوي مصرف انرژي طي دو دهه از انقلاب به قريب 80 درصد رسيده است. بنابراين، گاز، كه يك ثروت عظيم خدادادي است و ساليان درازي بي‏مصرف مي‏سوخت، اينك جايگزين نفت مي‏شود و وابستگي صنعت و اقتصاد كشور به نفت را كم مي‏كند و اين فرصت را نيز فراهم مي‏سازد كه سهم بيشتري از نفت به‏جاي مصرف داخلي، صادر شده و براي اقتصاد ما ارز فراهم شود. 4. در زمينه صنعتي، كشوري كه پيش از انقلاب تقريبا تمامي كالاهاي صنعتي خود را از خارج وارد مي‏كرد و معدود كالاهاي ساخت داخل آن نيز عموما از كيفيت و مرغوبيت پاييني برخوردار بود، اكنون در بيشتر زمينه‏ها خود به توليدكننده تبديل شده است و توليداتش نيز در بسياري از موارد، از لحاظ كيفيت و استاندارد قابل رقابت با مشابه خارجي مي‏باشند و در برخي از صنايع (همچون صنايع ساختماني)، به مرز خود اتكايي كامل رسيده است. در سال‏هاي اخير، شاهد رشد بالاي 12درصد در صنعت بوده‏ايم. 5. در زمينه كشاورزي و دام‏داري نيز طبق آمار رسمي دولت، در سال 1356دولت ايران فقط قدرت تأمين مواد غذايي مردم خود براي 33 روز را داشت و مجبور بود باقي مواد غذايي خود را از خارج وارد كند. براي مثال، مرغ را از فرانسه، تخم مرغ را از اسرائيل، سيب را از لبنان، پنير را از دانمارك و... وارد مي‏كرده، اما اكنون علي‏رغم دو برابر شدن جمعيت، بيش از 300روز در سال مواد غذايي خود را در داخل تأمين مي‏كند و در بيشتر زمينه‏ها خوداتكا شده است.18 رشد بالاي ده درصد در كشاورزي و خودكفايي در برخي محصولات كشاورزي از جمله گندم گواهي بر اين مدعاست.19 در روستاها، درآمدها بالاتر رفته و تا حد زيادي مشكلاتشان حل شده‏اند. اكنون كمتر روستايي وجود دارند كه فاقد برق باشند. دفتر «مناطق محروم» زحمت زيادي كشيده و تنها در دولت اخير، هشت هزار روستا از مرز توسعه نيافتگي خارج شده و اكنون تنها تعداد كمي توسعه نيافته هستند.20 6. يكي از مهم‏ترين بحران‏هاي زيست محيطي آينده، مسئله كمبود آب است كه حكومت‏ها را با چالش‏هاي مهمي مواجه خواهد ساخت. اين موضوع زماني براي ايران اهميت مي‏يابد كه بدانيم متوسط بارندگي سالانه در كشور ما قريب 250ميلي‏ليتر و نزديك يك سوم ميانگين جهاني است. با اين همه، پيش از انقلاب تنها 13سد با نظارت و طراحي مستقيم مهندسان خارجي ساخته و 5سد ديگر به حالت نيمه‏تمام رها شده بودند. بحمدالله، پس از انقلاب، با سياست‏گذاري‏هاي صحيح و اصولي توانسته‏ايم ـ علي‏رغم بسياري از مشكلات و محدوديت‏ها ـ خود را از خطر كمبود آب نجات دهيم؛ با تكيه بر توانايي‏هاي كشور و تلاش مهندسان داخلي، اكنون 157سد بتني و خاكي تكميل شده و به بهره‏برداري رسيده‏اند و تعداد سدهاي در دست اجرا از 6 سد در سال 1375 به 84 سد در سال 1383 افزايش يافته‏اند. 160سد نيز در حال بررسي و مطالعه قرار دارند كه 25ميليارد متر مكعب آب را مهار كرده و يك و نيم ميليون هكتار از اراضي كشاورزي را زير پوشش دارند. 7. تأكيد بر ايجاد عدالت اجتماعي همواره يك سياست محوري در برنامه‏هاي اقتصادي پس از انقلاب اسلامي بوده است. بر اساس آمار، در كل كشور و نسبت ده درصد مرفّه‏ترين دهك به ده درصد فقيرترين دهك در مناطق شهري و روستايي با يك حركت نوساني رو به كاهش بوده است. براي نمونه، طي دوره سال‏هاي 81 ـ79 اجراي سياست‏هاي حمايتي از اقشار آسيب‏پذير، ايجاد اشتغال و افزايش مناسب نرخ خريد تضميني محصولات كشاورزي، موجبات كاهش نابرابري در مناطق شهري و روستايي گرديده، به طوري كه نابرابري در مناطق مذكور به ترتيب از 15/1 و 20/6 به 14/2 و 18/7 كاهش يافته، كه اين خود حاكي از موفقيت نسبي سياست‏هاي اقتصادي دولت با محوريت بهبود توزيع درآمد و كاهش نابرابري‏هاست.21 8. يكي از شاخص‏هاي متعارف توسعه‏يافتگي «كاهش نرخ مرگ و مير كودكان» است. مرگ كودكان زير يك سال در يك هزار تولد زنده از 111 نفر در سال 1356 به حدود 26 نفر در سال 1381 رسيده22 و به عبارت ديگر، 4 برابر كاهش داشته است. به همين دليل، طي سال‏هاي اخير، سازمان بهداشت جهاني دو بار ايران را به عنوان موفق‏ترين كشور جهان در كاهش نرخ مرگ و مير كودكان مورد تقدير قرار داده است.23 9. موفقيت و دست‏يابي هر ساله دانش‏آموزان ايراني به مقامات جهاني در المپيادهاي علمي در رشته‏هاي گوناگوني از جمله فيزيك، رياضي، شيمي و رايانه در رقابت با كشورهاي پيشرفته علمي، يكي ديگر از شواهد رشد و توسعه علمي كشور در سال‏هاي پس از انقلاب است. ما در اين مسابقات با كشورهاي بزرگ و صنعتي دنيا رقابت مي‏كنيم. براي نمونه، در المپياد سال 1380 در فيزيك مقام پنجم، در رياضي مقام هفدهم، در زيست‏شناسي مقام ششم، در شيمي مقام دوم و در رايانه مقام يازدهم را به خود اختصاص داده و در مجموع، 5مدال طلا، 9مدال نقره و 9مدال برنز كسب نموديم. در المپياد سال 1381هم در فيزيك مقام دوم، رياضي مقام يازدهم، زيست‏شناسي مقام ششم، شيمي مقام هفتم و در رايانه مقام هفتم را احراز و در مجموع، 7مدال طلا، 10مدال نقره و 6مدال برنز را به خود اختصاص داديم. همچنين در المپياد فيزيك سال 1382نفر اول و دوم جهان در بخش نظري و همچنين نفر سوم جهان در مجموع امتيازات از جمهوري اسلامي ايران بودند و در مسابقه روبوت‏هاي امدادگر سال 2002در بين 12تيم از مراكز علمي معتبر جهان، به مقام اول دست يافتيم.24 10. طي دهه اخير، مركز فرهنگي سازمان ملل (يونسكو) چندين بار ايران را به عنوان يكي از موفق‏ترين كشورهاي جهان در مبارزه با بي‏سوادي معرفي كرده است. 11. رشد كمّي دانشجويان كشور يكي ديگر از شاخص‏هاي توسعه علمي در سال‏هاي پس از انقلاب مي‏باشد. در حالي كه تعداد دانشجويان دانشگاه‏هاي كشور پيش از انقلاب از مرز 150هزار نفر تجاوز نمي‏كرد، امروزه اين تعداد به قريب يك ميليون و هشتصد هزار نفر بالغ شده است و در خصوص رشد كيفي دانشگاه‏ها نيز بايد يادآور شد در حالي كه در سال تحصيلي 1359 ـ1358 تعداد دانشجويان دوره‏هاي دكتري 452 نفر بودند، اين عدد در سال تحصيلي 1381ـ1380 به بيش از 12هزار نفر بالغ شده است. به عبارت ديگر، ميزان رشد دانشجويان مقطع دكتري در اين دوره 26/5 برابر بوده است.25 12. بر اساس گزارشISI (مؤسسه بين‏المللي اطلاعات علمي) تعداد مقالات علمي چاپ شده محققان ايراني در مجلات معتبر بين‏المللي در طول 10سال اخير (از سال 2003ـ1993م) 600 درصد (يعني 6برابر) رشد داشته كه اين ميزان 3برابر متوسط رشد جهاني در اين دوره بوده است.26 13. همچنين در خصوص رشد سطح تخصص در كشور بايد اشاره نمود كشوري كه در سال 1356با 33ميليون جمعيت، نيازمند ورود پزشك از خارج (از كشورهايي همچون هند، بنگلادش و پاكستان) بود، اكنون با جمعيتي بيش از دو برابر، پزشك مازاد دارد و خود به ديگر كشورها پزشك صادر مي‏كند. دستاوردهاي بزرگ علمي در برخي دانش‏هاي نوين، همانند «سلول‏هاي بنيادين» ايران را در سطح مترقّي‏ترين كشورها در اين زمينه قرار داده است. 14. مؤلّفه مهم ديگر در ارزيابي قدرت كشورها، فنّاوري پيشرفته است. خوشبختانه نظام جمهوري اسلامي ايران علي‏رغم تمامي موانع و محدوديت‏ها، در اين زمينه نيز داراي توانمندي قابل ملاحظه‏اي است. در بخش فنّاوري اطلاعات (I.T) و در بخش فنّاوري اطلاعات و ارتباطات(I.C.T) به ويژه در زمينه نرم‏افزار رايانه، ظرفيت لازم براي پيشرفت داريم و اگر در اين بخش درست برنامه‏ريزي شود و همّت لازم گماشته شود، مي‏توانيم در رديف كشورهاي پيشرفته جهان در زمينه فنّاوري اطلاعات باشيم. در بخش فنّاوري مهم و قابل ملاحظه هسته‏اي، با توجه به اينكه ايران داراي معادن غني اورانيوم است، در سال 1382توانست به فنّاوري غني‏سازي اورانيوم در زمينه‏هاي صلح‏آميز دست يابد و اين امر نشان داد كه جمهوري اسلامي ايران مي‏تواند جايگاه مناسبي از لحاظ فنّاوري در جهان داشته باشد. 15. جمهوري اسلامي ايران، هم به دليل ماهيت انقلابي و اسلامي‏اش و هم به دليل قرار گرفتن در يكي از نقاط استراتژيك جهان، همواره مورد تهديد بوده است. از اين‏رو، مسئله تأمين امنيت و امكانات دفاعي نقش عمده‏اي مي‏يابد. امروزه جمهوري اسلامي ايران از لحاظ قدرت نظامي، داراي قدرت قابل ملاحظه و بازدارنده‏اي است، به ويژه آنكه داراي قدرت بسيج چند ميليوني آموزش ديده و آماده مي‏باشد. ايران داراي يك ارتش قوي و سپاه قدرتمند است كه داراي تجربه 8 سال دفاع و جنگ هستند و بزرگ‏ترين قدرت نظامي منطقه را تشكيل مي‏دهند. از لحاظ صنايع نظامي هم كشوري پيشرفته هستيم و اقلام فراواني را امروزه به كشورهاي ديگر صادر مي‏كنيم. در زمينه ساخت انواع موشك، نفربر زرهي و حتي تانك، هلي‏كوپتر و هواپيما و ناوچه، پيشرفت‏هاي قابل ملاحظه‏اي داشته‏ايم و در بسياري از نيازمندي‏هاي دفاعي، خودكفا و بي‏نياز از ديگران مي‏باشيم. در تعيين ميزان قدرت نظامي ايران، همين بس كه نظريه‏پردازان آمريكايي همواره راه‏كار نظامي در مقابله با ايران را با ديده شك و ترديد نگريسته و آن را در اولويت قرار نمي‏دهند. 16. ساخت دولت قوي به مجموعه‏اي از مؤلّفه‏ها نيازمند است كه عمده‏ترين آن‏ها مشاركت سياسي، توسعه اقتصادي، و وفاق اجتماعي است كه اين مؤلّفه‏ها در سه اصل كلي «مشروعيت»، «ظرفيت سياسي در مديريت و مواجهه با موضوعات گوناگون» و «وحدت ملّي» تبلور دارند. بحمدالله، در مولّفه‏هاي مزبور، جمهوري اسلامي ايران از امتيازات خوبي برخوردار است؛ يعني داراي حكومتي مردمي است و مجموعه كلان نظام آن‏گونه كه تاكنون نشان داده، توانايي حل و مديريت مسائل و بحران‏ها و مواجهه با تهديدات را در بعد داخلي و خارجي دارد و از وحدت ملّي خوبي برخورداريم. البته در مورد همه اين‏ها آسيب‏هايي وجود دارند كه مسئولان به شدت به دنبال حل اساسي آن‏ها مي‏باشند. 17. و بالاخره، موضوعاتي همچون جهش صادراتي، جذب سرمايه خارجي، بسط و توسعه فعاليت‏هاي عمراني و رفاهي در سطح روستاها از قبيل تأسيس خانه بهداشت، ساخت راه، حمام بهداشتي، برق، آب لوله‏كشي، تلفن، تأسيس مدارس تا سطح دبيرستان، تقويت امكانات زيست شهري، تقويت زيربناهاي توسعه مانند تربيت نيروي انساني ماهر، انرژي، سدسازي، توسعه ارتباطات و راه‏ها و بنادر توسعه ظرفيت پالايشگاه‏ها و خود كفايي در تأمين فرآورده‏هاي نفتي، علي‏رغم افزايش شديد مصرف و جمعيت، جلوگيري از اتلاف گاز و پوشش دادن صدها شهر و ميليون‏ها نفر، افزايش قابل توجه ظرفيت توليد برق تا حدّ رفع خاموشي‏ها، توسعه ظرفيت پتروشيمي و افزايش توليد آن تا بيش از بيست برابر و مانند آن از ديگر دستاوردهاي ارزشمند انقلاب اسلامي است. نتيجه‏گيري توجه به مفهوم «كارآمدي» و مؤلّفه‏هاي آن و در نظر گرفتن دستاوردهاي انقلاب اسلامي در زمينه‏هاي گوناگون، مبيّن كارآمدي، و موفقيت نسبي انقلاب اسلامي است كه با اتّكا به خداوند و حمايت‏هاي گسترده مردمي، توانسته شرايط و مراحل گوناگون جاي‏گزيني، استقرار، تثبيت اوليه، گذار و ثبات را به خوبي پشت سر بگذارد كه در مجموع، در ميان تمامي انقلاب‏هاي جهان بي‏نظير است. در عين حال، چالش‏هاي داخلي و خارجي انقلاب اسلامي نيز همواره آرمان‏ها و دستاوردهاي انقلاب را با مشكل روبه رو ساخته‏اند و برخي كاستي‏هاي راهبردي يا ضعف‏هاي مديريتي موجب ايجاد ناهماهنگي‏هايي در تنظيم اهداف، نارسايي‏هايي در تخصيص منابع و امكانات، اختلالاتي در روابط اجتماعي و به تبع آن‏ها، نارضايتي در ميان گروه‏هايي از جامعه شده‏اند كه اين امر مبيّن درصدي از ضعف و ناكارآمدي كارگزاران نظام جمهوري اسلامي مي‏باشد.27 از اين‏رو، دست‏يابي به اهداف تعيين شده از سوي انقلاب و نظام جمهوري اسلامي و تحقق كامل آرمان‏هاي آن نيازمند نقد واقع‏بينانه وضع موجود، علت‏يابي مشكلات و بررسي دلايل عدم تحقق برخي از اهداف و آرمان‏هاي انقلاب با ارائه راه‏كارها و پيشنهادهاي سازنده مي‏باشد. حسن ختام بحث كارآمدي انقلاب اسلامي، گفتاري از مقام معظّم رهبري است: «... بنده اعتقادم اين است كه نظام اسلامي از همه دولت‏هايي كه در دوران استعمار و دوران نزديك به استعمار در كشور ما وجود داشته، قوي‏تر عمل كرده است. بدون ترديد، نظام جمهوري اسلامي در همه بخش‏ها قوي عمل كرده است. عناصر مؤمن و كارآمد در نظام وجود داشته‏اند؛ پشتوانه مردمي هم به آن‏ها كمك كرده است. در بخش‏هايي ما با قدرت وارد ميدان شده‏ايم كه فكرش را نمي‏توانستيم بكنيم. در همه بخش‏ها اين طور است. الآن جاي توضيح و بيان آمار نيست. البته اقتضاي اين دوره از نظام جمهوري اسلامي، اقتضاي كار بيشتر، انقلابي‏تر، مؤمنانه‏تر و همه امكانات را بيش از اين به ميدان آوردن است؛ اين را قبول داريم. البته كم كاري وجود دارد، اما ناكارآمدي وجود ندارد. بين اين‏ها بايد تفكيك قايل شد. ناكارآمدي وجود ندارد؛ نظام اسلامي كارايي دارد. يك نشانه كارايي نظام، وجود شماست. جوان دانشجوي مؤمن و معتقد به نظام مي‏تواند حرف و انگيزه خودش را قوي در فضاي جامعه مطرح كند. حرف شما فردا در تمام فضاي جامعه منتشر مي‏شود. اين نكته خيلي مهمي است. اين خودش كارآمدي اين نظام است. كارآمدي نظام غير از كارآمدي اين دستگاه يا آن دستگاه است. نظام، نظام كارآمدي است. البته كارآمدي نظام، مجموعه عملكرد مثبت و منفي‏اي است كه دستگاه‏هاي نظام دارند. اما اين برآيند مثبت است.»28 پي‏نوشت‏ها 1 ـ محمّدباقر حشمت‏زاده، آثار و نتايج انقلاب اسلامي ايران، تهران، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379، ص16. 2 ـ علي آقابخشي، فرهنگ علوم سياسي، تهران، چاپار، 1379، ص446. 3 ـ سيمور م. ليپست، «مشروعيت و كارآمدي»، ترجمه رضا زبيب، فرهنگ توسعه، سال چهارم، ش 18 (خرداد و تير 1374)، ص11. 4 ـ علي ذوعلم، «ولايت فقيه از تئوري تا تجربه»، خبرگزاري فارس، 16/ 3 / 1383. 5 ـ محمود فتحعلي، مباني انديشه سياسي قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، 1383، ص 227. 6 ـ همان. 7 ـ براي آگاهي بيشتر در باب ارزش، ر.ك: مجتبي مصباح، فلسفه اخلاق، ص 139 / جمعي از نويسندگان، درآمدي بر مباني انديشه اسلامي، ص 37. 8 ـ آنتوني آر. بلاستر، ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، ص 284ـ281 / محمّدجواد لاريجاني، تديّن، حكومت و توسعه، ص 221. 9 ـ سيد ضياء مرتضوي، «كارآمدي نظام جمهوري اسلامي ايران»، حكومت اسلامي، ش 14، ص1. 10ـ محمود فتحعلي، پيشين. 11 ـ محمدباقر حشمت‏زاده، پيشين، ص16. 12 ـ جمعي از نويسندگان، انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، قم، معارف، 1382. 13 ـ محمّدرضا مرندي، «درآمدي بر كارنامه نظام جمهوري اسلامي»، ماهنامه ناظرامين، ش 13و14. 14 ـ محمدباقر حشمت‏زاده، پيشين، ص27. 15 ـ وزارت امور اقتصادي و دارايي، ربع قرن نشيب و فراز، گروه كارشناسان معاونت امور اقتصادي، تهران، پايگان، 1383، ص 47. 16 ـ محمّدباقر صدري، رشد اقتصادي و عدالت اجتماعي، به نقل از پايگاه اطلاع‏رساني «دنياي اقتصاد». 17 ـ گزارش اقتصادي و ترازنامه 1373بانك مركزي، ص 68. 18 ـ محمّدرضا مرندي، پيشين. 19 ـ ديدار مسئولان نظام با رهبر معظّم انقلاب اسلامي. 20 ـ كنفرانس مطبوعاتي آقاي خاتمي. 21 ـ گروه كارشناسان معاونت امور اقتصادي وزارت اقتصاد و دارايي، پيشين، ص 85. 22 ـ محمداسماعيل اكبري، شاخص‏هاي سلامتي در جمهوري اسلامي ايران، تهران، 1382، ص6. 23 ـ محمّدرضا مرندي، پيشين. 24 ـ حسن روحاني، «استراتژي جمهوري اسلامي ايران در قبال فرسايش حاكميت دولت‏ها»، فصلنامه راهبرد، ش 29، پاييز 82، ص24. 25 ـ ر.ك: نامه وزير علوم، تحقيقات و فنّاوري به مقام معظّم رهبري در تاريخ 30/10/1380. 26 ـ محمّدرضا مرندي، پيشين. 27 ـ همان. 28 ـ بيانات رهبر معظّم انقلاب اسلامي در ديدار دانشجويان در ماه مبارك رمضان، 10/8/1383. ساير منابع: 1. 25 گفتار پيرامون انقلاب اسلامي، علي دارايي، تهران، شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي، نشر هماهنگ 1382، صص 356 - 319. 2. انقلاب اسلامي ايران ؛ جمعي از نويسندگان ، نشر معارف ،1384 ، صص 218- 140 . 3. 92 دستاورد انقلاب اسلامي ، معاونت فرهنگي قدر ولايت ، 1382 . 4. رويش ، علي اكبر كلانتري ، نشر معارف ، 1383 . (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/105878)

روزانه

آیا رضا پهلوی به ابزار چانه‌زنی غرب با رژیم اسلامی تبدیل خواهد شد؟!

 

در روزهای گذشته شاهد آن بودیم که نمایندگان، مقامات و سیاست‌مدارانی از فرانسه، پارلمان‌ اروپا و مجالس انگلستان پذیرای آقای پهلوی بودند.

در همین راستا، رسانه‌های فارسی زبان غرب، در اقدامی هماهنگ و بی سابقه اقدام به انعکاس فعالیت‌های سیاسی آقای رضا پهلوی نموده و طی مصاحبه‌هایی سعی در آگاهی‌رسانی و اننتشار نقطه نظرات و عقاید ایشان در مورد مسائل ایران داشته‌اند.

این موضوع را می‌توان به فال نیک گرفت و خوشبین بود که بالاخره آمریکا و اروپا به  فکر افتاده‌اند که مسایل مربوط به ابران را از کانالی به غیر از مسیرهای رسمی و همیشه‌گی پی‌گیری کنند، ولی در عین حال می‌بایست قدری با احتیاط به روند این اتفاق نگریست.

کمتر کسی در حمایت پشت پرده‌ی غرب از جمهوری اسلامی شک دارد و این‌که اقدامات سه دهه‌ی گذشته این رژیم- در ایجاد جوِ تنش در منطقه و جهان- به طور ضمنی، تامین کننده‌ی منافعِ استعمارگرانه‌ی غرب بوده است. اما هنگامی که رژیم پای خویش را از حدود تعیین شده فراتر گذارده و قصد دارد نقشی مستقل در روابط منطقه‌ای ایفا کند و با دست یابی به سلاحِ‌ هسته‌ای، خود را به عنوان تنها حکومت اسلامی به جامعه‌ی جهانی تحمیل کند، همان حامیان غربی ناگزیر به استفاده از ابزارهای محدود کننده و فشار می‌گردند.

شکست‌های پی درپی مذاکرات هسته‌ای دو طرف و تسلیم نشدن رژیم در برابر تحریم‌های اقتصادی گسترده، باعث شده است که غرب به فکر تغییر تاکتیک و یافتن راه حل‌های دیگر برآید.

یکی از راه حل‌ها می‌تواند ایجاد و طراحی یک یا چند آلترناتیو برای حکومت کنونی و یا حمایت از مخالفانی که به طور بالقوه توانایی این جایگزینی را دارند، باشد. این‌گونه جایگزین‌ها می‌تواند قدرت چانه‌زنیِ غرب را در مذاکراتش با ملایان افزایش داده و آنها را به میز مذاکرات برگرداند.

با نگاهی به فعالیت‌های سیاسی آقای پهلوی درمی‌یابیم که ایشان همواره در صحنه‌ی سیاسی و در نقش مخالف رژیم اسلامی حضور داشته‌اند و بعد از حوادثِ انتخابات 88 بر حجم این فعالیت‌ها افزوده‌اند و در یک ‌سال گذشته با طرح شکایت از خامنه‌ای و تلاش برای گردآوردن نیروهای مخالف رژیم حول محور انتخابات آزاد و این اواخر طرح شورای ملی، نوع فعالیت خود را منسجم‌‌تر کرده‌اند ولی هیچ‌گاه این اقدامات به شکل گسترده مورد توجه غرب قرار نگرفته و توسط رسانه‌های آن‌ها منعکس نشده‌ است . از همین‌روی می‌بایست به این تغییر رویه‌ی ناگهانی با دیده‌ی تردید نگریست.

هر چند زمان ثابت خواهد کرد که غرب چه میزان در این طرح خود موفق خواهد بود!

 طرف دیگر این بازی سیاسی آقای پهلوی قرار گرفته‌اند و حامیان ایشان. حامیان و هوادارانی که بیش از گذشته به  سازمان‌دهی خود پرداخته‌اند و همین امر باعث آشنایی بیشتر نسل جوان داخل ایران با عقاید و باورهای سیاسی ایشان گشته است.

آیا آقای پهلوی خواهند توانست با پشت‌گرمی این هواداران و کاریزمای خانوادگی خود از این فرصت استفاده نمایند و آیا در تیم و اطراف ایشان درایت و تجربه‌ی  لازم برای شرکت موثر در این‌چنین بازی‌های بین‌المللی وجود دارد؟!

 به هر روی باید منتظر بود و دید اما آنچه موجب تاسف خواهد بود شکستِ آقای پهلوی در این بازی‌ست که بی شک موجب تاخیر در پروسه‌ی مبارزات آزادی‌خواهی ایران و تحکیم موقعیت حکومت گورزاد ملایان خواهد شد.

سیاسی ؛ اپوزیسیون

این تصویر از «اپوزیسیون خارج کشور» اشتباه و زیانبار است
آنان که «کج میروند»‌ تعدادشان کمتر از مشت است ونباید صدای آنان را صدای «اپوزیسیون خارج کشور»‌ دانست. 



علت نوشتن این یادداشت برخوردها و داوری های نامنصفانه ایست که از هر سو به آدرس موجود نامعینی بنام «اپوزیسیون خارج کشور» روانه است. روزی نیست که صاحب نامی یا میکروفن داری زخمی و نیشی و طعنه ای بر این «موجود نامطلوب» نزند و سعی در جدا کردن حساب خود از «آنها» ننماید. 

سه سال بعد از ۲۲ خرداد ۸۸، حالا که آب ها تقریبا از آسیاب افتاده، برخی از نام آوران اپوزیسیون، که اتفاقا اکثرشان هم جزو همین به اصطلاح «اپوزیسیون خارج کشور» به حساب می آیند، دانسته یا ندانسته به تلاش افتاده اند که از موجودی که وجود ندارد چهره ای بسازند که بسیار زیاده خواه و غیرمسوول است، هوایی است، به هیچ چیز جز سرنگونی رژیم راضی نیست، از مسایل کشور بکلی بی اطلاع است، به منافع ملی و استقلال کشور اعتنایی ندارد، خواهان جنگ و حمله نظامی به میهن اش است، و…، و … . 

واقعیت چیست؟ آیا اکثریت ایرانیان مقیم خارج چنین کسانی هستند؟
راست این است که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان مقیم خارج هیچ نسبتی با رژیم کنونی ندارند، با آن مخالفند و اگر به رای آنها باشد فکر نکنم حتی یک درصدشان هم به اصل ولایت فقیه معتقد و مومن باشند. 

راست این است که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان مقیم خارج که شمار آنان بین ۳ تا ۵ میلیون نفر تخمین زده می شود، اگر جزو گریختگان از چنگ این حکومت نباشند، دست کم چندین و چند بار از نیش این حکومت گزیده شده اند. 

با این همه این نسبت ها که از طرف بسیاری از تحلیل گران به این ناراضیان و مخالفان نسبت داده می شود فاقد پشتوانه و کاملا مخدوش است. چرا؟

ما هیچ مرکز نظر سنجی و آمارگیری درست و حسابی در خارج و داخل کشور نداریم که معین کند که اتهاماتی که به اپوزیسیون خارج زده می شود درست است یا نه. اما می توان با اشاره به رویدادهای معین تا حد معین حقیقت را روشن کرد. 

راست این است که تا دوم خرداد ۷۶ تمام فضای سیاسی در محیطهای گردهمآیی ایرانیان در خارج کشور درقُرُق سرنگونی طلبان و کسانی بود که هیچ امیدی به اصلاح و تغییر در نظامات حاکم نداشتند و بر این باور بودند که جز با برداشتن این رژیم هیچ اصلاحی در امور میهن متصور نیست. اما ۲ خرداد خیلی به سرعت این فضا را شکست. 

زمانی که کنفرانس معروف برلین در سال ۲۰۰۰ تشکیل شد - علیرغم کارشکنی و اخلالگری سرنگونی طلبان - جمعیت کاملا قابل ملاحظه ای از ایرانیان از جای جای اروپا آمدند و همبستگی خود را با جنبش اصلاح طلبانه و شخصیت های برجسته آن ابراز کردند. در آن کنفرانس به خوبی دیده شد که آنان که «کج میروند»‌ تعدادشان کمتر از مشت است و به هیچ وجه ممکن نیست صدای آنان را صدای «اپوزیسیون خارج کشور»‌ دانست. 

سه سال بعد باز در برلین حدود ۱۰۰۰ نفر از ایرانیان گرد هم آمدند، منشوری تصویب کردند و طی آن اعلام کردند که خواهان مبارزه مدنی و صلح آمیز و متکی به منابع ملی هستند. این همآیش با استقبال و خوشنودی همه فعالین دموکراسی خواه در درون کشور مواجه شد. آیاهیچ یک از این جریان های سرنگونی طلب و یا غیر مسوول توان آن را دارند که چنین همآیشی را سازمان دهند؟ (بحث مجاهدین البته سواست) 

سه سال پیش، وقتی انتخابات دور دهم ریاست جمهوری بر گزار می شد باز «اپوزیسیون خارج کشور» به جنب و جوش افتاد. در جلوی تمام مراکز اخذ رای در کشورهای مختلف صف های طولانی تشکیل شد. موسوی و کروبی یگانه نامزدهایی بودند که نامشان در این صف ها شنیده می شد. در همان حال جلوی بسیاری از مراکز اخذ رای عده ای که شمارشان واقعا به شمار انگشتان دست هم نمی رسید جمع شده و علیه رای دهندگان شعار می دادند. نسبت دو طرف واقعا کمتر از یک به صد بود. 

اگر فاکت های فوق برای قانع کردن کسانی که فعالان سیاسی در خارج کشور را «تندرو»، «کم اطلاع»، و حتی «جنگ طلب و وابسته و مزد بگیر»‌ می نامند کفایت نکند، آنگاه باید آنها را رجوع داد به صدها تظاهراتی که در مقابل نمایندگی های جمهوری اسلامی یا در میادین شهرهای مختلف در اقصی نقاط جهان در روزهای پس از انتخابات ۸۸ برگزار شد. همه دیدند و دانستند که در مهم ترین شهرها در سراسر دنیا، شعار رای من کو شعار اصلی بود و رنگ سبز صف تظاهر کنندگان را از طرفداران نظام پادشاهی و طرفداران مجاهدین و طرفداران گروه های کوچکتر مثل حزب کمونیست کارگری جدا می کرد. در این اجتماعات نیز همه دیدند که نسبت شمار فعالانی که مبارزه ای «مطالبه محور» داشتند، به سه دسته دیگر کمابیش همان نسبتی بود که در مقابل مراکز رای گیری دیدیم. 

خیلی بی پرده باید گفت دست هایی در حکومت در کار است که سیمای فعالان سیاسی دموکراسی خواه، میهن دوست و معترض در خارج کشور را با سیمای گروه هایی مخلوط کنند که به تجربه ۳۰ ساله بر همگان ثابت شده است که جز قبضه قدرت سیاسی به هر قیمت - حتی با دسیسه چینی برای تدارک حمله نظامی به کشور - هیچ فکر و برنامه دیگری ندارند. روزنامه کیهان تهران پیش کسوت همگان در تولید چنین تصویری است. بر آن حرجی نیست. اما تعجب این است که چرا بسیاری از چهره هایی که خود داعیه اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی دارند چنین می کنند؟

از این عزیران اصلاح طلب و دموکراسی خواه باید اکیدا خواست: 
- اولا بین قاطبه فعالان سیاسی در خارج کشور و معدود عناصری که بدنبال براندازی با کمک قدرت های خارجی هستند، تفکیک قائل شوند؛

- ثانیا تصریح و تاکید کنند که اکثریت بزرگ فعالان سیاسی ما در خارج کشور سیاست و خط مشی خود را با رهبران مخالف و معترض در داخل کشور تنظیم می کنند و خود را حامی آنان می بینند؛

- ثالثا خطاب به محافل و مقامات حکومتی - که همه فعالان سیاسی در خارج کشور را یک جا با چوب «اپوزیسیون خارج کشور» و با نسبت های خائن و مزدور و جنایتکار می کوبند - با صدای بلند اعتراض کنند.


رشد شکاف و بدبینی میان فعالان سیاسی صلح جو، دموکراسی خواه که برای تقویت نهادهای مدنی و جنبش های مطالباتی در ایران و در خارج از ایران کار می کنند، پدیده ای زیان بار و محدود کننده است. تولید و ترویج این شکاف و این بدبینی عناصری از حقیقت ستیزی را به همراه دارد که به لحاظ اخلاقی کریه و زشت است. معنای این کار در عمل یعنی دامن زدن به ترس از ارتباط گیری و گفتگو میان فعالان داخل و خارج، معنای این کار یعنی سنگ اندازی و اخلال در راه تولید اعتماد و دامن زدن به وحشت از همکاری و همآهنگی میان داخل و خارج کشور. به خصوص که سال آینده سال انتخابات ریاست جمهوری است.


جنبش دموکراسی خواهی ایران - که در سه ساله اخیر با عنوان جنبش سبز برآمد داشته - به تعبیری به آتش زیر خاکستر بدل شده و از جوش و خروش افتاده است. و به تعبیری به دوران رکود رسیده و حالا دوران بازاندیشی و راهیابی را می گذراند. برای این که این باز اندیشی و تدبیر آفرینی برای پیدا کردن راه آینده به ثمر بنشیند یکی از مهم ترین کارها دامن زدن به گفتگوی سیاسی میان فعالان داخل و خارج کشور است. بدون این کار - بدلیل سلطه استبداد - سهم مهمی از تجارب و سرمایه هایی که دموکراسی خواهان ایران طی دهه ها اندوخته اند بی هوده و غیر قابل دسترس خواهد ماند. بسته شدن فضاها بسیاری از فعالان سیاسی و شمار قابل ملاحظه ای از اهالی رسانه و فعالان فرهنگی را نیز به خارج از کشور کشانده و می کشاند. آنها در تولید این اعتماد و تفاهم میان فعالان داخل و خارج نقش تعیین کننده دارند.


برخی از جریان ها و شخصیت های سیاسی مقیم خارج از طرح هایی برای ایجاد تشکل و اتحاد میان طیف های مختلف سیاسی صحبت می کنند و جلساتی در این زمینه برای بحث و تبادل نظر تشکیل داده اند. در شرایط فعلی - تا وقتی فضای سیاسی تا این حد بسته است - این تلاش ها نه تنها به جمع آمد دو شقه ی داخلی و خارجی جنبش منتهی نخواهد شد، بلکه ممکن است حتی شکاف میان داخل و خارج را هم باز تر کند و یا به اعتمادها لطمه ی بیشتری بزند. برداشتن موانعِ گفتگو و ارتباط میان فعالین سیاسیِ معتقد به مبارزه مدنی و مطالباتی در داخل وخارج کشور اما نه تنها یک ضرورت است که امری کاملا شدنی است. 

و نخستین گام در این راه برداشتن ماسک هول انگیزی است که مقامات تندروی حاکم بر کشور بر چهره موجودی ناشناس به نام «اپوزیسیون خارج کشور» زده اند، ماسکی که متاسفانه به کوششی ناخودآگاه از جانب برخی از عزیز ترین یاران جنبش حفظ و گاه به گاه ترسناک تر می شود. هرگونه تلاش برای تشکل یابی نیروهای داخل و خارج در سمت برای تحقق مطالبات دموکراتیک در وضع فعلی منوط است به تصحیح تصویر و تصوری که به غلط از قاطبه فعالین خارج کشور در ذهن همگان نشانده شده است. مسوولیت اصلی در مسیر این تصحیح البته بر عهده همان هائیست که به نام «اپوزیسیون خارج کشور» شناسانیده شده اند.

 

سیاسی ؛ احزاب و اپوزیسیون

فهرست حزب‌های سیاسی ایراناز ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
|برای اثبات‌پذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است یا منابع ارائه‌شده به‌درستی ارجاع داده نشده‌اند.لطفاً با توجه به شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع با ارایهٔ منابع معتبر این مقاله را بهبود بخشید.مطالب بی‌منبع در آینده مردود و حذف خواهندشد.محتویات  [نهفتن] ۱ احزاب اپوزیسیون حکومتی۱.۱ احزاب اصلی اصلاح‌طلب راست گرا۱.۲ احزاب اصلی اصلاح‌طلب چپ گرا۲ احزاب درون حکومتی۲.۱ احزاب اصولگرا۲.۲ احزاب نزدیک به اصلاح‌طلبان۲.۳ تشکلهای دانشجویی۲.۴ حزبهای و جمعیتهای حقوق بشر و محیط زیست۳ احزاب مسقل از حکومت - اپوزیسیون خارج از حکومت۳.۱ طیف احزاب ملی‌گرا- جمهوری خواه۳.۲ پادشاهی - سلطنت طلب۳.۳ طیف احزاب چپ (کمونیست- مارکسیست-لنینیست- مائوئیست )۳.۴ احزاب چپ - (معتقد به خط مشی مسلحانه )*۳.۵ طیف اسلام‌گرای سکولار (سوسیال اسلامی - لیبرال اسلامی)۳.۶ احزاب و سازمان‌های منطقه‌ای۴ حزب‌ها و گروه‌های منحل و تاریخی۴.۱ دوران مشروطه۴.۲ دوران پهلوی۴.۳ پس از انقلاب ۱۳۵۷۴.۴ جستارهای وابسته۵ منابع۶ پیوند به بیروناحزاب اپوزیسیون حکومتی [ویرایش]شا مل دو جریان اصلی اصلاح طلب یعنی، احزاب اصلاح‌طلب راست گرا و احزاب اصلاح‌طلب چپ گرا می‌باشد.[۱][۲][۳]احزاب اصلی اصلاح‌طلب راست گرا [ویرایش]حزب کارگزاران سازندگی خط مشی لیبرال دموکراتحزب جامعهٔ مدنی همدان خط مشی لیبرال دموکراتاحزاب اصلی اصلاح‌طلب چپ گرا [ویرایش]حزب اعتماد ملی خط مشی سوسیال - لیبرال دموکراتمجمع روحانیون مبارز خط مشی سوسیال دموکراتحزب اسلامی کار خط مشی سوسیال دموکراتمجمع اسلامی بانوان خط مشی سوسیال دموکراتحزب مردم‌سالاری خط مشی سوسیال دموکراتسازمان مجاهدین انقلاب اسلامی خط مشی سوسیال دموکراتجبهه مشارکت ایران اسلامی خط مشی سوسیال دموکراتحزب اراده مردم ایران حاما- خط مشی سوسیال دموکراتاحزاب درون حکومتی [ویرایش]احزاب اصولگرا [ویرایش]حزب نواندیشان ایران اسلامیحزب عدالت طلبان ایران اسلامی[۴]حزب مؤتلفهٔ اسلامیجامعهٔ روحانیت مبارزجمعیت ایثارگران انقلاب اسلامیحزب جمعیت جوانان انقلاب اسلامیجامعه اسلامی مهندسینچکاد آزاداندیشانجمعیت ایران فرداانصار حزب اللهحزب الله ایرانآبادگران ایران اسلامیاحزاب نزدیک به اصلاح‌طلبان [ویرایش]حزب اعتدال و توسعهحزب اسلامی رفاه کارگرانجماعت دعوت واصلاح ایراندر دوره‌های مختلف سیاسی ایران از احزاب فوق تحت عناوین (محافظه کار - راست - بنیادگرا - اسلام گرای سنتی) نیز یاد شده است.تشکلهای دانشجویی [ویرایش]جامعه اسلامی دانشجویاندفتر تحکیم وحدتجنبش عدالتخواه دانشجوییانجمن اسلامی دانشجویان مستقلبسیج دانشجوییدانشجویان و دانش آموختگان لیبرال ایرانکنفدراسیون دانشجویان ایرانیحزبهای و جمعیتهای حقوق بشر و محیط زیست [ویرایش]حزب سبز ایرانحزب سبز های ایران - عضو شورای مقاومت ملی - مجاهدین خلقجمعیت مدافعان حقوق بشراحزاب مسقل از حکومت - اپوزیسیون خارج از حکومت [ویرایش]طیف احزاب ملی‌گرا- جمهوری خواه [ویرایش]حزب مرزپرگهرحزب ملت ایرانجبههٔ ملی ایرانسازمان سوسیالیست‌های ایرانحزب مردم ایرانحزب ایرانحزب سیوسیال دموکرات ایرانسوسیالیست ایرانپادشاهی - سلطنت طلب [ویرایش]حزب مشروطهٔ ایرانشورای ملی ایراننهضت مقاومت ملیپشتیبانان راه شاهزاده رضاپهلویحزب پان ایرانیست ( خارج از کشور)حزب پان‌ایرانیستسازمان پرچمداران انقلاب مشروطیت ایرانگروه عقاب ایرانسازمان مشروطه خواهان ایران خط مقدمجبهه متحد جنبش سبزجبههٔ آزادی خواهان مردم ایرانجنبش آذربایجان برای دمکراسی و یکپارچگی ایرانجنبش بختیاریجنبش ما هستیمسازمان آشتی ملیسکولاریسم و دمکراسی و حقوق بشر برای ایرانکانون همبستگی ایرانیان برای رسیدن به دمکراسینهاد مردمیاتحادیه ملی برای دمکراسی در ایرانطیف احزاب چپ (کمونیست- مارکسیست-لنینیست- مائوئیست ) [ویرایش]حزب تودهٔ ایرانسازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)سازمان انقلابی کارگران ایران (راه کارگر)سازمان اتحاد فداییان کمونیستفرقه دموکرات آذربایجانسازمان اتحاد فداییان خلق ایرانحزب رنجبران ایرانحزب کمونیست ایرانحزب کار ایران (طوفان)سازمان فدائیان (اقلیت)اتحادیه کمونیست‌های ایرانحزب کمونیست کارگری ایرانسازمان انقلابیون کمونیست (م-ل)حزب کمونیست کارگری ایران-حکمتیستچریک‌های فدایی خلق ایران (جریان اشرف دهقانی)حزب کمونیست ایران (مارکسیست-لنینیست-مائوئیست)احزاب چپ - (معتقد به خط مشی مسلحانه )* [ویرایش]حزب دمکرات کردستانسازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران (کومه‌له)منظوراحزابی هستند که در حال حاضر دارای نفرات مسلح و معتقد به خط مشی مسلحانه می باشندطیف اسلام‌گرای سکولار (سوسیال اسلامی - لیبرال اسلامی) [ویرایش]نهضت آزادی ایرانشورای فعالان ملی-مذهبیحزب جبهه مشارکت ایران اسلامیسازمان مجاهدین انقلاب اسلامیجنبش مسلمانان مبارزجاماحزب وحدت ملی ایرانسازمان مجاهدین خلق ایراناحزاب و سازمان‌های منطقه‌ای [ویرایش]حزب دموکرات کردستان ایرانحزب حیات آزاد کردستان (پژاک)سازمان خبات کردستان ایرانجنداللهحزب مردم بلوچستانجنبش عدالت اهوازجبهه العربیه لتحریر الاحواز"اهواز"حزب النهضه العربی الاحواز"اهواز"حرکه العدالهجبهه دموکراتیک ملی ملت اهوازجبهه دموکراتیک ملی اهوازحرکه النضالحزب‌ها و گروه‌های منحل و تاریخی [ویرایش]دوران مشروطه [ویرایش]حزب اعتدالیون (میانه‌روها)حزب دموکرات (عامیون)حزب سوسیال دموکرات (اجتماعیون عامیون)[۵]حزب اتفاق[۶]حزب ترقی[۷]دوران پهلوی [ویرایش]حزب کمونیست ایران (دهه ۱۳۰۰)حزب سوسیالیست (ایران)حزب تجددحزب اصلاح‌طلبان[۸]حزب اراده ملیحزب دموکرات ایران (دههٔ ۱۳۲۰)حزب سومکا (حزب نازی ایران)حزب مردم ایرانحزب زحمتکشان ملت ایرانحزب زحمتکشان ملت ایران (نیروی سوم)حزب ایران نوینحزب رستاخیزپس از انقلاب ۱۳۵۷ [ویرایش]حزب جمهوری خلق مسلمانحزب جمهوری اسلامیجبهه دموکراتیک ملی ایرانجستارهای وابسته [ویرایش]حزباحزاب قانونیاحزاب غیر قانونیاحزاب دولتیمنابع [ویرایش]↑ اطلاعاتی درباره احزاب و جناح‌های سیاسی ایران امروز- عباس شاملو-نشر وزرا- ویرایش دوم-۱۳۸۷↑ احزاب و گروه‌های سیاسی ایران- دانشکده و پژوهشکده اطلاعات و امین -رضا عاصف -۱۳۸۷↑ احزاب دولتی -مرکز اسناد انقلاب اسلامی -اصغر صارمی شهاب-۱۳۷۸↑ http://www.edalattalaban.com/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA↑ ملک الشعرابهار. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران. چاپ چهارم. تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱. ۸.↑ ملک الشعرابهار. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران. چاپ چهارم. تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱. ۹.↑ ملک الشعرابهار. تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران. چاپ چهارم. تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۱. ۹.↑ یرواند آبراهامیان. ایران بین دو انقلاب. چاپ دوم. تهران: مرکز، ۱۳۷۸. ۱۰۹.آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب: از مشروطه تا انقلاب اسلامی. ترجمهٔ کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری، محسن مدیر شانه‌چی. چاپ دوم. نشر مرکز، ۱۳۷۸. ص.۱۰۷ تا ۱۱۵.